دلنوشته -- به یاد شهید مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا و برادرش حمید باکری

سنگ مزارت دریا شد




  محمد باقر پورمند

به یاد شهید مهدی باکری فرمانده لشکر 31  عاشورا و برادرش حمید باکری
سنگ مزارت دریا شد

مهدی جان!
یادم نرفته است در زندگی همیشه به این فکر بودی که بتوانی کاری بکنی که رضای خدا در آن باشد و این برایت خیلی مهم بود. جلب رضایت خداوند، تمام دلمشغولی‌ات بود و این در تواضع و فروتنی‌ات که زبانزد همه بود، به خوبی دیده می‌شد. وقتی که خسته خسته هم بودی یا در اوج کار باز هم لبخند و بشاش بودن را فراموش نمی‌کردی. در کارهای خانه هم کمک می‌کردی حتی ظرف شستن. همه را سفارش می‌کردی به خواندن نماز شب و بجا آوردن مستحبات. در کودکی آنقدر چهره‌ات معصوم بود که همه اعضای خانه مجذوب تو شده بودند. ایثار و ازخودگذشتگی را از همان دوران کودکی آموخته بودی. از همان روزی که سرما و یخبندان بیداد می‌کرد و تو از مدرسه به خانه می‌آمدی، در حالی که گونه‌ها و دست‌هایت کبود شده بود. سرما بدجوری تو را اذیت کرده بود. پدرت همان شب تصمیم گرفت که برای تو پالتویی تهیه کند. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه رفتی. غروب که از مدرسه برگشتی، با ناراحتی پالتو را به گوشه‌ای انداختی. همه تعجب کرده بودند و تو در حالی که اشک می‌ریختی، گریه‌کنان گفتی: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی که دوست بغل دستی‌ام در کنارم از سرما می‌لرزد؟! بعدها بزرگ‌تر هم که شدی، این ویژگی را با خود داشتی. یکی از روزها وقتی که بچه‌های لشکر به تو گفتند: آقا مهدی! این لباس‌های کهنه را دور بینداز و یک دست لباس نو از انبار بردار، در جواب‌شان گفتی: تا وقتی که می‌شود استفاده کرد، استفاده می‌کنم. وقتی به تو پیشنهاد شهرداری دادند، حاضر به پذیرش آن نبودی اما با اصرار بچه‌ها قبول کردی ولی به یک شرط و آن این که هرگاه برای جبهه احساس دلتنگی کردی، بتوانی بی هیچ مانعی به منطقه بروی. در شهرداری همه‌اش به فکر کار بودی. اول صبح بلند می‌شدی و خودت خیابان‌ها را پاک می‌کردی، به خیابان‌های مناطق محروم می‌رفتی و آنقدر فعالیت می‌کردی که غذا خوردن از یادت می‌رفت. با حقوقت که 12 هزار تومان بود چند نفر را به استخدام درآوردی تا در شهرداری فعالیت کنند. آن شبی که 12 ساعت باران بارید را حتماً به یاد داری. قسمتی از شهر را سیل برده بود، فشار آب زیاد بود. کف کوچه‌ها تا نزدیک زانو پر از گل و لای بود. در کنار خانه‌ای پیرزنی به گریه نشسته بود و فریاد می‌کرد. عده‌ای برای کمک به او تلاش می‌کردند و تو دست به کار شدی. پیرزن که یاری‌دهندگان را به نظاره نشسته بود، در میان آنها تو را دید که سخت کار می‌کردی. کم‌کم خانه پیرزن تخلیه شده بود که خودش را به تو رساند و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی، نمی‌دانم این شهردار کیست؟ ای کاش یک کم از غیرت و شرف شما را داشت؟ و تو لبخندی ملیح زدی و گفت: آره مادر ای کاش داشت! و او نمی‌دانست که تو همان شهرداری! این جزو خصلت‌های تو بود که گمنام بمانی و کسی تو را نشناسد. بسیجی‌های لشگر هم کمتر چهره تو را دیده بودند. یکی از بچه‌ها می‌گفت: در عملیات «والفجر یک» دستور دادند که هیچ‌کس وارد قرارگاه نشود. یکی از بچه‌های دژبان که خود بسیجی بود بنا به همین دستور، چون تو را نشناخته بود تو را راه نداد و برگردانده بود و تو که بسیار از این عمل او خوشت آمده بود، او را تشویق کردی.
