printlogo


ذکر اسماعیل شاهرودی که نام شاعری‌اش «آینده» بود
تیمارستان‌ها به روی آینده بازند اسماعیل!



صابر محمدی/
روزنامه‌نگار
   شاعران نامِ نداشته‌های‌شان را بر خود می‌نهند؛ تا حالا به این فکر کرده‌اید که «امید» کجای زندگی و زمانه‌ مهدی اخوان ثالث بود؟ یا «آینده»، کدام عنصر زیستِ اسماعیل شاهرودی را نمایندگی می‌کرد؟ حقیقتش این است که کودتا، پشت اخوان و شاهرودی را چنان خم کرد که آنها ردای نمایندگیِ مفاهیمی را که به عنوان نام شاعری بر خود نهاده بودند زمین گذاشتند. چه می‌توانستند بکنند؟ شاعرِ «زمستان» از کدام امید قرار بود بنویسد وقتی «کسی بر نیارد کرد پاسخ‌گفتن و دیدار یاران را»؟ و شاعر «آخرین نبرد» از کدام آینده قرار بود سخن بگوید وقتی «قدوم تو متواری‌ست، و پرتگاه به هر سوی!»؟
ماجرا برای اسماعیل شاهرودی البته بیش از خلأیی بود که پیرامون یک نام شاعرانه شکل گرفته باشد. آن‌چه از «آینده» در او تهی بود، فقط تخلص شعری نبود. اسماعیل، بنایش را بر «آینده» گذاشته بود؛ این‌که این‌گونه به نام کوچک صدایش می‌کنیم، شاید به خاطرِ تصویری است که کتاب شعر «اسماعیل» رضا براهنی از او برای‌مان برساخته است: «قسم به چشم‌های سُرخ‌ات اسماعیل عزیزم، که آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید». این اسماعیل را نمی‌شود آقای شاهرودی صدا زد؛ جنون و تباهی او، آن‌قدر قریب است که همین‌طور بی‌تکلف اسماعیل صدایش کنیم. آفتاب روزی بهتر از روزی که او مُرد خواهد تابید؟ در کجا؟ در آینده؟
شاهرودی پیش از آنکه شعرهایش را با نام شاعریِ «آینده» منتشر کند، وقتی در دامغان معلم بود و شعرهای اولیه‌اش را می‌نوشت، «شوریده» تخلص می‌کرد. فکرش را بکنید؛ شوریده دامغانی! این نام، برای آینده شاعری‌اش چه بسا برازنده‌تر هم بود. دست کم برازنده‌تر از «آینده». او که همیشه شوریده‌حال و مجنون بود و سر به رهایی می‌سپرد، آینده‌اش کجا بود؟ اما شاعر، همیشه برای آن‌چه می‌خواهد باشد و به آن برسد کلمه می‌سازد، نه برای آن‌چه هست: «اسماعیل! ای کسی که گذشته را این همه دوست داشتی، چرا به سوی آینده رفتی/ و مرگ را چون خنجری تصادفی بر گلوگاه بادبادکی پذیرا شدی؟»
اسماعیل، پیش از آنکه «آینده» تخلص کند، همه کار کرد؛ نقاشی و تئاتر و روزنامه‌نگاری خواند، در تدوین فرهنگ معین و دهخدا کوشید و لغت‌های مرتبط با هنر را مدخل‌نویسی کرد، در دانشگاه تهران و دانشگاه علیگر هندوستان ادبیات فارسی درس داد و بعد هم شد کارشناس فرهنگی یونسکو. شاید از همین رو بود که رضا براهنی، وقتی می‌خواست روایت او را در «طلا در مس» بنویسد، این‌طور توصیفش کرده بود: «مثل یک ماشین بی‌سرنشین و بی‌راننده بود که برای خود همین‌طور راه می‌رفت». شاعری که اسمِ اولین کتاب شعرش، «آخرین نبرد» باشد، از چه آینده‌ای قرار است سخن بگوید؟ او که واپسین نبردش را همان آغاز کار صورت داده، در ادامه راه قرار است با چه بجنگد؟ با چه کسی رو در رو شود؟ «قلبی به بزرگی طشت خونین خورشید دارم/ که آن را به آینده تقدیم می‌کنم/ حتی اگر فردا/ خود اسماعیل دیگری باشم». کار برای اسماعیل، مثل دیگر شاعرانِ دل‌گرم به سیاست، از کودتا به بعد حسابی گره خورد. مدتی ممنوع‌القلم شد. هم‌حزبی‌هایش گذاشتند رفتند پاریس. یک روز هم ساواکی‌ها آمدند درِ خانه‌اش و او را به سازمان امنیت بردند. آن‌جا از او خواستند خودش را به فرانسه برساند و زاغ‌سیاه دوستانش را برای ساواک چوب بزند. خب، کور خوانده بودند. او به جای پاریس، خودش را به‌سرعت به خانه رساند و پای پریز برق نشست و خودش را به مغناطیسِ مرگ سپرد، «مثل همه‌ مرگ‌ها و زندگی‌ها، و زندگی‌ها و مرگ‌ها، که با هم در آینده میعاد دارند» اما برق، فقط شوکه‌اش کرد و هوشش را برد. برای همیشه. آن‌جا و آن لحظه، سال یک‌هزاروسیصدوچهل‌وچهار بود و «آینده» سیاه، با سرعتی سرسام‌آور رو به سیاهی می‌گذاشت. اسماعیل از آن‌جا به بعد را در دارالمجانین گذراند: «چگونه آمدی؟ ساعت‌ها از وقت ملاقات گذشته است اسماعیل!/ گفتی: بیمارستان‌ها و تیمارستان‌ها به روی آینده بازند/ و حالا بلند شو، اسماعیل به بیمارستان‌ها و تیمارستان‌ها و آینده‌ها بگذر!»
اسماعیل، آینده را نمی‌پیمود؛ مسیر او بین بیمارستان اعصاب و خانه سالمندان خلاصه می‌شد و در عاشقی. در بیمارستان اعصاب مهرگان بود که عاشق مینا شد؛ زنی چون خودش، رو به جنون و تباهی. از همان تیمارستان بود که باری، به پای پیاده گذاشته بود به فرار. در آنجا بود که یک‌بار به جواد مجابی شاعر گفت: «ملتفت باش؛ من به نمایندگی شما اینجا هستم». چقدر تکان‌دهنده است! آیا او آینه‌ای برابر آینه‌ شاعران ایران بود در مهرگان؟ ازرا پاوند هم در تیمارستان بود که گفته بود: «تنها من در تیمارستان نیستم؛ امریکا یک تیمارستان است». امریکا؛ همان‌جا که اسماعیل، تنها پسرش را به آنجا فرستاده بود؛ پسری که ازقضا نام او هم «آینده» بود. آخر آدم، آن هم آدم چپ، «آینده»اش را می‌فرستد ینگه دنیا؟ آن هم آدمی که خودش اعتراف کرده: «برای عقیده همه به زندان رفتند اما کسی سر و کارش به بیمارستان روانی نکشید. و من حالا اولین دیوانه عشق و عقیده و شعر هستم».