باید و نبایدهای تعامل دولت و دانشگاه
مشی دانشمند؛ مرام سیاستمدار
دکتر رضا ماحوزی
استاد فلسفه و عضو هیأت علمی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی
1«تمایز» و «تفکیک» اصلیترین مشخصه دنیای جدید است؛ تمایز عقل از خیال، تمایز قوای معرفتی از هم، تمایز دولت و دین، تفکیک قوای سیاسی و صدها تمایز و تفکیک دیگر. یکی از تفکیکهای بسیار مهم از مجموعه این تمایزها، تمایز «دانشگاه» از «دولت» است.
برخلاف رویه پیشین که دانشکدههای دانشگاه در میانه دولت و کلیسا دست به دست میشدند و واحدی به نام «دانشگاه مستقل» موجودیت نداشت، در دنیای جدید، تمایز این دو از هم، راه را بر درنگ و تأملی جدی و بنیادین در باب سرشت دانشگاه و مأموریتهای آن باز کرده است. این تمایز به حدی مهم است که بسیاری از دانشگاهپژوهان وجه ممیزه دانشگاه مدرن از اقسام پیشین دانشگاه را در همین تمایز میدانند.
برای بسیاری از متفکران معاصر «دانشمند» شخصیتی است متمایز از «سیاستمدار» و «دانشگاه» نیز محفلی است متمایز از «دولت». این دو میدان، منطق عملکردی خاص خود را دارند و کنشگران درون آن براساس نقشها و مسئولیتهای متفاوت فعالیت میکنند. برای اینان، دانشمند با «حقیقت» سروکار دارد و حقیقتپژوهی را در مشارکت با دیگر هممسلکان خود- اعم از داخلی و بینالمللی- دنبال میکند. اما سیاستمدار با «عمل» سر و کار دارد و مجدانه مسئولیت اقدام عملی رفتار خود را میپذیرد یا باید بپذیرد؛ او مجهز به استفاده از خشونت مشروع در عرصه داخلی و منطقهای و بینالمللی است و لذا در فعالیت خود گاه آشکارا با رقیب خویش برخورد میکند. او گاه جلوی آشکارسازی حقیقت را بنا به مصلحتهای عملی میگیرد و برجای آن، ناحقیقتی را حقیقت جلوه میدهد تا به اهداف خود برسد.
با این ملاحظه «دانشمند» و «سیاستمدار» دو شخص متفاوتند و این دو نمیتوانند نقش همدیگر را ایفا کنند. دانشمند نمیتواند سیاستمدار باشد و سیاستمدار نمیتواند نقش یک آکادمیسین را بازی کند. بر همین قیاس، دولت هم نمیتواند در امور دانشگاه که مبتنی بر حداکثر آزادی برای پژوهش حقیقت و ابراز آن و کشف ناگفتهها و نایافتهها در فعالیتی مشترک و مستمر است، دخالت کند؛ زیرا دانشگاه براساس «منطق مصلحت عملی» کار نمیکند.
2با وجود این تمایز، دانشگاه و دولت بسیار به همدیگر مرتبط و متصلاند. دانشگاه خود را قوه متفکر جامعه فعلی و آتی میداند. اوست که چشمانداز رفتن به سمت آینده را بر جامعه عرضه میکند. دانشگاه متخصصان مورد نیاز دولت را تربیت میکند و در طراحی و اجرای طرحهای عمرانی و اجرایی با دولت مشارکت میکند. دانشگاه همچنین برنامههای دولت را در صورت تطابق با برنامههای خویش، مشروعیت میبخشد. دولت نیز به نحو متقابل، بخشی از بودجه عمرانی و آموزشی و تحقیقاتی دانشگاه را تأمین میکند، دانشگاه را از هجمه دشمنانش در امان نگه میدارد، بخش قابلتوجهی از پشتیبانیهای شهری مورد نیاز دانشگاه را برآورده میکند و زمینههای لازم را برای تعاملات علمی بینالمللی برای دانشگاه فراهم میآورد.
