اصفهان مویهکن /پاورقــی ـ قســـمت 285
حکومت نادر
مـحمد بلـوری
اشارهای به گذشته: پس از فرار اشرف افغان از اصفهان و سفر به سوی شیراز، نادر افشار پس از شکست دادن سپاه افغان پیروزمندانه وارد اصفهان شد. از سوی دیگر زنان حرمخانه کاخ شاهی، همسران و خویشاوندان اشرف با چند واگن اسبی در نظارت شیخ پیرمحمد میانجی و تحت محافظت چند غلام مسلح به سوی قزوین میگریختند که در میانه راه به علت جاری شدن سیلاب و ریزش جاده کوهستانی برای چند روز در یک کاروانسرا ماندگار شدند. از سوی دیگر پهلوان حیدر که گمان میکرد اشرف افغان در یکی از واگنهای اسبی، در میان زنان حرمسرایش پنهان شده است همراه مردان جنگجویش به سوی کاروانسرا حرکت کردند...
***
هنگام صبح دو خواجه سیاه در کاروانسرا به پای در یک به یک حجرهها میرفتند و به خاتونها خبر میدادند: ساعتی بعد کاروان حرکت خواهد کرد. پس از خوردن صبحانه، کنیزها و خواجهها وسایل سفر را جمع کنند.
ندیمهها هم خاتونها را یاری رسانند تا سوار واگنها شوند. پیشقراولها خبر آورده بودند که جاده کوهستانی برای
رفت و آمد قافلهها آماده شده و خطری برای عبور واگنهای اسبی نیست.
نسیم خنکی میوزید و در گرمی دلپذیر آفتاب از زمین خیس، نرمه بخاری برمیخاست. خورشید در آسمان آبی و بیلک میدرخشید و پرتو طلاییاش به رنگ عسل کوهستانی بر دشت و صحرا میتابید. کاروان از جادهای با فراز و نشیب ملایم که همچون نواری خاکستری در میان دشتی سرسبز گسترده بود، میگذشت. نازگل پای دریچه واگن نشسته بود و در تماشای دشت پر شقایق، عطر نجیب گل شبدرهای وحشی را با اشتیاق میبویید. ندیمهاش زانوکشان خودش را به کنار او رساند و دور از نگاه زنان و دختران، تکه کاغذ مچاله شدهای را در دامن خاتونش فرو برد و آهسته در گوشش گفت: خاتون پنهانش کن!
نازگل لبه شال دور گردنش را بر روی تکه کاغذ کشید و پنهانش کرد. نگاهی به زنان و دختران کرد که سرگرم گفتوگو با هم بودند و توجهی به او نداشتند. رو به ندیمهاش گرداند و با اشاره چشمانش فهماند:
«این کاغذ مچاله چیست؟» گلرخسار سر در گوش خاتونش برد و گفت:
-یک خواجه جوان، هنگام سوار شدن خاتونها و همراهانشان در کف دستم گذاشت و تأکید کرد به شما برسانم و اصرار کرد مبادا کسی بفهمد وگرنه سرش به باد خواهد رفت.
-همان جوان گرجستانی؟
-آری خاتون چه خواجه مهربان و باشخصیتی.
-روزی برایم تعریف کرد نجیبزادهای بوده که تاتارها در حمله به آبادیشان خانوادهاش را کشتهاند و او را در کودکی به اسیری بردهاند که به صورت خواجهای در بازار بردگان فروختهاند.
-چه سرگذشت دردناکی خاتون. این خواجه گرجی برای خدمت به شما همیشه بسیار علاقهمند بوده.
-آری میدانم، اما درباره این نامه چیزی نگفت؟
-نه خاتون. چه هراسان بود که مبادا ندیمهها و خواجهها او را ببینند. این تکه کاغذ را که به من داد سفارش کرد کسی نفهمد. بعد در میان شلوغی گم شد. نازگل اشتیاق سوزانی داشت که خلوتی برای خواندن پیامی که در آن تکه کاغذ نوشته شده بود، پیدا کند. با خود گفت:
-آیا پیامی از پهلوان حیدر در این تکه کاغذ نوشته شده است؟
هنگام عصر، کاروان از جاده اصلی منحرف شد و پس از طی مسافتی در میان جنگلی از درختان ایستاد. فرمانده تاتار فرمان داد غلامان و همه قراولان از جنگل فاصله بگیرند تا زنان و دختران دور از دید آنها در میان انبوه درختان ساعتی به گشت و گذار بپردازند.
خاتونهای حرم و ندیمههایشان دسته دسته در جنگل پراکنده شدند و نازگل فرصتی پیدا کرد دور از چشم آنها پیامی را که در تکه کاغذ مچاله شده نوشته شده بود، بخواند. به ندیمهاش گفت: «مراقبم باش تا پیام را بخوانم. اگر یکی از خاتونها پیدایشان شد مرا خبر کن.»
پاییز فرشی از برگهای خزانی را بر کف جنگل فرش کرده بود و باد که در میان درختان میپیچید، برگهای طلایی را در هوا میتاراند که چرخ زنان بر زمین فرود میآمدند. نازگل در خلوت میان درختان به تنه زبان گنجشک تناوری تکیه داد. تکه کاغذ را از زیر شال حریری که به کمرش بسته بود درآورد و مشتاقانه شروع به خواندن نوشته کرد.
پیام همان خواجه جوان گرجی را میخواند که نوشته بود:
-«خاتون مهربان، قصد گرفتن جان شما را دارند، شاید هم امشب بخواهند شما را به قتل برسانند. لب به غذا و شربتی که برایتان میآورند نزنید که آلوده به زهر است.»
انگشتان دو دست نازگل به رعشه افتاد، نفس در سینهاش تنگی کرده بود و عرق سردی بر پیشانی بلندش مینشست. خواجه گرجستانی خبر سوءقصد به جان نازگل را از زبان شیخ پیرمحمد میانجی شنیده بود.
خواجه جوان نیمه شب پیش که در کاروانسرا همه کاروانیان به خواب رفته بودند بیدار مانده و از پشت پرده حرفهای شیخ پیرمحمد را شنیده بود که به پیشکارش الماسخان دستور کشتن نازگل و ندیمهاش را میداد.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/5621/13/258953/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.




