بچه‌های لشگر آنقدر با تو صمیمی بودند که تو را با نام کوچکت صدا می‌زدند: آقا مهدی! و تو هم راضی به این ارتباط صمیمی بودی. چون بچه‌های بسیجی را بچه‌های خودت می‌دانستی و برای آنان احترام زیادی قائل بودی، اگر می‌خواستی چیزی بخوری اولین سؤالت این بود که آیا بچه‌های بسیجی هم از این غذا می‌خورند یا نه؟!
داداش حمید را که حتماً به یاد داری، همانی که به تو خیلی علاقه داشت و هر جا که تو بودی او هم بود و الان هم مطمئناً پیش هم هستید. شاید این را ندانی بعضی جاها که تو حضور نداشتی، تمام حرف‌های حمید از اول تا آخر از تو بود. وقتی بچه‌ها می‌گفتند: حمیدآقا! ما هم مثل تو آقامهدی را شناخته‌ایم با آهی عمیق می‌گفت: نه به خدا شما آقا مهدی را نمی‌شناسید. من با داداش مهدی بزرگ شده‌ام. پا به پای خودش مرا راه برده است. اصلاً من راه رفتن را از مهدی یاد گرفته‌ام. عملیات خیبر بین تو و حمید جدایی انداخت. حمید پرکشید تا تو بمانی. آن روز که به عنوان فرمانده او را روانه میدان جزیره کردی نمی‌دانستی این آخرین سفر اوست و حمید دیگر برنمی‌گردد.
قایق‌ها حرکت کردند. پیشاپیش همه قایق حمید بود. اولین نفر که پا به جزیره مجنون گذاشت خود حمید بود. جزیره مجنون در نبردی سخت به تصرف دل مجنون حمید درآمد. اما او هنوز لیلایش را پیدا نکرده بود و مجنون‌وار پی او می‌گشت. دشمن زخم خورده، از دست دادن جزیره مجنون برایش سخت بود. دیوانه‌وار آتش می‌ریخت. اما حمید و یارانش قرارشان برگشت نبود. آنان آمده بودند تا از جزیره مجنون به آسمان‌ها برسند و چه زیبا با گلوله خمپاره‌ای حمید و یارانش به آسمان‌ها رسیدند. با بی‌سیم پروازشان را اطلاع دادند. همه مانده بودند که چطور این خبر را به تو بدهند. همه زانوی غم بغل گرفته بودند و در کنار بی‌سیم نشسته بودند که ناگهان تو وارد شدی. به یک‌یک بچه‌ها نگاه کردی. همه سعی داشتند خبر شهادت حمید را از تو پنهان کنند. اما تو مثل همیشه صبور بودی و بردبار. خبر را خودت می‌دانستی اما نگفتی! بغض همه ترکید. لحظاتی که گذشت بلندشدی و بی‌سیم را خواستی. خط را گرفتی. با مرتضی باغچه‌بان تماس گرفتی و به او گفتی که تو جانشین حمید باش و بعد سفارش کردی مواظب بچه‌ها باشد.
مرتضی در جوابت گفت: راستی آقامهدی ما تصمیم گرفته‌ایم شب جلو برویم و پیکر حمید را عقب بیاوریم و تو گفتی: حمید هم مثل دیگران. اما به گفته مرتضی این میسر نبود و بعد تو گفتی: هیچ فرقی بین حمید و دیگر شهیدان نیست. اگر دیگران را نمی‌شود انتقال داد پس حمید پیش دیگران بماند. این طور بهتر است! چند روزی که گذشت، پیکر همه شهدا را تخلیه کردند، با خواهرانت تماس گرفتی و گفتی: شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است. بعد هم خودت در منطقه ماندی و برای تشییع پیکر حمید نرفتی.
