حقایق طبیعی


بهاءالدین مرشدی
داستان‌نویس
​​​​​​​همین دیروز رسیدیم به آذر. بعضی اسم‌ها انگار توی خاطره ما یک جور دیگری ادا می‌شوند. مثلاً همین آذر را به هر کی بگویی می‌گوید: «آذر، ماه آخر پاییز.» این انگار توضیح واضحات است اما چون نام کتابی است از ابراهیم گلستان، همین ماه ما را یاد آن می‌اندازد و یاد این که بالاخره خزان رو به اتمام است و پشتش زمستان است و بعد هم بهار که می‌آید و خواهد آمد حتماً. همیشه بهار آمده و همین برگ‌های ریخته بر پیاده‌رو دوباره سبز می‌شوند بر درخت‌ها.
یا اصلاً وقتی یاد فصل زمستان می‌افتیم بی‌شک آنهایی که انس و الفتی با ادبیات دارند یاد شعر «زمستان» مهدی اخوان ثالث می‌افتند که می‌گوید: «زمستان است...» و بعد کلی اتفاق دیگر در همین زمستان برای مخاطب می‌سازد و سرمای زمستان را خلق می‌کند. آمدم بنویسم بازخلق می‌کند اما دیدم خودش خلق است. بازخلق یعنی یک‌ چیزی هست و دوباره آن را خلق می‌کنید، اما دیدم زمستان یک چیز است و زمستان خلق شده در کلمات چیز دیگری است. اصلاً انگار ادبیات چیزی دیگر است. چیزی که مانندی ندارد. حتی اگر هزار زمستان بنویسیم باز هزار زمستان است و یک زمستان نیست. مثلاً زمستان اخوان چیزی است و زمستانی که شاعری دیگر خلق می‌کند چیزی دیگر است. این است که خلق زمستان اخوان ثالث خلقی منحصر‌به‌فرد است. ترکیب‌هایی که اخوان در این شعر می‌سازد عجیب است. ترکیب‌هایی خاص اخوانی است. با دانش ادبیات کهنی که دارد آدم را به اعماق ادبیات قدیم می‌برد اما تصویری تازه می‌سازد. حالا که در فصل‌ها هستیم بد نیست به سهراب سپهری هم سری بزنیم. همان‌جا که از تابستان حرف می‌زند و می‌گوید: «سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است.» حقیقتاً این تصویر بی‌نظیرترین تصویری است که می‌شود از تابستان به‌ دست داد. تصویری عجیب و واقعی از تابستان. سایه‌های تابستانی هم عجیب‌ترین سایه‌ها هستند. در تابستان وقتی در سایه بخوابید و سرتان در سایه باشد و تن‌تان در آفتاب، خنکی و گرمای توأمان بی‌نظیرترین تجربه‌ای است که در زندگی‌مان می‌توانیم داشته باشیم. سهراب این تجربه را دارد و در تابستان کاشان که طاقت از کف می‌دهید، این تکه شعر معنای بیشتری پیدا می‌کند. یا به‌ قول فروغ فرخزاد که می‌گوید: «من راز فصل‌ها را می‌دانم.» این را وقتی می‌گوید که دارد شعری برای زمستان می‌نویسد و بی‌شک زمستان او با زمستان اخوان دو زمستان جداگانه هستند. زندگی هم که گفتیم زمستانی جداگانه دارد. این‌طوری است که در زمستان، در کوچه باد می‌آید و کلاغ‌های منفرد انزوا در باغ‌های کسالت می‌چرخند. این، شکلی از زمستان است. همین دیروز یک کلاغ در خیابان‌های پرازدحام تهران دیدم. قاری زد و پرواز کرد. بعد به کلاغ فکر کردم که این کلاغ تنها با این قاری که سر داد واقعاً تنهاست؟ کلاغ آیا تنها می‌ماند یا به‌ قول فروغ منفرد و در انزوا است؟ اینها پرسش‌های گاه‌وقتی من است که به همین مفاهیم فکر می‌کنم و می‌گویم چطور می‌شود با این سؤالات زندگی کرد و بعد از کنار سؤالات عبور می‌کنم و می‌گویم زندگی خارج از پرسش‌های من است. زندگی واقعی‌تر از چیزی است که در ذهن من می‌گذرد. زمستان و پاییز و بهار و تابستان ذهن من با آنچه در بیرون رخ می‌دهد متفاوت است و بعد نمی‌دانم کدام حقیقی است. من یا طبیعت؟


آدرس مطلب http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/8060/24/634409/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه ها