با این همه، با وجود تفکیک نقشها و صراحت موجود در نظام انتظارات و مسئولیتهای متقابل، رابطه دولت و دانشگاه تحت شرایط متعدد از الگوی فوق خارج شده و به جای آن، نظام انتظاراتی متفاوت پیش کشیده میشود. در این ماجرا هر دو طرف تقصیر دارند هرچند سهم این دو در تقصیر مذکور یکسان نیست.
دانشگاهی که قادر به اندیشیدن به خود نباشد و فلسفه وجودی مشخصی نداشته باشد، دانشگاهی که فاقد اجتماعات علمی زنده و جاندار و پویا باشد و هیچ طرحی برای آینده نداشته باشد و به دستگاه تولید و صدور مدرک تقلیل یافته باشد، در کنار دولتی که دانشگاه را ابزار توسعه و پیشرویهای خود منظور کند و تسلط بر نظام دانش را در دستور کار جدی خود قرار داده باشد و خواهان تسری و تعمیم منطق رفتاری خود بر دانشگاه باشد، هر دو در ایجاد عواقب ناراحتکنندهای که جامعه و محیط زیست و نهادهای اجتماعی و فرهنگ و خانواده و معرفت باید متحمل آنها شوند، سهیماند.
این معضل زمانی پیچیدهتر میشود که دولتها به منطق مستقل دانشگاه قائل نباشند و هر بار به اسمی و با توجیهی، خواسته خود را بر دانشگاه تحمیل کنند. در چنین شرایطی، دانشگاه که نمیتواند آزادانه به خود بیندیشد و منطق فعالیت آکادمیک را نهادمند کند و براساس همان منطق، کنشگران خویش را مورد ارزیابی قرار دهد، از درون استحاله میشود و پس از مدتی به دستگاهی اداری برای کنترل کنشگرانش فروکاسته میشود. چنین دانشگاهی نه میتواند به نیازهای درونی خود پاسخ دهد و نه میتواند موضوعات و مسائل جامعه و دولت را درونی خویش کرده و برای آنها راهحلی بیابد.
این دانشگاه در مقابل زیادهخواهیهای نظام سیاسی و اقتصادی و اداری و غیره، حرفی برای گفتن ندارد و لذا نمیتواند بین بوم نظامهای اقتصادی و سیاسی و محیط زیستی و خانوادگی و اجتماعی و اداری- نهادی و فرهنگی و معرفتی تعادلی سازگار برقرار کند. به دیگر سخن، این دانشگاه یک سر و گردن بالاتر از این بومنظامها قرار ندارد بلکه بهدلیل فقدان هرگونه منطق کنشی مستقل، تمامی بحرانهای جامعه بحرانزده در آن هفت بومنظام را نمایندگی میکند. از اینرو، این دانشگاه محتضر، نمیتواند حتی همان دولت مداخلهگر را نیز راضی کند. اینجاست که انتقاد دولت به دانشگاه و متقابلاً انتقاد دانشگاه به دولت، وارد چرخهای بیپایان میشود.
هر یک دیگری را به فساد و ناکارآمدی متهم میکند. فارغ از اینکه هر دو در گردونه ناکارآمدی گرفتار آمدهاند. دولت در این وضعیت از یک دانشگاه حامی ذیقدرت بیبهره است و دانشگاه از یک وضعیت مطلوب به دور. اما چه باید کرد؟
3پاسخ به این پرسش بسیار سخت، به هیچ عنوان نمیتواند هیجانی، دفعی، دستوری و مبتنی بر تحلیلهای غیرواقعی باشد. دانشگاه متفاوت از دولت این شانس را دارد که طولانیمدتتر و مستمرتر به خود بیندیشد. دانشگاه میتواند از فاهمه جهانی برای بازخوانی و انتقاد از خویشتن کمک گیرد و تجربیات خود را بدون هراس در عرصه ملی و جهانی به اشتراک بگذارد و بازتابها را دریافت و تحلیل کند. دانشگاه میتواند هنجارهایی سفت و سخت برای خود و کنشگرانش وضع کند تا عناصر مطلوب و نامطلوب آن از هم جدا شوند. دانشگاه میتواند در توسعه دانش و فناوری جهان مشارکت ورزد و از این راه و راههای مرتبط، ضعفها و زخمهای درون خویش را ترمیم کند و بتدریج قدرت لازم را بهدست آورد. دانشگاه میتواند سادهتر از قبل با جامعه محلی مرتبط شود و از ظرفیت بسیار زیاد خیرین محلی و جهانی برای توسعه برنامههای خود استفاده کند منوط به اینکه بهعنوان دانشگاه مستقل توسط دولت به رسمیت شناخته شود.
