روایت عباس حسینزاده خالدی، آزاده مفقودالاثر تهرانی، اردوگاه تکریت 11
آزادی در سه پرده
همه ساله در روزهای پایانی مردادماه خاطره بازگشت غرورآفرین آزادگان عزیز و سرافراز تجدید می شود.به همین مناسبت روایت های چند تن از آنان را که توسط معاونت پژوهشی موسسه پیام آزادگان تهیه و تنظیم شده و در اختیار «ایران» قرار گرفته است با هم مرور می کنیم.
تماشاگر آزادی اسیران
اسیرانی که صلیبسرخ آمار آنها را داشت اولین گروهی بودند که از 26 مردادماه 1369 تبادل آنها انجام شد. دیگر از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم. از فردای آن روز، کارمان شده بود تماشای آزادی بچهها از تلویزیون. مثل کبوترهایی که از قفس آزاد میشوند و به آسمان پر میکشند، اسرا هم بهسوی وطن پر میکشیدند. صادق روی دستمال گلدوزی شده من شعری نوشته بود. او گفت: «انگار این شعر رو برای ما گفتن. ما مثه مرغی هستیم تو قفس اسارت دشمن؛ شباهتمون اینه که هر دو در اسارت و در قفسیم و فرقمون اینه که ما شکنجه میشیم، ولی آنها نوازش میشن....»
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و درِ قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
وقتی بچهها را میدیدیم که پس از سالها در بند بودن به وطن خود باز میگردند، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدیم. هر لحظه منتظر بودیم تا خبر آزادی ما را هم اعلام کنند. آن روزها، از فرط خوشحالی نمیدانستیم چهکار کنیم و فقط برای آزادی روزشماری میکردیم. همه این چند سال اسارت را طاقت آورده بودیم، اما از آن لحظه که خبر آزادی اسیران را شنیدیم، روزها برای ما سختتر میگذشت و فکر نمیکردیم که یک روز آزاد شویم، چون ما جزو اسرای مفقودالاثر بودیم. هر شب خواب آزادی و بازگشت به وطن را میدیدم؛ خواب میدیدم که در کنار خانواده خود و دیگر هموطنانم هستم. وقتی که بیدار میشدم، حالم گرفته میشد، چون همچنان خود را در اسارت میدیدم. اما امیدم را از دست نمیدادم.
برای تیرباران آماده شوید
چند روز گذشت. چهارم شهریور 1369 یکی از سربازان عراقی آمد و چند نفر از بچهها را با خودش برد. وقتی برگشتند، برای همه بچههای اردوگاه لباسی جدید مثل لباس سربازان عراقی آوردند. یکی از سربازهای عراقی رو به ما کرد و گفت:
«همهتون برای فردا آماده بشین که به میدون تیر بریم، چون اسم شما توی صلیبسرخ ثبت نشده و ایران خبری از شما نداره، میخوایم همهتون رو تیربارون کنیم.» عباس صادقنژاد در جوابش گفت: «برو عمو، خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه؛ از همون روزی که اسیر شما بعثیا شدیم، توی ایران ما رو جزو شهدا آوردن، ما از مرگ ترسی نداریم.»
وقتی مترجم برایش ترجمه کرد، از حرف خودش پشیمان شد و رفت. ما لباسهایمان را تحویل گرفتیم. همان لحظه ابراهیم گنجی فریاد زد: «گوش کنین، اخبار داره درباره اسرای مفقودالاثر میگه.» همه ساکت شدیم و گوش دادیم. گوینده اخبار گفت: «از فردا اسیرانی آزاد میشوند که مفقودالاثر بودهاند و ایران هیچ خبری از آنان نداشته است.» از خوشحالی نمیدانستیم چهکار کنیم؛ طبیعی بود که سر از پا نمیشناختیم و نمیتوانستیم خوشحالی خود را پنهان کنیم. اما جداشدن از دوستانمان هم راحت نبود، کسانی که چند سال در کنار هم میخوردیم، میخوابیدیم و شریک غم و شادی هم بودیم حالا باید از هم جدا میشدیم و هرکداممان میرفتیم سوی سرنوشتمان.
