خروج از کلیشههای زندگی/3
باور کنیم کلیشهها محدودکننده هستند!
آزاده سهرابی
روانشناس
زمانی یک کارگردان روسی یک آزمایشی انجام داد تا نشان دهد چگونه میشود با تغییر فرضها، استنباط آدمها را تغییر داد. این آزمایش «اثر کولچوف» نام گرفت. خیلی ساده یک بازیگر که میتوانست چهرهای بدون حالت هیجانی خاصی (خنثی) را نشان بدهد در سه فیلم کوتاه حضور یکسانی داشت اما در فیلم اول پیش از نمایش این بازیگر، تصاویری از زنی مرده، در فیلم دوم یک بشقاب سوپ و در فیلم سوم یک دختر در حال بازی را نمایش داد و تفسیر تماشاگران از حالت چهره بازیگر را خواستند که گروه اول بازیگر را غمگین، گروه دوم متفکر و گروه سوم او را خوشحال میدیدند.
اگر آن تصاویر اولیه را کلیشههای ذهنی بدانیم، آن وقت بیشتر برایمان ملموس است که ما چگونه تحت تأثیر این کلیشههای ذهنی دست به تفسیر میزنیم. گاهی این کلیشهها اجتماعی و گاه فردی و اسنادهای درونی ماست که شاید گمراه کنندهترین این اسنادهای درونی را بتوان «اسناد خدمت به خود» نامید.
بیایید این فرض را در نظر بگیرید زن و شوهری بدون آنکه نوبتبندی کرده باشند، امورات زندگی مثل رسیدگی به تکالیف فرزندان یا حتی آشپزی و یا هزینههای زندگی را میپردازند. آنها به صورت روتین این کار را میکنند و مشکلی هم ندارند. اما شاید اگر یکبار قرار باشد، یکی از طرفین گلایه کند که طرف مقابل فلان مسئولیت را بیشتر بهعهده بگیرد، آن فرد با خود بگوید من که 70 درصد مواقع دارم این کار را میکنم، مثلاً 70 درصد مواقع نوشتن تکالیف فرزندم با من است یا... حال اگر از طرف مقابل بپرسید تو فکر میکنی چقدر از این کار را تو انجام میدهی، او هم احتمالاً عددی نزدیک به آن 70 درصد را بگوید. شاید بسیاری از چالشها نیز از همینجا آغاز میشود که عموماً ما این کلیشه ذهنی را داریم که برآورد اشتباهی از رفتارهای خود داریم. «اسناد خدمت به خود» هم داریم یعنی میل به اینکه نتیجه مثبت یک کار را به خودمان و نتیجه منفی را به دیگری نسبت میدهیم. دیدهاید اگر بچهای باهوش باشد پدر و مادر اصرار دارند او را شبیه خودشان معرفی کنند و اگر مثلاً بچه پرخاشگری باشد، مسئولیت آن را به عهده نمیگیرند؟
در حوزه اجتماعی هم این کلیشهای را که بسیار روی تفسیر ما از واقعیت اثر میگذارد، شاید به قول دیوید مایرز، روان شناس اجتماعی بتوان در موضوع «پدیده هم رأیی کاذب» شناسایی کرد. انگار ما یک اجبار درونی داریم که باعث میشود فهم ما از جهان شبیه فهم جمعی ما در بیاید. اگر همه در فضای مجازی با دیدن یک عکس یا یک تکه گفته یا نوشته شروع به نشان دادن یک واکنش میکنند، ما نیز فهممان همان میشود که آنها میگویند. برای همین شاید اولین واکنشها تأثیرگذارترینها باشند و بحث هدایت افکار عمومی هم از همین جا شروع شود. حتی شاید فرصت نکنیم از خودمان بپرسیم داستان آن عکس، قبل و بعدش چه بوده! ما یک تصویر داریم بدون کمترین دادهای – بازیگر خنثی- اما کلیشههای ذهنی که شامل باورهای پیشین، هم رأیی با نظر جمعی و... ما را به واکنشی وا میدارد که شاید نسبتی با پیام آن عکس یا پیام آن تکه سخن و... نداشته باشد.
موضوع این است که کلیشههای ذهنی در همه لحظههای زندگی ما میتواند جاری باشد و گاه به شکل وسیعتری به یک کلیشه اجتماعی یا فرهنگی تبدیل شود و حتی پشت آن استدلالهایی بیاید که آن را قویتر کند اما موضوع این است کلیشهها دید ما را نسبت به تحقیق و تفسیر آزادانه و عاقلانه محدود میکند. موضوع کلیشهها را نباید با باورها اشتباه گرفت. کلیشهها عمدتاً در حوزههایی جای میگیرد که منجر به قضاوت ما درباره خودمان و دیگری میشود که اگر آن کلیشه را کنار بگذاریم دیگر آن تفسیر از اعتبار خارج میشود. اما باور چیزی است که ما را معرفی میکند و ارزشهای زندگی ما را میسازد و از آن ماست! همین الان شما میتوانید به دنبال این باور بروید که طرفدار کلیشههای زندگی شوید یا خارج از کلیشهها به دنیای پیرامونتان نگاه کنید!
