خانه ارواح
قسمت سوم
برگرفته
از یک داستان واقعی
در قسمت قبل خواندیم که فرشاد و محمد و سعید، سه دوست همکلاسی تصمیم میگیرند وارد خانه متروکهای شوند که در محلهشان است. میگفتند خانه مال دکتر جوانی بوده که گویا زنش را به قتل رسانده و از آنجا رفته. انگار روح زن در خانه سرگردان است چون هربار خانوادهای در خانه ساکن میشدند، خانه آتش میگرفته و حالا سالهاست خالی است و بعضی شبها صداهای عجیبی از داخل آن شنیده میشود. آن روز سعید از روی دیوار داخل حیاط میپرد اما وقتی پایش به زمین میرسد، مقابل چشمش دو چشم براق میبینید که به او زل زده است. سگی بزرگ با چشمان قهوهای مقابل او ایستاده است. سگ راهش را میگیرد و میرود. محمد هم از روی دیوار وارد حیاط میشود. آنها به ورودی ساختمان میرسند که درش قفل است. سگ دوباره ظاهر میشود. با دنبال کردن سگ به دری مخفی پشت ساختمان میرسند و با تردید داخل میشوند. با مشاهده چوبهای سوخته گرم متوجه میشوند کسی در خانه بوده است. و حالا ادامه داستان.
وقتی چشم بچهها به تاریکی عادت میکند، تازه میتوانند اشیای موجود در اتاق را که بعد از ورود از درِ کوچک مقابلشان نمایان شده است، ببینند. یک گلیم کهنه وسط اتاق پهن شده که بعضی جاهایش پاره است. یک بوفه گوشه راست اتاق است که شیشههای آن شکسته. یک میز کوچک کشودار کنارش به چشم میخورَد. روی گلیم، دو پتوی کثیف روی هم انداخته شده و آثار سوختن چوب در تشت بزرگی که کنار آن است دیده میشود. بدون شک کسی اینجا بوده اما چه کسی؟! همه اهل محل میدانند خانه سالهاست خالیاست و کسی در آن زندگی نمیکند. اصلاً درش قفل است و حتی در ساختمان هم قفل خورده. محمد میگوید: «اما چجوری اومدن توی خونه؟!» سعید رو میکند به محمد و میگوید: «همونجوری که ما اومدیم.» بچهها به هم نگاه میکنند و یکهو توی دلشان خالی میشود. هرکسی میتواند داخل خانه شده باشد. مسأله این است که اصلاً نمیدانند آنها که داخل خانه شدهاند، کی هستند و از کجا آمدهاند و چه جور آدمهایی هستند. «اصلاً آدم هستن؟! شاید روح باشن.» این را سعید میگوید و بعد قاه قاه میخندد. همان موقع صدایی از پشت دیوار به گوش میرسد. انگار کسی دارد همراه سعید میخندد. در یک لحظه خنده از روی لب سعید محو میشود. «کی بود؟!» این را محمد میگوید. بچهها ساکت گوش میکنند. ترسیدهاند اما سعی میکنند به روی خودشان نیاورند. صدایی به گوش نمیرسد. سکوت مطلق است. سعید میگوید: «این اتاق باید به داخل ساختمون هم راه داشته باشه.» و بعد با دقت چهار دیوار اتاق را وارسی میکند. هیچ در یا دریچهای دیده نمیشود. محمد در حالی که بیقرار به نظر میرسد میگوید: «بسه دیگه. بریم. دیر شده. فرشادم که اون بیرونه. بریم؟» سعید که ترسش نسبت به چند لحظه پیش کمتر شده، دلش نمیخواهد برود. «وایسا یه کم دیگه. ببینیم چه خبره.» محمد میگوید: «هیچ خبری نیست.» اما همان موقع باز صدایی از آن ور دیوار شنیده میشود. هر دو نفر دیگر مطمئن هستند که صدا را شنیدهاند. بچهها در یک لحظه تصمیم میگیرند فرار کنند. با سرعت از دریچهای که از آن داخل شدهاند، خارج میشوند و به سمت حیاط میدوند. نزدیک دیوار میرسند که سعید ناگهان فریاد میزند: «ساعتم! ساعتم نیست.» محمد به جای خالی ساعت روی مچ سعید نگاه میکند. یادش هست که توی اتاق ساعت هنوز به دست سعید بود چون آنجا از او خواسته بود ببیند چقدر زمان گذشته از وقتی داخل خانه شدهاند. آخر عقربههای ساعت سعید شبرنگ است. سعید میگوید: «حتماً اونجا افتاده. الان میرم پیداش میکنم.» و بعد به سمت ساختمان میدود. محمد نمیداند چه کار کند. منتظر بماند یا برود. تصمیم میگیرد دنبال سعید برود. سعید به چالاکی از دریچه داخل میشود. چند ثانیه بعد محمد هم داخل اتاق میشود. بچهها روی زمین دنبال ساعت میگردند. اثری از ساعت نیست. «شاید بیرون افتاده باشه. توی حیاط.» این را محمد میگوید. بچهها میآیند از اتاق خارج شوند که صدایی به وضوح از آن طرف دیوار شنیده میشود. انگار کسی دارد با خودش حرف میزند. بچهها میترسند. صدا واضح است. حالا میشود کلمات را شنید که تک تک ادا میشوند. «من.. تو... کجا...من...حالا...» اینها کلماتی هستند که بچهها میشنوند. دیگر جای تردید نیست. فریاد میکشند و فرار میکنند.
ادامه دارد
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/6902/16/486203/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه




























