سر به سر سعدی
من آنم، که عاشق مرغ بریانم
محمد اسدی
اصل حکایت
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت: من آنم که من دانم.
تندیس تواضع
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت: تازه روزه هم هستم.
بزرگ بعدی
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
بزرگ دیگری سربرآورد و گفت: پس من چی؟
نه تا این حد!
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر بر آورد و گفت: حال که چنین است، یارانه این ماهتان را به من بسپارید.
جمله گفتند: اوه اوه غذایمان روی بار است.
و گریختند.
بزرگ بیاعصاب
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که زبان حیوانات داند و با 17 گونه از آنان مصاحبت کند.
سر برآورد و گفت: با احتساب شما زبان نفهمها میشود 18 گونه.
چه سری، چه دمی، عجب پایی
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
قالب پنیر را زیر جامه برد و گفت: این کلکها قدیمی شده است.
چه خبرتونه؟
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت:هاله نور هم دارم.
عزیزم کجایی؟ دقیقاً کجایی؟
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که وی با درهمی، کسب و کاری راه بیندازد. جمله یاران خزان گردیدند و برگهایشان ریخت.
سر برآورد و گفت: حق دارید تعجب کنید؛ چون آموزش ندیدهاید.
قدر گاو بچه شیرده!
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که هیچ طعام مینخورد و آن را به دیگران بخشد.
سر برآورد و گفت: من آنم که عاشق مرغ بریانم.
و آن چنان خورد که فیالجمله نماند از سایر خوراکی، طعامی که نخورد و خورشتی که نبرد.
زیاد نه، بسیار زیاد!
یکی را از نامزدها به محفلی اندر همی ستودند و در تعداد آرایش مبالغه میکردند که وی فرزند فلان دیار است و داماد بهمان آبادی.
سر برآورد و گفت: ناموساً پس اینجانب برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار زیاد میباشم و انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند و ستون ما نیز تمام گشت!
اصل حکایت
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت: من آنم که من دانم.
تندیس تواضع
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت: تازه روزه هم هستم.
بزرگ بعدی
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
بزرگ دیگری سربرآورد و گفت: پس من چی؟
نه تا این حد!
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر بر آورد و گفت: حال که چنین است، یارانه این ماهتان را به من بسپارید.
جمله گفتند: اوه اوه غذایمان روی بار است.
و گریختند.
بزرگ بیاعصاب
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که زبان حیوانات داند و با 17 گونه از آنان مصاحبت کند.
سر برآورد و گفت: با احتساب شما زبان نفهمها میشود 18 گونه.
چه سری، چه دمی، عجب پایی
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
قالب پنیر را زیر جامه برد و گفت: این کلکها قدیمی شده است.
چه خبرتونه؟
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند.
سر برآورد و گفت:هاله نور هم دارم.
عزیزم کجایی؟ دقیقاً کجایی؟
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که وی با درهمی، کسب و کاری راه بیندازد. جمله یاران خزان گردیدند و برگهایشان ریخت.
سر برآورد و گفت: حق دارید تعجب کنید؛ چون آموزش ندیدهاید.
قدر گاو بچه شیرده!
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که هیچ طعام مینخورد و آن را به دیگران بخشد.
سر برآورد و گفت: من آنم که عاشق مرغ بریانم.
و آن چنان خورد که فیالجمله نماند از سایر خوراکی، طعامی که نخورد و خورشتی که نبرد.
زیاد نه، بسیار زیاد!
یکی را از نامزدها به محفلی اندر همی ستودند و در تعداد آرایش مبالغه میکردند که وی فرزند فلان دیار است و داماد بهمان آبادی.
سر برآورد و گفت: ناموساً پس اینجانب برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار زیاد میباشم و انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند و ستون ما نیز تمام گشت!
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7939/19/617516/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه
