زمان عملیات بدر نزدیک می‌شد؛ همان عملیاتی که قرار بود سکوی پرواز تو باشد و تو را به حمید برساند و ما نمی‌دانستیم. بسیجی‌های لشکر هم نمی‌دانستند. قبل ازعملیات به زیارت رفتی. زیارت امام رضا(ع). می‌خواستی از پروازت مطمئن باشی و چه کسی بهتر از مولایت. کنار حوض بزرگ ایستادی و وضو گرفتی. اشک‌هایت با آب وضو یکی شد. گریستی. این گریه تو را سبک کرد. کسی نمی‌داند بین تو و امام چه گذشت. اما همین معلوم بود که از پروازت اطمینان یافتی. آن گاه با امام شادمانه وداع کردی. مطمئناً 15 روز قبل از عملیات را هرگز فراموش نکرده‌ای. همان روزی که در آرزویش بودی. ملاقات با امام در جماران.
 آن روز خوشحال بودی. وقتی قرار شد تقاضایی داشته باشی، با گریه و زاری از امام خواستی که دعا کنند شهید شوی تا به یارانت برسی! می‌ترسیدی که فرصت از دستت برود و جا بمانی! کم کم به ایام عملیات نزدیک می‌شدید. دو روز قبل از عملیات نیروهایت را به جزیره مجنون آوردی تا استقرار پیدا کنند. ساعاتی قبل از عملیات برای بچه‌ها آخرین حرف‌هایت را گفتی و بعد هم وداع جانسوز. عملیات سختی بود. نبرد آن سوی دجله! شکستن خط باید توسط بچه‌های تو انجام می‌گرفت و این طور هم شد و دشمن عقب نشست. دو روزی از عملیات می‌گذشت.
دشمن فشار عجیبی آورده بود و تو نگران بچه‌ها بودی. طاقت نیاوردی. رفتی آن سوی دجله تا کنار بسیجی‌ها باشی. شب را مقر ماندی و دوباره سمت خط اول راه افتادی. به اتوبان رسیدی اما پل هنوز تصرف نشده بود. خبر آوردند که دو نفر دیگر از یارانت هم پر کشیده‌اند و تو باز هم شکستی. روبه‌روی پل ایستادی و با بچه‌های گردان سیدالشهدا در رزم با عراقی‌ها شرکت کردی. نزدیک ظهر عراقی‌ها دوباره پاتک زدند. تو و همراهانت از روستایی که در آن نزدیکی بود، می‌گذشتید که در محاصره قرار گرفتید. بچه‌ها می‌گویند: در اوج نبرد مشغول راز و نیاز می‌شوی و به سجده می‌روی. چهره‌ات رنگ دیگری پیدا می‌کند. همه تعجب می‌کنند. بعد از اتمام راز و نیاز یکی از بچه‌ها رو به تو می‌گوید: آقا مهدی! خلاصه ما را حلال کن. آن گاه آر.پی.جی به دست به طرف پاسگاه عراقی‌ها حرکت کردی. همان جایی که فرشته‌ها با اسبی سپید به انتظار تو بودند. خونین و سرخ‌بال و آنجا تو و شهادت بعد از سال‌ها دوری به همدیگر رسیدید و دجله سراسر حجله شد. قرار نبود پیکرت آن سو بماند. با کمک بچه‌ها قایقی آماده شد و پیکرت را در آن نهادند. دجله با تو حرف‌ها داشت. با قایقی که تو را می‌برد. شاید دل کندن از تو برای او سخت بود و تو بر بالای دجله همچنان می‌رفتی. اما دشمن سنگدل‌تر از آنی بود که ما فکر می‌کردیم. قایق تو هم باید سهم دجله باشد و عاقبت گلوله آر.پی.جی، قایق تو را به دستان دجله سپرد تا همچنان سال‌های سال دل دریایی‌ات بسان رودها در پی دریاها روان باشد.


آدرس مطلب http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/5588/12/254409/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه ها