تا زمانی که این اتفاق نیفتد، حتی اگر در برخی از رشتههای مورد حمایت دولت پیشرفتهایی در برخی از دانشکدههای دانشگاه و مراکز پژوهشی رخ دهد، هیچگاه درخت تنومند و پر شاخه علوم و یک نظام بهم پیوسته علمی شکل نخواهد گرفت. به دیگر سخن، بهدلیل رشد کاریکاتوری علوم و عدم انسجام و ارتباط شاخههای علم در یک الگوی هماهنگ و میانرشتهای، هیچگاه توسعه علمی به معنای شناختهشده و مرسوم آن رخ نخواهد داد. در این رشد کاریکاتوری، علومانسانی و اجتماعی و هنر و علومپایه، غایبان بزرگ این منظومهاند. آنها غایبند چون گفتوگویی بین شاخههای متعدد علم رخ نداده است. آنها بیخاصیت قلمداد میشوند چون صاحبان رشتههای مورد حمایت دولت ارتباط رشته علمی خود با رشتههای علوم پایه و انسانی و اجتماعی و هنر را نیافته و ندانستهاند. از همینرو است که همین رشتههای به ظاهر توسعهیافته نیز برای دولت، دردی را دوا نمیکند و سرکنگبین دولت، صفرا میفزاید.
4دانشگاه مستقلی که به نحو خودبنیاد و خودآیین منطق فعالیت خود را یافته و تلاش میکند پیچیدگیهای واقعیت را در بومنظامهای متعدد ببیند و آنها را مورد تحلیل قرار دهد تا راهی برای متعادل ساختن آنها به نیت حفظ کره خاکی، سعادت انسانها و جوامع و رشد آزادی و اخلاق بیابد، دانشگاهی است که از دولت فرار نمیکند بلکه با آن گفتوگو میکند؛ زیرا دولت خود یکی از همان بومنظامهایی است که بهدلیل بهرهمندی از ابزارهای قدرت اقتصادی و اداری و نظامی و غیره، بیش از هر نهاد دیگری عرصه را بر دیگر بومنظامها تنگ کرده است. از نظر این دانشگاه، دولت باید به نقشهای مثبت و مخرب خود در مواجهه با کلیت کره زمین وقوف یابد و این وقوف موضوعی نیست که توسط خود دولت انجام گیرد. اساساً دولتها برای وقوف به این مهم نیازمند دانشگاه و نهادهای اجتماعی منتقدند. اساساً خیر خود دولت در آن است که از دانشگاهها چنین بخواهد.
برای این کار دولت باید زمینه را برای استقلال دانشگاه فراهم کند؛ خواه از طریق عدم دخالت در امور داخلی دانشگاه شامل انتصاب رؤسا، تدوین برنامههای درسی و تحقیقاتی، اعطای پاداشها و برکشیدنها، فراهم کردن زمینه تعاملات بینالمللی و مشارکت آسان با دانشگاههای جهان و حمایت از ورود دانشگاهها به منظومه همواره در حال گردش نخبگان جهان، تمهید شرایط حضور خیرین در مدیریت و برنامهریزی دانشگاه، حمایت از استقلال دانشگاه در مقابل گروهها و جریانهای خواهان نفوذ نامشروع در دانشگاه و هرگونه کمکی که دانشگاه و دانشگاهیان مطالبه کنند.
