چکلیستهای زندگی مشترک/1
بد رشدی دوران کودکی و ناسازگاری در روابط زناشویی!
آزاده سهرابی
روانشناس
میگفت: همسرم وقتی میگوید فرزندمان نباید به مهدکودک برود آنقدر قاطع نظرش را میگوید که انگار بعد از گفتن این نظر گوشهایش بسته میشود. حس میکنم اگر بخواهد نظرش را تغییر دهد، یک فاجعه در ذهنش اتفاق میافتد. در تمام زندگی همینطور است و دیگر خسته شدهام. البته گاهی هم از آن طرف بوم میافتد و اصلاً درباره یک مسأله مهم زندگی هیچ نظری ندارد! اگر فرض کنیم او درباره همسرش درست میگوید و ما با فردی روبهرو هستیم که یا «حرف باید حرف خودش باشد» یا «کلاً نظری ندارد» دقیقاً مشکل از کجاست؟ اصلاً چقدر خودتان شامل چنین تعریفی میشوید؟ در دوران کودکی ما بیشترین نیاز را به مراقبان خود داریم و هر رفتار آنها الگویی از حضور ما در این جهان و در ارتباط با دیگران میسازد که مدام آن را در روابط دیگر پیاده میکنیم. بی آنکه بدانیم داریم الگویی را که در 2 سالگی یا 5 سالگی در ذهنمان نقش بسته پیاده میکنیم. اریکسون از روانشناسی برجسته روانشناسی رشد درباره عناصر سازنده و مخرب دوران رشد گفت و 8 مرحله برای رشد روانی-اجتماعی در نظر گرفت و معتقد بود در هر مرحله یک تعارض میان عنصر سازگار و عنصر مخرب پیش روی کودک و در واقع در سبک فرزندپروری والدین وجود دارد که اگر کودک با سازگاری آن را طی کند، نیروی اساسی در آن دوران شکل میگیرد که برای تمام زندگی او نقش مهمی ایفا میکند.
بگذارید به سه مرحله اول رشدی او نگاه کنیم تا اهمیت آن را برای زمانی که با شریک زندگی خود دچار مشکلی میشوید بررسی کنیم. مرحله اول که از تولد تا 2 سالگی شکل میگیرد دو نیروی اعتماد در برابر بی اعتمادی مطرح است. در واقع نوزاد در این دو سال به طور مستمری نیازمند مراقبت است و تقریباً تنها ابزار بیانی که دارد، گریه است. در این دوران است که بیشترین نیاز کودک این است که مراقب اصلی این اعتماد را به او بدهد که نیازش را درک میکند و در کوتاهترین زمان به آن پاسخ میدهد؛ نیازهایی که بقای نوزاد را در پی دارد. پس هر پاسخ مراقب در واقع به نوزاد پیام «زنده میمانی یا میمیری» را میدهد! اگر کودک در این دوران مراقبی پاسخگو داشته باشد یک اعتماد بنیادینی در او نسبت به افراد و دنیا شکل میگیرد و نیروی بنیادین «امید» متجلی میشود. حال میرسیم به بزرگسالی و زمانی که شما با یک فرد زیر سقف مشترک زندگی میکنید. اگر ناسازگاری حسی دارید یعنی مدام بدقلقی میکنید یا قادر به درک فرد روبهروی خود نیستید یا نمیتوانید از نظر حسی منعطف باشید، مدام حس میکنید طرف مقابل شما را نادیده میگیرد و یا در این رابطه خودتان مدام در حال کنارهگیری هستید و در فعالیتهای مشترک کمتر حضور دارید باید کمی تردید کنید در دو سال اول زندگی آیا توانستهاید به امید دستیابی پیدا کنید؟ شاید مشکل درون شماست نه در شریک زندگیتان. میتوانید به دیگر روابطتان نگاه کنید که آنجا هم همین حس را تجربه میکنید؟
در 2 تا سه سالگی کودک استقلال در برابر شرم یا تهدید را تجربه میکنیم. کودک بیشتر دوست دارد اطراف را جستجو کند و حتی ممکن است در برابر لباسی که مادر برای او انتخاب کرده مقاومت کند. اینها پیام استقلالطلبی کودک است که اگر بسترش برای او مهیا نباشد یا والدین این کودک را برای کاوش محیط منع کنند –حتی با نیت اینکه آسیب نبیند- استقلال یافتن او را در نطفه خفه کردهاند و «اراده» را در او سرکوب کردهاند. کودکانی که مدام احساس میکنند زیر نظر مراقب خود هستند همیشه یک نااطمینانی به خود دارند. اگر در زندگی مشترک دچار لجبازی و وسواس هستید، مدام در حال چک کردن همسرتان هستید یا نقطهنظر طرف مقابلتان را نمیتوانید بپذیرید به مرحله دوم رشدی خود نگاه کنید.