اسیر شماره 23839
آن شب تا صبح نخوابیدیم. هرکس وسایل خودش را جمعوجور میکرد. بعضی از بچهها با پارچه شلوار اضافی یا کهنه خود ساک درست میکردند. دستمال و انگشترم را، که از ترس عراقیها مخفی کرده بودم، برداشتم. همان شب یکی از شلوارهای خود را پاره کردم و یک ساک درست کردم و دستمال و انگشترم و لباسم را در ساک گذاشتم و برای فردا آماده شدم. صبح که شد، به ما خبر دادند که خودمان را برای بعدازظهر آماده کنیم. ما اولین کاروان اسرای مفقودالاثری بودیم که آزاد میشدیم. بالاخره زمان آزادی فرا رسید. شب قبل برایمان تیغ آوردند و گفتند که همه باید ریشتان را بزنید و حمام کنید. لباسهای کهنه و نخنمایمان را با لباس نویی که داده بودند، عوض کردیم. بعضی از بچهها لباس کهنه را با خودشان یادگاری برداشتند.
همه در محوطه اردوگاه منتظر آمدن نمایندگان صلیبسرخ شدیم. بعد از چند دقیقه، سه مرد و یک زن آمدند. در طول این سالها، چقدر منتظر بودیم تا صلیبسرخ بیاید و ما را ثبتنام کند. حالا کمی دیر شده بود و کسی در ایران نمیدانست ما زندهایم یا نه. یکی از آنها شروع کرد به صحبت و یکی دیگر هم ترجمه میکرد: «ضمن عرض تبریک و ابراز خوشحالی برای اینکه پس از سالها تحمل رنج اسارت به میهن و کانون گرم خانوادههایتان باز میگردید، شما اولین اسیران مفقودالاثر از اردوگاه 11 هستید که آزاد میشوید. نحوه ثبتنام و تکمیل فرمهای آزادی برایتان توضیح داده میشود. اگر کسی از شما درخواست پناهندگی دارد، میتواند هنگام ثبتنام بگوید و از چند کشوری که ما انتخاب کردیم، یکی را انتخاب کند تا در اسرعوقت به کارش رسیدگی کنند و....» بچهها شروع به اعتراض کردند. سروصدایشان آنقدر بالا گرفت که نمایندگان صلیبسرخ هاج و واج مانده بودند چه بگویند. آنها فکرش را هم نمیکردند که با چنین واکنشی روبهرو شوند. شاید خوشبینانه فکر میکردند که بچهها با پیشنهاد پناهندگی قند در دلشان آب میشود و از آن استقبال میکنند، اما حالا میدیدند که بچهها حسابی قاتی کردهاند و عکسالعمل شدیدی نشان میدهند. بعد از لحظاتی که همه ساکت شدند، در دو صف تقسیم شدیم، هر آسایشگاه جدا بود. اول بند 1 و 2، که ما بودیم و آسایشگاههای 1 و 2؛ بعد به ترتیب آسایشگاههای 3 و 4؛ آسایشگاههای 5 و 6 و آسایشگاه 7. دل توی دلم نبود، بیصبرانه در صف پیش میرفتم. بالاخره انتظار تمام شد و نوبت من هم رسید. اسم و فامیلم را پرسیدند، گفتم: «اسمم عباس، فامیلم حسینزادهخالدی و نام پدر قدرتالله.»
رسیدیم به قسمت پناهندگی، از من پرسید: «آیا به کشور دیگری پناهنده میشوی یا نه؟» گفتم: «معلومه که نه، اون وقتی که زیر شکنجه عراقیا مقاومت میکردم، پناهنده نشدم، حالا که دارم با سربلندی به کشور و پیش خونوادهام برمیگردم پناهنده بشم؟!»
گفت: «به شما افتخار میکنم، چون با اینهمه شکنجه پناهنده نشدید و به کشورتون برمیگردید. من دوست دارم به کشور شما ایران سفر کنم.» تا آن لحظه هیچ شماره شناسایی نداشتیم و فقط اسم ما را صدا میکردند. صلیبیها کارتی سبزرنگ به ما دادند که روی آن شماره اسارت داشت، من اسیر شماره 23839 بودم.