به مجموعه این مقدمات نه چندان غیرآشکار، باید تعهد و مسئولیت دانشگاه در قبال جامعه را نیز اضافه کرد. مسئولیت دانشگاه در قبال مشکلات محلی و ملی جامعه، خود بخشی از تعهد دانشگاه در قبال دولت محسوب میشود. این سخن به ادعای پیشین باز میگردد که طی آن دانشگاه باید بین بومنظامهای متعدد تعادلی پایدار برقرار کند تا زیست بومی کمخطر برای آدمیان و کره خاکی ایجاد شود.
نیم نگاه
دانشگاه و دولت بسیار به همدیگر مرتبط و متصلاند. دانشگاه خود را قوه متفکر جامعه میداند و متخصصان مورد نیاز دولت را تربیت میکند. دانشگاه همچنین برنامههای دولت را در صورت تطابق با برنامههای خویش، مشروعیت میبخشد. دولت نیز به نحو متقابل، بخشی از بودجه عمرانی و آموزشی و تحقیقاتی دانشگاه را تأمین میکند. اما گاه رابطه دولت و دانشگاه از الگوی فوق خارج شده و به جای آن، نظام انتظاراتی متفاوت پیش کشیده میشود. در این ماجرا هر دو طرف تقصیر دارند؛ هرچند سهم این دو در تقصیر مذکور یکسان نیست.
دانشگاهی که قادر به اندیشیدن به خود نباشد و فلسفه وجودی مشخصی نداشته باشد، دانشگاهی که فاقد اجتماعات علمی زنده و پویا باشد و هیچ طرحی برای آینده نداشته باشد و به دستگاه تولید و صدور مدرک تقلیل یافته باشد، در کنار دولتی که دانشگاه را ابزار توسعه و پیشرویهای خود منظور کند و تسلط بر نظام دانش را در دستور کار جدی خود قرار داده باشد و خواهان تسری و تعمیم منطق رفتاری خود بر دانشگاه باشد، هر دو در ایجاد عواقب ناراحتکننده برای جامعه و فرهنگ و معرفت سهیماند.
استاد فلسفه و عضو هیأت علمی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی
1«تمایز» و «تفکیک» اصلیترین مشخصه دنیای جدید است؛ تمایز عقل از خیال، تمایز قوای معرفتی از هم، تمایز دولت و دین، تفکیک قوای سیاسی و صدها تمایز و تفکیک دیگر. یکی از تفکیکهای بسیار مهم از مجموعه این تمایزها، تمایز «دانشگاه» از «دولت» است.
برخلاف رویه پیشین که دانشکدههای دانشگاه در میانه دولت و کلیسا دست به دست میشدند و واحدی به نام «دانشگاه مستقل» موجودیت نداشت، در دنیای جدید، تمایز این دو از هم، راه را بر درنگ و تأملی جدی و بنیادین در باب سرشت دانشگاه و مأموریتهای آن باز کرده است. این تمایز به حدی مهم است که بسیاری از دانشگاهپژوهان وجه ممیزه دانشگاه مدرن از اقسام پیشین دانشگاه را در همین تمایز میدانند.
برای بسیاری از متفکران معاصر «دانشمند» شخصیتی است متمایز از «سیاستمدار» و «دانشگاه» نیز محفلی است متمایز از «دولت». این دو میدان، منطق عملکردی خاص خود را دارند و کنشگران درون آن براساس نقشها و مسئولیتهای متفاوت فعالیت میکنند. برای اینان، دانشمند با «حقیقت» سروکار دارد و حقیقتپژوهی را در مشارکت با دیگر هممسلکان خود- اعم از داخلی و بینالمللی- دنبال میکند. اما سیاستمدار با «عمل» سر و کار دارد و مجدانه مسئولیت اقدام عملی رفتار خود را میپذیرد یا باید بپذیرد؛ او مجهز به استفاده از خشونت مشروع در عرصه داخلی و منطقهای و بینالمللی است و لذا در فعالیت خود گاه آشکارا با رقیب خویش برخورد میکند. او گاه جلوی آشکارسازی حقیقت را بنا به مصلحتهای عملی میگیرد و برجای آن، ناحقیقتی را حقیقت جلوه میدهد تا به اهداف خود برسد.
