اندوه یاد منصور اوجی
در تنهایی خودش غرق بود
کاووس حسنلی
منتقد و پژوهشگر ادبی
اوجی رفت اما در بسیاری از شعرهای او، زندگی به تمام معنی جریان دارد و عشق تمامقد ایستاده است. بوی معطّر طبیعت شیراز، بوی باغها و گلها و پرندههای شیراز در کوچهباغهای شعرش منتشر شده است. از این به بعد همین عطرهای دلانگیزند که او را در ما میدمند و ما را از او پر میکنند. اوجی تجربههای شخصی خودش را شعر کرد. او همیشه پیرامون خودش را از پنجره شعر میدید و همیشه پر از الهام شاعرانه بود. با عینک دیگران پیرامونش را نگاه نمیکرد؛ با چشمانِ خودش تماشا میکرد. این همان چیزی است که نیمای بزرگ بسیار بر آن تأکید داشت: عینیت. عینیت! سلوک شخصی ویژه خودش را داشت. بیشتر اوقات در تنهایی خودش غرق بود. شاید همین یگانگی، همین رهایی، همین تنهایی و همین خلوتهای رشک برانگیز بود که از اوجی، شاعری نامدار برآورد. به دام هیچ گروه، حزب و دسته و... نیفتاد. سرودههای ساده اوجی پُر است از تمرکزهای هنری، پر است درنگهای بهتآمیز و پر است از حیرتهای شاعرانه – اما آنچه مهمتر است این است که او از چیزهایی حیرت میکند که هر روز و هر شب همه میبینند و هیچ حیرتِ آنها را برنمیانگیزد. اوجی به درجهای از حساسیت شاعرانه رسیده بود که دیدار سادهترین عناصر طبیعی پیرامونش او را به حلول و به استغراق میکشید و او را به یگانگی با پدیدههای پیرامون و به درنگ در هستی میبرد:
شاخهای از ماه/ دلو بیارید/ آب برآرید/ وه که شکفته است/ شاخهای از ماه/ تنگ دل چاه
نه این پنجره/ نه این شکوفه نارنج/ و نه این گنجشکک صبح/ هیچکدام به تنهایی کفایت شعری را نمیکنند/ هیچکدام/ که سراپا، چشم باید باشی و هوش/ چشم به راه تلنگری بیگاه بر رگ جانت/ تا قلمی برگیری و بنویسی/ که این پنجره و این شکوفه/ و این گنجشک صبح/ هر کدام شعری است بهتمام/ تنها کافی است چشمی آنها را ببیند و/ هوشی آنها را بشنود و/ قلمی برگیرد
و همین درنگ و همین حلول و همین استغراق است که در سرودههایی اغلب منسجم و خوشساخت بهشعر درآمده و اوجی را از بسیاری دیگر متمایز و متفاوت کرده است. در هریک از سرودههای اوجی با اتفاقی شاعرانه روبهرو میشویم. گاهی عاطفهای عمیق، گاهی اشارهای دقیق و گاهی تصویری رقیق این انگیزش شاعرانه را پدید میآورند. خواننده شعر اوجی برای درک لحظههای شاعرانه او دستکم باید در درنگ و تأمل با خود او مشترک باشد، یعنی خصلتی همچون منصور اوجی باید داشته باشد تا بهتر بتواند به یک آشتی همهجانبه با شعر او برسد و «آن»های موجود در سرودههایش را دریافت کند. سادگی شعرهای او برای برخی از خوانندگان سادهانگار میتواند فریبنده باشد و آنها را از مشارکت در عاطفههای شاعرانه باز دارد. بهگمانم برای دریافت کاملترِ زیباییهای هنری و لذت از عطر و بوی حقیقی اشعار اوجی باید به کوچهباغهای شعرِ او راه یافت؛ در آنها قدم زد و قدم زد و قدم زد و دل سپرد و همدل شد و تماشا کرد و تماشا کرد و کمکم به کشف شاعرانه رسید و لذت هنری برد. وگرنه تماشای درختها و گلها و پرندهها تنها از بیرون باغ و از روی دیوار، نمیتواند همه زیباییها را بازنماید و پیشِ چشم آورد.
سکوت سنگ چه زیباست زیر این نیلی
سکوت سنگ چه بشکوه، در هزاران سال
سکوت سنگ...
سکوت یعنی من
(سکوت سنگ)
کلام یعنی تو
و شعر یعنی کلام سنگ شده
تردیدها، وقتی که میآیند
خانه خرابت میکنند ای مرد
این موریانه/ بیدها
در خانه جانت.
تردیدها
وقتی که میآیند.
خوشا گلی که بروید مدام و تا به پس مرگ.
که مرگ، خط زدن جسم ماست از دنیا
و نام پارهای از ما.
ولی نه نام تو، شاعر،
ولی نه نام شما،
خوشا گلی که ببوید مدام...