تماشاگر آزادی اسیران
اسیرانی که صلیبسرخ آمار آنها را داشت اولین گروهی بودند که از 26 مردادماه 1369 تبادل آنها انجام شد. دیگر از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم. از فردای آن روز، کارمان شده بود تماشای آزادی بچهها از تلویزیون. مثل کبوترهایی که از قفس آزاد میشوند و به آسمان پر میکشند، اسرا هم بهسوی وطن پر میکشیدند. صادق روی دستمال گلدوزی شده من شعری نوشته بود. او گفت: «انگار این شعر رو برای ما گفتن. ما مثه مرغی هستیم تو قفس اسارت دشمن؛ شباهتمون اینه که هر دو در اسارت و در قفسیم و فرقمون اینه که ما شکنجه میشیم، ولی آنها نوازش میشن....»
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و درِ قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
وقتی بچهها را میدیدیم که پس از سالها در بند بودن به وطن خود باز میگردند، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدیم. هر لحظه منتظر بودیم تا خبر آزادی ما را هم اعلام کنند. آن روزها، از فرط خوشحالی نمیدانستیم چهکار کنیم و فقط برای آزادی روزشماری میکردیم. همه این چند سال اسارت را طاقت آورده بودیم، اما از آن لحظه که خبر آزادی اسیران را شنیدیم، روزها برای ما سختتر میگذشت و فکر نمیکردیم که یک روز آزاد شویم، چون ما جزو اسرای مفقودالاثر بودیم. هر شب خواب آزادی و بازگشت به وطن را میدیدم؛ خواب میدیدم که در کنار خانواده خود و دیگر هموطنانم هستم. وقتی که بیدار میشدم، حالم گرفته میشد، چون همچنان خود را در اسارت میدیدم. اما امیدم را از دست نمیدادم.
برای تیرباران آماده شوید
چند روز گذشت. چهارم شهریور 1369 یکی از سربازان عراقی آمد و چند نفر از بچهها را با خودش برد. وقتی برگشتند، برای همه بچههای اردوگاه لباسی جدید مثل لباس سربازان عراقی آوردند. یکی از سربازهای عراقی رو به ما کرد و گفت:
«همهتون برای فردا آماده بشین که به میدون تیر بریم، چون اسم شما توی صلیبسرخ ثبت نشده و ایران خبری از شما نداره، میخوایم همهتون رو تیربارون کنیم.» عباس صادقنژاد در جوابش گفت: «برو عمو، خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه؛ از همون روزی که اسیر شما بعثیا شدیم، توی ایران ما رو جزو شهدا آوردن، ما از مرگ ترسی نداریم.»
وقتی مترجم برایش ترجمه کرد، از حرف خودش پشیمان شد و رفت. ما لباسهایمان را تحویل گرفتیم. همان لحظه ابراهیم گنجی فریاد زد: «گوش کنین، اخبار داره درباره اسرای مفقودالاثر میگه.» همه ساکت شدیم و گوش دادیم. گوینده اخبار گفت: «از فردا اسیرانی آزاد میشوند که مفقودالاثر بودهاند و ایران هیچ خبری از آنان نداشته است.» از خوشحالی نمیدانستیم چهکار کنیم؛ طبیعی بود که سر از پا نمیشناختیم و نمیتوانستیم خوشحالی خود را پنهان کنیم. اما جداشدن از دوستانمان هم راحت نبود، کسانی که چند سال در کنار هم میخوردیم، میخوابیدیم و شریک غم و شادی هم بودیم حالا باید از هم جدا میشدیم و هرکداممان میرفتیم سوی سرنوشتمان.