با این ملاحظه «دانشمند» و «سیاستمدار» دو شخص متفاوتند و این دو نمیتوانند نقش همدیگر را ایفا کنند. دانشمند نمیتواند سیاستمدار باشد و سیاستمدار نمیتواند نقش یک آکادمیسین را بازی کند. بر همین قیاس، دولت هم نمیتواند در امور دانشگاه که مبتنی بر حداکثر آزادی برای پژوهش حقیقت و ابراز آن و کشف ناگفتهها و نایافتهها در فعالیتی مشترک و مستمر است، دخالت کند؛ زیرا دانشگاه براساس «منطق مصلحت عملی» کار نمیکند.
2با وجود این تمایز، دانشگاه و دولت بسیار به همدیگر مرتبط و متصلاند. دانشگاه خود را قوه متفکر جامعه فعلی و آتی میداند. اوست که چشمانداز رفتن به سمت آینده را بر جامعه عرضه میکند. دانشگاه متخصصان مورد نیاز دولت را تربیت میکند و در طراحی و اجرای طرحهای عمرانی و اجرایی با دولت مشارکت میکند. دانشگاه همچنین برنامههای دولت را در صورت تطابق با برنامههای خویش، مشروعیت میبخشد. دولت نیز به نحو متقابل، بخشی از بودجه عمرانی و آموزشی و تحقیقاتی دانشگاه را تأمین میکند، دانشگاه را از هجمه دشمنانش در امان نگه میدارد، بخش قابلتوجهی از پشتیبانیهای شهری مورد نیاز دانشگاه را برآورده میکند و زمینههای لازم را برای تعاملات علمی بینالمللی برای دانشگاه فراهم میآورد.
با این همه، با وجود تفکیک نقشها و صراحت موجود در نظام انتظارات و مسئولیتهای متقابل، رابطه دولت و دانشگاه تحت شرایط متعدد از الگوی فوق خارج شده و به جای آن، نظام انتظاراتی متفاوت پیش کشیده میشود. در این ماجرا هر دو طرف تقصیر دارند هرچند سهم این دو در تقصیر مذکور یکسان نیست.
دانشگاهی که قادر به اندیشیدن به خود نباشد و فلسفه وجودی مشخصی نداشته باشد، دانشگاهی که فاقد اجتماعات علمی زنده و جاندار و پویا باشد و هیچ طرحی برای آینده نداشته باشد و به دستگاه تولید و صدور مدرک تقلیل یافته باشد، در کنار دولتی که دانشگاه را ابزار توسعه و پیشرویهای خود منظور کند و تسلط بر نظام دانش را در دستور کار جدی خود قرار داده باشد و خواهان تسری و تعمیم منطق رفتاری خود بر دانشگاه باشد، هر دو در ایجاد عواقب ناراحتکنندهای که جامعه و محیط زیست و نهادهای اجتماعی و فرهنگ و خانواده و معرفت باید متحمل آنها شوند، سهیماند.
این معضل زمانی پیچیدهتر میشود که دولتها به منطق مستقل دانشگاه قائل نباشند و هر بار به اسمی و با توجیهی، خواسته خود را بر دانشگاه تحمیل کنند. در چنین شرایطی، دانشگاه که نمیتواند آزادانه به خود بیندیشد و منطق فعالیت آکادمیک را نهادمند کند و براساس همان منطق، کنشگران خویش را مورد ارزیابی قرار دهد، از درون استحاله میشود و پس از مدتی به دستگاهی اداری برای کنترل کنشگرانش فروکاسته میشود. چنین دانشگاهی نه میتواند به نیازهای درونی خود پاسخ دهد و نه میتواند موضوعات و مسائل جامعه و دولت را درونی خویش کرده و برای آنها راهحلی بیابد.