کجاست بام بلندی
و نردبان بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:
«هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت»
منتقد و پژوهشگر ادبی
اوجی رفت اما در بسیاری از شعرهای او، زندگی به تمام معنی جریان دارد و عشق تمامقد ایستاده است. بوی معطّر طبیعت شیراز، بوی باغها و گلها و پرندههای شیراز در کوچهباغهای شعرش منتشر شده است. از این به بعد همین عطرهای دلانگیزند که او را در ما میدمند و ما را از او پر میکنند. اوجی تجربههای شخصی خودش را شعر کرد. او همیشه پیرامون خودش را از پنجره شعر میدید و همیشه پر از الهام شاعرانه بود. با عینک دیگران پیرامونش را نگاه نمیکرد؛ با چشمانِ خودش تماشا میکرد. این همان چیزی است که نیمای بزرگ بسیار بر آن تأکید داشت: عینیت. عینیت! سلوک شخصی ویژه خودش را داشت. بیشتر اوقات در تنهایی خودش غرق بود. شاید همین یگانگی، همین رهایی، همین تنهایی و همین خلوتهای رشک برانگیز بود که از اوجی، شاعری نامدار برآورد. به دام هیچ گروه، حزب و دسته و... نیفتاد. سرودههای ساده اوجی پُر است از تمرکزهای هنری، پر است درنگهای بهتآمیز و پر است از حیرتهای شاعرانه – اما آنچه مهمتر است این است که او از چیزهایی حیرت میکند که هر روز و هر شب همه میبینند و هیچ حیرتِ آنها را برنمیانگیزد. اوجی به درجهای از حساسیت شاعرانه رسیده بود که دیدار سادهترین عناصر طبیعی پیرامونش او را به حلول و به استغراق میکشید و او را به یگانگی با پدیدههای پیرامون و به درنگ در هستی میبرد:
شاخهای از ماه/ دلو بیارید/ آب برآرید/ وه که شکفته است/ شاخهای از ماه/ تنگ دل چاه
نه این پنجره/ نه این شکوفه نارنج/ و نه این گنجشکک صبح/ هیچکدام به تنهایی کفایت شعری را نمیکنند/ هیچکدام/ که سراپا، چشم باید باشی و هوش/ چشم به راه تلنگری بیگاه بر رگ جانت/ تا قلمی برگیری و بنویسی/ که این پنجره و این شکوفه/ و این گنجشک صبح/ هر کدام شعری است بهتمام/ تنها کافی است چشمی آنها را ببیند و/ هوشی آنها را بشنود و/ قلمی برگیرد
و همین درنگ و همین حلول و همین استغراق است که در سرودههایی اغلب منسجم و خوشساخت بهشعر درآمده و اوجی را از بسیاری دیگر متمایز و متفاوت کرده است. در هریک از سرودههای اوجی با اتفاقی شاعرانه روبهرو میشویم. گاهی عاطفهای عمیق، گاهی اشارهای دقیق و گاهی تصویری رقیق این انگیزش شاعرانه را پدید میآورند. خواننده شعر اوجی برای درک لحظههای شاعرانه او دستکم باید در درنگ و تأمل با خود او مشترک باشد، یعنی خصلتی همچون منصور اوجی باید داشته باشد تا بهتر بتواند به یک آشتی همهجانبه با شعر او برسد و «آن»های موجود در سرودههایش را دریافت کند. سادگی شعرهای او برای برخی از خوانندگان سادهانگار میتواند فریبنده باشد و آنها را از مشارکت در عاطفههای شاعرانه باز دارد. بهگمانم برای دریافت کاملترِ زیباییهای هنری و لذت از عطر و بوی حقیقی اشعار اوجی باید به کوچهباغهای شعرِ او راه یافت؛ در آنها قدم زد و قدم زد و قدم زد و دل سپرد و همدل شد و تماشا کرد و تماشا کرد و کمکم به کشف شاعرانه رسید و لذت هنری برد. وگرنه تماشای درختها و گلها و پرندهها تنها از بیرون باغ و از روی دیوار، نمیتواند همه زیباییها را بازنماید و پیشِ چشم آورد.
سکوت سنگ چه زیباست زیر این نیلی
سکوت سنگ چه بشکوه، در هزاران سال
سکوت سنگ...
سکوت یعنی من
(سکوت سنگ)
کلام یعنی تو
و شعر یعنی کلام سنگ شده
تردیدها، وقتی که میآیند
خانه خرابت میکنند ای مرد
این موریانه/ بیدها
در خانه جانت.
تردیدها
وقتی که میآیند.
خوشا گلی که بروید مدام و تا به پس مرگ.
که مرگ، خط زدن جسم ماست از دنیا
و نام پارهای از ما.
ولی نه نام تو، شاعر،
ولی نه نام شما،
خوشا گلی که ببوید مدام...
کجاست بام بلندی
و نردبان بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:
«هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت»
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7652/11/579556/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه





















