آرزوهای بربادرفته
محمد بلوری
روزنامه نگار پیشکسوت
قسمت سی و نهم/ گفته پیرمرد را به یاد آورد که از شخصیت و دست و دل پاکی برادر همزادش تعریف میکرد تصمیم گرفت در این باره تفحص کند. روز بعد با نشانی که از پیرمرد گرفته بود شرکت مورد نظر را در یکی از خیابانهای منطقه شمال شهر پیدا کرد و در اطرافش پرسه زد تا بهانهای برای ورود به این شرکت بهدست بیاورد اما بهخاطر شباهتی که به برادرش داشت نمیدانست چه کند.
پس از ساعتی سرگشتگی و انتظار و بالا و پایین رفتن در خیابان چشمش به مردی سالخورده افتاد که از در ورودی ساختمان شرکت بیرون آمد و در چند قدمی وارد یک سوپرمارکت شد. با عینک تیرهای که همراهش بود چشمهایش را پوشاند و بسرعت خودش را به سوپر رساند. سر و وضعش نشان میداد که باید یکی از کارکنان ساده شرکت باشد. کنارش ایستاد و با گردن خمیده و سر فروافتاده گفت:
سلام آقا ببخشید شما تو همین شرکت بغلی کار میکنید؟ مرد سالخورده که ته لهجه روستایی داشت، جواب داد:
بله آقا فرمایش؟
غلام پرسید: تو قسمت دفتری؟
نه آقاجان. آبدارچی شرکت هستم. آمدم چای بخرم. کارمندها چای میخواستند. چایمان تمام شده بود آقا.
غلام عمداً کلاه بافتنیاش را از روی پیشانیاش بالا کشید، چهره به چهره آبدارچی شرکت ایستاد و در بیخ گوشش به نجوا گفت: میشه بریم بیرون چند کلمه با هم حرف بزنیم؟
مرد بهت زده خیره نگاهش کرد و دهانش نیمه باز ماند.
غلام دوباره سر فرود آورد بازوی آبدارچی را گرفت و در حالی که او را به بیرون میکشاند، گفت: چند دقیقهای بریم بیرون. خواهش میکنم باید با شما حرف بزنم. من برادر آقای مهران هستم پدر!
مرد که رنگ از صورتش پریده بود چون افسون شدگان از سوپرمارکت بیرون آمد و غلام او را به رستوران خلوتی در آن سوی خیابان کشاند. رستوران خلوت بود و یک پیشخدمت داشت میزها و صندلیهای خالی را مرتب میکرد. غلام آبدارچی شرکت را به گوشه دنجی کشاند و روبهرویش نشست. عینک تیرهاش را برداشت و گفت: من برادر آقای مهران هستم. ما دوقلو هستیم. حتماً خیلی شبیه هم هستیم اینطور نیست.
مرد با حالت تحسین آمیزی که بر چهره بهت زدهاش نقش بسته بود، گفت: قدرت خدا را باش آقا مثل دو نیمه سیب. آقا مهندس چطورن؟ حالشان خوبه آقا؟ خدا ذلیلشان کنه دشمنانشان را که حتم دارم پاپوش براشان درست کردن آقا. میدانم مهندس اهل این حرفها نیست همه کارمندان شرکت دوستش دارند. باور نمیشه کرد بیشتر سهامی که در شرکته مال آقا مهندس هست. مال خودشانه آن وقت بیاد پولهای خودش را بدزده.
روزنامه نگار پیشکسوت
قسمت سی و نهم/ گفته پیرمرد را به یاد آورد که از شخصیت و دست و دل پاکی برادر همزادش تعریف میکرد تصمیم گرفت در این باره تفحص کند. روز بعد با نشانی که از پیرمرد گرفته بود شرکت مورد نظر را در یکی از خیابانهای منطقه شمال شهر پیدا کرد و در اطرافش پرسه زد تا بهانهای برای ورود به این شرکت بهدست بیاورد اما بهخاطر شباهتی که به برادرش داشت نمیدانست چه کند.
پس از ساعتی سرگشتگی و انتظار و بالا و پایین رفتن در خیابان چشمش به مردی سالخورده افتاد که از در ورودی ساختمان شرکت بیرون آمد و در چند قدمی وارد یک سوپرمارکت شد. با عینک تیرهای که همراهش بود چشمهایش را پوشاند و بسرعت خودش را به سوپر رساند. سر و وضعش نشان میداد که باید یکی از کارکنان ساده شرکت باشد. کنارش ایستاد و با گردن خمیده و سر فروافتاده گفت:
سلام آقا ببخشید شما تو همین شرکت بغلی کار میکنید؟ مرد سالخورده که ته لهجه روستایی داشت، جواب داد:
بله آقا فرمایش؟
غلام پرسید: تو قسمت دفتری؟
نه آقاجان. آبدارچی شرکت هستم. آمدم چای بخرم. کارمندها چای میخواستند. چایمان تمام شده بود آقا.
غلام عمداً کلاه بافتنیاش را از روی پیشانیاش بالا کشید، چهره به چهره آبدارچی شرکت ایستاد و در بیخ گوشش به نجوا گفت: میشه بریم بیرون چند کلمه با هم حرف بزنیم؟
مرد بهت زده خیره نگاهش کرد و دهانش نیمه باز ماند.
غلام دوباره سر فرود آورد بازوی آبدارچی را گرفت و در حالی که او را به بیرون میکشاند، گفت: چند دقیقهای بریم بیرون. خواهش میکنم باید با شما حرف بزنم. من برادر آقای مهران هستم پدر!
مرد که رنگ از صورتش پریده بود چون افسون شدگان از سوپرمارکت بیرون آمد و غلام او را به رستوران خلوتی در آن سوی خیابان کشاند. رستوران خلوت بود و یک پیشخدمت داشت میزها و صندلیهای خالی را مرتب میکرد. غلام آبدارچی شرکت را به گوشه دنجی کشاند و روبهرویش نشست. عینک تیرهاش را برداشت و گفت: من برادر آقای مهران هستم. ما دوقلو هستیم. حتماً خیلی شبیه هم هستیم اینطور نیست.
مرد با حالت تحسین آمیزی که بر چهره بهت زدهاش نقش بسته بود، گفت: قدرت خدا را باش آقا مثل دو نیمه سیب. آقا مهندس چطورن؟ حالشان خوبه آقا؟ خدا ذلیلشان کنه دشمنانشان را که حتم دارم پاپوش براشان درست کردن آقا. میدانم مهندس اهل این حرفها نیست همه کارمندان شرکت دوستش دارند. باور نمیشه کرد بیشتر سهامی که در شرکته مال آقا مهندس هست. مال خودشانه آن وقت بیاد پولهای خودش را بدزده.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/6902/18/486230/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه




