بیشترین خاطرات اولیه ما مربوط به 3 تا 5 سالگی است. دو تعارض ابتکار در برابر احساس گناه در این دوران حضور دارد تا «هدف» شکل بگیرد. بیشترین فعالیت کودک در این دوران بازی است. کودک با بسیاری از مفاهیم مثل تخیل، زبان پیشرفته، رشد جسمانی و... روبهرو میشوند. در این دوره والدین باید کنار کودک باشند اما نه برای دخالت یا یادگیری صرف کودک بلکه برای تشویق او برای مدام تلاش کردن، شکست خوردن و تلاش کردن. بیشتر کسانی که دچار تعصبات رفتاری و اخلاقی هستند در این دوران دچار بازداری افراطی در برابر تلاشهای خود در بازی و ساختن شدهاند. اگر در رابطه یک بیرحمی دارید یا روی تصمیمهای خود با تعصب میایستید به مرحله سوم بازگردید.
این بازنگری از این جهت در قدم اول مناسب است که بدانید در مراحل قبلتر رشدی اگر به نیروهای اساسی دسترسی نداشته باشید شاید به سختی بتوان در جوانی به «صمیمیت» که لازمهاش اعتماد، استقلال، هدف و کسب هویت است دست پیدا کرد.
روانشناس
میگفت: همسرم وقتی میگوید فرزندمان نباید به مهدکودک برود آنقدر قاطع نظرش را میگوید که انگار بعد از گفتن این نظر گوشهایش بسته میشود. حس میکنم اگر بخواهد نظرش را تغییر دهد، یک فاجعه در ذهنش اتفاق میافتد. در تمام زندگی همینطور است و دیگر خسته شدهام. البته گاهی هم از آن طرف بوم میافتد و اصلاً درباره یک مسأله مهم زندگی هیچ نظری ندارد! اگر فرض کنیم او درباره همسرش درست میگوید و ما با فردی روبهرو هستیم که یا «حرف باید حرف خودش باشد» یا «کلاً نظری ندارد» دقیقاً مشکل از کجاست؟ اصلاً چقدر خودتان شامل چنین تعریفی میشوید؟ در دوران کودکی ما بیشترین نیاز را به مراقبان خود داریم و هر رفتار آنها الگویی از حضور ما در این جهان و در ارتباط با دیگران میسازد که مدام آن را در روابط دیگر پیاده میکنیم. بی آنکه بدانیم داریم الگویی را که در 2 سالگی یا 5 سالگی در ذهنمان نقش بسته پیاده میکنیم. اریکسون از روانشناسی برجسته روانشناسی رشد درباره عناصر سازنده و مخرب دوران رشد گفت و 8 مرحله برای رشد روانی-اجتماعی در نظر گرفت و معتقد بود در هر مرحله یک تعارض میان عنصر سازگار و عنصر مخرب پیش روی کودک و در واقع در سبک فرزندپروری والدین وجود دارد که اگر کودک با سازگاری آن را طی کند، نیروی اساسی در آن دوران شکل میگیرد که برای تمام زندگی او نقش مهمی ایفا میکند.