این دانشگاه در مقابل زیادهخواهیهای نظام سیاسی و اقتصادی و اداری و غیره، حرفی برای گفتن ندارد و لذا نمیتواند بین بوم نظامهای اقتصادی و سیاسی و محیط زیستی و خانوادگی و اجتماعی و اداری- نهادی و فرهنگی و معرفتی تعادلی سازگار برقرار کند. به دیگر سخن، این دانشگاه یک سر و گردن بالاتر از این بومنظامها قرار ندارد بلکه بهدلیل فقدان هرگونه منطق کنشی مستقل، تمامی بحرانهای جامعه بحرانزده در آن هفت بومنظام را نمایندگی میکند. از اینرو، این دانشگاه محتضر، نمیتواند حتی همان دولت مداخلهگر را نیز راضی کند. اینجاست که انتقاد دولت به دانشگاه و متقابلاً انتقاد دانشگاه به دولت، وارد چرخهای بیپایان میشود.
هر یک دیگری را به فساد و ناکارآمدی متهم میکند. فارغ از اینکه هر دو در گردونه ناکارآمدی گرفتار آمدهاند. دولت در این وضعیت از یک دانشگاه حامی ذیقدرت بیبهره است و دانشگاه از یک وضعیت مطلوب به دور. اما چه باید کرد؟
3پاسخ به این پرسش بسیار سخت، به هیچ عنوان نمیتواند هیجانی، دفعی، دستوری و مبتنی بر تحلیلهای غیرواقعی باشد. دانشگاه متفاوت از دولت این شانس را دارد که طولانیمدتتر و مستمرتر به خود بیندیشد. دانشگاه میتواند از فاهمه جهانی برای بازخوانی و انتقاد از خویشتن کمک گیرد و تجربیات خود را بدون هراس در عرصه ملی و جهانی به اشتراک بگذارد و بازتابها را دریافت و تحلیل کند. دانشگاه میتواند هنجارهایی سفت و سخت برای خود و کنشگرانش وضع کند تا عناصر مطلوب و نامطلوب آن از هم جدا شوند. دانشگاه میتواند در توسعه دانش و فناوری جهان مشارکت ورزد و از این راه و راههای مرتبط، ضعفها و زخمهای درون خویش را ترمیم کند و بتدریج قدرت لازم را بهدست آورد. دانشگاه میتواند سادهتر از قبل با جامعه محلی مرتبط شود و از ظرفیت بسیار زیاد خیرین محلی و جهانی برای توسعه برنامههای خود استفاده کند منوط به اینکه بهعنوان دانشگاه مستقل توسط دولت به رسمیت شناخته شود.
تا زمانی که این اتفاق نیفتد، حتی اگر در برخی از رشتههای مورد حمایت دولت پیشرفتهایی در برخی از دانشکدههای دانشگاه و مراکز پژوهشی رخ دهد، هیچگاه درخت تنومند و پر شاخه علوم و یک نظام بهم پیوسته علمی شکل نخواهد گرفت. به دیگر سخن، بهدلیل رشد کاریکاتوری علوم و عدم انسجام و ارتباط شاخههای علم در یک الگوی هماهنگ و میانرشتهای، هیچگاه توسعه علمی به معنای شناختهشده و مرسوم آن رخ نخواهد داد. در این رشد کاریکاتوری، علومانسانی و اجتماعی و هنر و علومپایه، غایبان بزرگ این منظومهاند. آنها غایبند چون گفتوگویی بین شاخههای متعدد علم رخ نداده است. آنها بیخاصیت قلمداد میشوند چون صاحبان رشتههای مورد حمایت دولت ارتباط رشته علمی خود با رشتههای علوم پایه و انسانی و اجتماعی و هنر را نیافته و ندانستهاند. از همینرو است که همین رشتههای به ظاهر توسعهیافته نیز برای دولت، دردی را دوا نمیکند و سرکنگبین دولت، صفرا میفزاید.