روانشناس
زمانی یک کارگردان روسی یک آزمایشی انجام داد تا نشان دهد چگونه میشود با تغییر فرضها، استنباط آدمها را تغییر داد. این آزمایش «اثر کولچوف» نام گرفت. خیلی ساده یک بازیگر که میتوانست چهرهای بدون حالت هیجانی خاصی (خنثی) را نشان بدهد در سه فیلم کوتاه حضور یکسانی داشت اما در فیلم اول پیش از نمایش این بازیگر، تصاویری از زنی مرده، در فیلم دوم یک بشقاب سوپ و در فیلم سوم یک دختر در حال بازی را نمایش داد و تفسیر تماشاگران از حالت چهره بازیگر را خواستند که گروه اول بازیگر را غمگین، گروه دوم متفکر و گروه سوم او را خوشحال میدیدند.
اگر آن تصاویر اولیه را کلیشههای ذهنی بدانیم، آن وقت بیشتر برایمان ملموس است که ما چگونه تحت تأثیر این کلیشههای ذهنی دست به تفسیر میزنیم. گاهی این کلیشهها اجتماعی و گاه فردی و اسنادهای درونی ماست که شاید گمراه کنندهترین این اسنادهای درونی را بتوان «اسناد خدمت به خود» نامید.
بیایید این فرض را در نظر بگیرید زن و شوهری بدون آنکه نوبتبندی کرده باشند، امورات زندگی مثل رسیدگی به تکالیف فرزندان یا حتی آشپزی و یا هزینههای زندگی را میپردازند. آنها به صورت روتین این کار را میکنند و مشکلی هم ندارند. اما شاید اگر یکبار قرار باشد، یکی از طرفین گلایه کند که طرف مقابل فلان مسئولیت را بیشتر بهعهده بگیرد، آن فرد با خود بگوید من که 70 درصد مواقع دارم این کار را میکنم، مثلاً 70 درصد مواقع نوشتن تکالیف فرزندم با من است یا... حال اگر از طرف مقابل بپرسید تو فکر میکنی چقدر از این کار را تو انجام میدهی، او هم احتمالاً عددی نزدیک به آن 70 درصد را بگوید. شاید بسیاری از چالشها نیز از همینجا آغاز میشود که عموماً ما این کلیشه ذهنی را داریم که برآورد اشتباهی از رفتارهای خود داریم. «اسناد خدمت به خود» هم داریم یعنی میل به اینکه نتیجه مثبت یک کار را به خودمان و نتیجه منفی را به دیگری نسبت میدهیم. دیدهاید اگر بچهای باهوش باشد پدر و مادر اصرار دارند او را شبیه خودشان معرفی کنند و اگر مثلاً بچه پرخاشگری باشد، مسئولیت آن را به عهده نمیگیرند؟
در حوزه اجتماعی هم این کلیشهای را که بسیار روی تفسیر ما از واقعیت اثر میگذارد، شاید به قول دیوید مایرز، روان شناس اجتماعی بتوان در موضوع «پدیده هم رأیی کاذب» شناسایی کرد. انگار ما یک اجبار درونی داریم که باعث میشود فهم ما از جهان شبیه فهم جمعی ما در بیاید. اگر همه در فضای مجازی با دیدن یک عکس یا یک تکه گفته یا نوشته شروع به نشان دادن یک واکنش میکنند، ما نیز فهممان همان میشود که آنها میگویند. برای همین شاید اولین واکنشها تأثیرگذارترینها باشند و بحث هدایت افکار عمومی هم از همین جا شروع شود. حتی شاید فرصت نکنیم از خودمان بپرسیم داستان آن عکس، قبل و بعدش چه بوده! ما یک تصویر داریم بدون کمترین دادهای – بازیگر خنثی- اما کلیشههای ذهنی که شامل باورهای پیشین، هم رأیی با نظر جمعی و... ما را به واکنشی وا میدارد که شاید نسبتی با پیام آن عکس یا پیام آن تکه سخن و... نداشته باشد.
موضوع این است که کلیشههای ذهنی در همه لحظههای زندگی ما میتواند جاری باشد و گاه به شکل وسیعتری به یک کلیشه اجتماعی یا فرهنگی تبدیل شود و حتی پشت آن استدلالهایی بیاید که آن را قویتر کند اما موضوع این است کلیشهها دید ما را نسبت به تحقیق و تفسیر آزادانه و عاقلانه محدود میکند. موضوع کلیشهها را نباید با باورها اشتباه گرفت. کلیشهها عمدتاً در حوزههایی جای میگیرد که منجر به قضاوت ما درباره خودمان و دیگری میشود که اگر آن کلیشه را کنار بگذاریم دیگر آن تفسیر از اعتبار خارج میشود. اما باور چیزی است که ما را معرفی میکند و ارزشهای زندگی ما را میسازد و از آن ماست! همین الان شما میتوانید به دنبال این باور بروید که طرفدار کلیشههای زندگی شوید یا خارج از کلیشهها به دنیای پیرامونتان نگاه کنید!
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7861/32/604692/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه
