بگذارید به سه مرحله اول رشدی او نگاه کنیم تا اهمیت آن را برای زمانی که با شریک زندگی خود دچار مشکلی میشوید بررسی کنیم. مرحله اول که از تولد تا 2 سالگی شکل میگیرد دو نیروی اعتماد در برابر بی اعتمادی مطرح است. در واقع نوزاد در این دو سال به طور مستمری نیازمند مراقبت است و تقریباً تنها ابزار بیانی که دارد، گریه است. در این دوران است که بیشترین نیاز کودک این است که مراقب اصلی این اعتماد را به او بدهد که نیازش را درک میکند و در کوتاهترین زمان به آن پاسخ میدهد؛ نیازهایی که بقای نوزاد را در پی دارد. پس هر پاسخ مراقب در واقع به نوزاد پیام «زنده میمانی یا میمیری» را میدهد! اگر کودک در این دوران مراقبی پاسخگو داشته باشد یک اعتماد بنیادینی در او نسبت به افراد و دنیا شکل میگیرد و نیروی بنیادین «امید» متجلی میشود. حال میرسیم به بزرگسالی و زمانی که شما با یک فرد زیر سقف مشترک زندگی میکنید. اگر ناسازگاری حسی دارید یعنی مدام بدقلقی میکنید یا قادر به درک فرد روبهروی خود نیستید یا نمیتوانید از نظر حسی منعطف باشید، مدام حس میکنید طرف مقابل شما را نادیده میگیرد و یا در این رابطه خودتان مدام در حال کنارهگیری هستید و در فعالیتهای مشترک کمتر حضور دارید باید کمی تردید کنید در دو سال اول زندگی آیا توانستهاید به امید دستیابی پیدا کنید؟ شاید مشکل درون شماست نه در شریک زندگیتان. میتوانید به دیگر روابطتان نگاه کنید که آنجا هم همین حس را تجربه میکنید؟
در 2 تا سه سالگی کودک استقلال در برابر شرم یا تهدید را تجربه میکنیم. کودک بیشتر دوست دارد اطراف را جستجو کند و حتی ممکن است در برابر لباسی که مادر برای او انتخاب کرده مقاومت کند. اینها پیام استقلالطلبی کودک است که اگر بسترش برای او مهیا نباشد یا والدین این کودک را برای کاوش محیط منع کنند –حتی با نیت اینکه آسیب نبیند- استقلال یافتن او را در نطفه خفه کردهاند و «اراده» را در او سرکوب کردهاند. کودکانی که مدام احساس میکنند زیر نظر مراقب خود هستند همیشه یک نااطمینانی به خود دارند. اگر در زندگی مشترک دچار لجبازی و وسواس هستید، مدام در حال چک کردن همسرتان هستید یا نقطهنظر طرف مقابلتان را نمیتوانید بپذیرید به مرحله دوم رشدی خود نگاه کنید.
بیشترین خاطرات اولیه ما مربوط به 3 تا 5 سالگی است. دو تعارض ابتکار در برابر احساس گناه در این دوران حضور دارد تا «هدف» شکل بگیرد. بیشترین فعالیت کودک در این دوران بازی است. کودک با بسیاری از مفاهیم مثل تخیل، زبان پیشرفته، رشد جسمانی و... روبهرو میشوند. در این دوره والدین باید کنار کودک باشند اما نه برای دخالت یا یادگیری صرف کودک بلکه برای تشویق او برای مدام تلاش کردن، شکست خوردن و تلاش کردن. بیشتر کسانی که دچار تعصبات رفتاری و اخلاقی هستند در این دوران دچار بازداری افراطی در برابر تلاشهای خود در بازی و ساختن شدهاند. اگر در رابطه یک بیرحمی دارید یا روی تصمیمهای خود با تعصب میایستید به مرحله سوم بازگردید.
این بازنگری از این جهت در قدم اول مناسب است که بدانید در مراحل قبلتر رشدی اگر به نیروهای اساسی دسترسی نداشته باشید شاید به سختی بتوان در جوانی به «صمیمیت» که لازمهاش اعتماد، استقلال، هدف و کسب هویت است دست پیدا کرد.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7842/20/601565/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه
