اسیر شماره 23839
آن شب تا صبح نخوابیدیم. هرکس وسایل خودش را جمعوجور میکرد. بعضی از بچهها با پارچه شلوار اضافی یا کهنه خود ساک درست میکردند. دستمال و انگشترم را، که از ترس عراقیها مخفی کرده بودم، برداشتم. همان شب یکی از شلوارهای خود را پاره کردم و یک ساک درست کردم و دستمال و انگشترم و لباسم را در ساک گذاشتم و برای فردا آماده شدم. صبح که شد، به ما خبر دادند که خودمان را برای بعدازظهر آماده کنیم. ما اولین کاروان اسرای مفقودالاثری بودیم که آزاد میشدیم. بالاخره زمان آزادی فرا رسید. شب قبل برایمان تیغ آوردند و گفتند که همه باید ریشتان را بزنید و حمام کنید. لباسهای کهنه و نخنمایمان را با لباس نویی که داده بودند، عوض کردیم. بعضی از بچهها لباس کهنه را با خودشان یادگاری برداشتند.
همه در محوطه اردوگاه منتظر آمدن نمایندگان صلیبسرخ شدیم. بعد از چند دقیقه، سه مرد و یک زن آمدند. در طول این سالها، چقدر منتظر بودیم تا صلیبسرخ بیاید و ما را ثبتنام کند. حالا کمی دیر شده بود و کسی در ایران نمیدانست ما زندهایم یا نه. یکی از آنها شروع کرد به صحبت و یکی دیگر هم ترجمه میکرد: «ضمن عرض تبریک و ابراز خوشحالی برای اینکه پس از سالها تحمل رنج اسارت به میهن و کانون گرم خانوادههایتان باز میگردید، شما اولین اسیران مفقودالاثر از اردوگاه 11 هستید که آزاد میشوید. نحوه ثبتنام و تکمیل فرمهای آزادی برایتان توضیح داده میشود. اگر کسی از شما درخواست پناهندگی دارد، میتواند هنگام ثبتنام بگوید و از چند کشوری که ما انتخاب کردیم، یکی را انتخاب کند تا در اسرعوقت به کارش رسیدگی کنند و....» بچهها شروع به اعتراض کردند. سروصدایشان آنقدر بالا گرفت که نمایندگان صلیبسرخ هاج و واج مانده بودند چه بگویند. آنها فکرش را هم نمیکردند که با چنین واکنشی روبهرو شوند. شاید خوشبینانه فکر میکردند که بچهها با پیشنهاد پناهندگی قند در دلشان آب میشود و از آن استقبال میکنند، اما حالا میدیدند که بچهها حسابی قاتی کردهاند و عکسالعمل شدیدی نشان میدهند. بعد از لحظاتی که همه ساکت شدند، در دو صف تقسیم شدیم، هر آسایشگاه جدا بود. اول بند 1 و 2، که ما بودیم و آسایشگاههای 1 و 2؛ بعد به ترتیب آسایشگاههای 3 و 4؛ آسایشگاههای 5 و 6 و آسایشگاه 7. دل توی دلم نبود، بیصبرانه در صف پیش میرفتم. بالاخره انتظار تمام شد و نوبت من هم رسید. اسم و فامیلم را پرسیدند، گفتم: «اسمم عباس، فامیلم حسینزادهخالدی و نام پدر قدرتالله.»
رسیدیم به قسمت پناهندگی، از من پرسید: «آیا به کشور دیگری پناهنده میشوی یا نه؟» گفتم: «معلومه که نه، اون وقتی که زیر شکنجه عراقیا مقاومت میکردم، پناهنده نشدم، حالا که دارم با سربلندی به کشور و پیش خونوادهام برمیگردم پناهنده بشم؟!»
گفت: «به شما افتخار میکنم، چون با اینهمه شکنجه پناهنده نشدید و به کشورتون برمیگردید. من دوست دارم به کشور شما ایران سفر کنم.» تا آن لحظه هیچ شماره شناسایی نداشتیم و فقط اسم ما را صدا میکردند. صلیبیها کارتی سبزرنگ به ما دادند که روی آن شماره اسارت داشت، من اسیر شماره 23839 بودم.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7978/18/622727/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه




























