پنجره شوک

روزهای سختتر




   صابر پیر برناش

8 ماهی میشد که بیکار شده بودم. مشکلات مالیام روز به روز اضافه میشد حتی ماشین مدل پایینم را برای تهیه سرمایه اولیه شروع کار آزاد فروختم، اما هنوز یک ماه از کار جدیدم نگذشته بود که همه آن پول اندک هم به باد رفت.  
اواسط بهمن ماه که برای شرکت در مصاحبه شفاهی یک کارخانه تازه تأسیس به محل دفتر آن شرکت رفتم و طبق معمول با جواب منفی شان روبهرو شدم، در راه بازگشت به خانه دوست صمیمی دوران دبیرستانم را دیدم که درون ماشینی که کنار خیابان پارک شده، نشسته بود. جلو رفتم و احوالپرسی گرمی کردم. او هم بهاندازه من از این دیدار تصادفی خوشحال شد.
به امید پیدا شدن روزنه امیدی برای پیدا کردن کار، ماجرای بیکار شدن و اوضاع نابسامان مالیام را برایش تعریف کردم.
شماره تماسش را داد و خواست که فردای آن روز به خانهاش بروم تا بیشتر در این مورد صحبت کنیم و قول داد کاری مناسب و با درآمد خوب برایم پیدا کند.
فردای آن روزخانهاش را که در محلهای قدیمی در جنوب شهر بود، با زحمت پیدا کردم.  
چای را که خوردیم، خواستم سراغ اصل مطلب برویم. فقط چند ثانیه اول حرفهایش را به یاد دارم و دیگر هیچ. چشمم سیاهی میرفت. باور نمیکردم کاری را که دوست چندین و چند ساله ام برایم در نظر گرفته است، «سرقت» باشد.
آن هم نه یک سرقت معمولی، سرقت از یک بانک!  
تیمشان هم جور بود و از آنجا که میدانست چند سالی راننده تاکسی بودهام و علاوه بر مهارت رانندگی، از کوچه پسکوچههای شهر هم خبر دارم از من هم خواست به گروهشان بپیوندم.
از سویی حتی فکر کردن به مشارکت در چنین سرقت بزرگی برایم دشوار و ترسناک بود. از سوی دیگر هم میدانستم که اگر این سرقت با موفقیت انجام شود و گرفتار نشویم، سهم خوبی از پولها نصیبم میشود و برای همیشه از این اوضاع نجات پیدا میکنم. هرچه تلاش کردم که طمع را از فکرم دور کنم و زندگی آرام خودم و خانوادهام را به دردسر نیندازم، موفق به این کار نشدم. بدون معطلی قبول کردم.  با صدایی آهسته گفت روز اول هفته آینده، روز سرقت بزرگ است و باید برای هماهنگیهای نهایی، جمعه شب به خانهاش بروم.
همه چیز خوب پیش میرفت، روز سرقت فرا رسید. پشت فرمان خودرویی که جواد برای همین سرقت تهیه کرده بود نشستم. آنها را به در بانک رساندم. جواد و دو دوستش جوراب زنانهای که با خودشان به همراه آورده بودند را روی سرشان کشیدند، اسلحههایشان را در دست گرفتند و به سرعت وارد این بانک شدند. صدای جیغ و فریاد مراجعهکنندگان فقط چند ثانیه طول کشید و چهار دقیقه بعد بود که هر سه آنها، با کیسههای پول سمت من دویدند. به محض نشستنشان به راه افتادم و به سرعت دور شدیم.
سهمم را که گرفتم بلافاصله راهی خانه شدم. به دخترهایم گفتم تا زمانی که دوش گرفتنم تمام شود، حاضر شوند تا شام را بیرون بخوریم و بعد از آن هم به شهربازی برویم.
یک ساعت بعد همگیمان برای ساختن یک شب شاد و جشن تمام شدن روزهای سیاه زندگیمان حاضر شده بودیم.
در حیاط را که باز کردم، دنیا برایم سیاه شد. دو خودروی پلیس جلوی خانه بود و هفت _ هشت مأمور هم منتظر بیرون آمدنم از خانه بودند. سردی دستبند پلیس را که روی دستهایم حس کردم، یاد سفارشهای همیشگی مادرم در اهمیت روزی حلال افتادم.
_ اما جناب بازپرس، من در این ماجرا هیچ نقشی نداشتم. فقط راننده بودم. نه اسلحهای به دست گرفتم و نه حتی پایم را درون بانک گذاشتم.
_ شما هم در این سرقت نقش داشتید و جرمتان کمتر از سایرین نیست. شک نکنید که بهاندازه هر سه سارق مسلح، محکومیت نصیبتان خواهد شد.
- اما من  دو دختر کوچک دارم که شبها بدون من خوابشان نمیبرد. جواب پدر و مادر پیرم را چه بدهم؟
- آن زمان که نقشه سرقت را میکشیدی هم به خواب دختر کوچولوهایت و پدر و مادر پیرت هم فکر میکردی؟
برش شوک: مشارکت در سرقت، هر چند کوچک و غیر مستقیم باشد، جرمی بزرگ تلقی شده و مجازاتی سنگین را برای فرد عامل به دنبال خواهد داشت. همه افرادی که در یک عمل مجرمانه نقش و تأثیر داشته باشند از دیدگاه مراجع قضایی مجرم شناخته شده و مجازاتهای مربوطه را نیز باید متحمل شوند. ضمن اینکه مشکلات مالی نیز برای قانون دلیل قانع کنندهای برای کاهش محکومیت مجرمان نخواهد بود چراکه کسب منفعت از مجرای شرعی و قانونی وظیفه شهروندی همه اقشار جامعه به حساب میآید و تعدی از آن جرم محسوب میشود. چه خوب بود فردی که شرح حالش مورد بررسی قرار گرفت، با توجه کافی به عواقب سنگین چنین اعمال مجرمانهای، درگیر  طمع نمیشد و برای خوشبختی خانواده اش هم که شده، گام در این مسیر باطل نمیگذاشت.
 


آدرس مطلب http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/5621/13/258949/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه ها