4دانشگاه مستقلی که به نحو خودبنیاد و خودآیین منطق فعالیت خود را یافته و تلاش میکند پیچیدگیهای واقعیت را در بومنظامهای متعدد ببیند و آنها را مورد تحلیل قرار دهد تا راهی برای متعادل ساختن آنها به نیت حفظ کره خاکی، سعادت انسانها و جوامع و رشد آزادی و اخلاق بیابد، دانشگاهی است که از دولت فرار نمیکند بلکه با آن گفتوگو میکند؛ زیرا دولت خود یکی از همان بومنظامهایی است که بهدلیل بهرهمندی از ابزارهای قدرت اقتصادی و اداری و نظامی و غیره، بیش از هر نهاد دیگری عرصه را بر دیگر بومنظامها تنگ کرده است. از نظر این دانشگاه، دولت باید به نقشهای مثبت و مخرب خود در مواجهه با کلیت کره زمین وقوف یابد و این وقوف موضوعی نیست که توسط خود دولت انجام گیرد. اساساً دولتها برای وقوف به این مهم نیازمند دانشگاه و نهادهای اجتماعی منتقدند. اساساً خیر خود دولت در آن است که از دانشگاهها چنین بخواهد.
برای این کار دولت باید زمینه را برای استقلال دانشگاه فراهم کند؛ خواه از طریق عدم دخالت در امور داخلی دانشگاه شامل انتصاب رؤسا، تدوین برنامههای درسی و تحقیقاتی، اعطای پاداشها و برکشیدنها، فراهم کردن زمینه تعاملات بینالمللی و مشارکت آسان با دانشگاههای جهان و حمایت از ورود دانشگاهها به منظومه همواره در حال گردش نخبگان جهان، تمهید شرایط حضور خیرین در مدیریت و برنامهریزی دانشگاه، حمایت از استقلال دانشگاه در مقابل گروهها و جریانهای خواهان نفوذ نامشروع در دانشگاه و هرگونه کمکی که دانشگاه و دانشگاهیان مطالبه کنند.
به مجموعه این مقدمات نه چندان غیرآشکار، باید تعهد و مسئولیت دانشگاه در قبال جامعه را نیز اضافه کرد. مسئولیت دانشگاه در قبال مشکلات محلی و ملی جامعه، خود بخشی از تعهد دانشگاه در قبال دولت محسوب میشود. این سخن به ادعای پیشین باز میگردد که طی آن دانشگاه باید بین بومنظامهای متعدد تعادلی پایدار برقرار کند تا زیست بومی کمخطر برای آدمیان و کره خاکی ایجاد شود.
نیم نگاه
دانشگاه و دولت بسیار به همدیگر مرتبط و متصلاند. دانشگاه خود را قوه متفکر جامعه میداند و متخصصان مورد نیاز دولت را تربیت میکند. دانشگاه همچنین برنامههای دولت را در صورت تطابق با برنامههای خویش، مشروعیت میبخشد. دولت نیز به نحو متقابل، بخشی از بودجه عمرانی و آموزشی و تحقیقاتی دانشگاه را تأمین میکند. اما گاه رابطه دولت و دانشگاه از الگوی فوق خارج شده و به جای آن، نظام انتظاراتی متفاوت پیش کشیده میشود. در این ماجرا هر دو طرف تقصیر دارند؛ هرچند سهم این دو در تقصیر مذکور یکسان نیست.
دانشگاهی که قادر به اندیشیدن به خود نباشد و فلسفه وجودی مشخصی نداشته باشد، دانشگاهی که فاقد اجتماعات علمی زنده و پویا باشد و هیچ طرحی برای آینده نداشته باشد و به دستگاه تولید و صدور مدرک تقلیل یافته باشد، در کنار دولتی که دانشگاه را ابزار توسعه و پیشرویهای خود منظور کند و تسلط بر نظام دانش را در دستور کار جدی خود قرار داده باشد و خواهان تسری و تعمیم منطق رفتاری خود بر دانشگاه باشد، هر دو در ایجاد عواقب ناراحتکننده برای جامعه و فرهنگ و معرفت سهیماند.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7983/18/623353/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه




























