کتیبه عاشورا




ساحل امن آزادگی

در اکنون من می‌توانید به گریه بنشینید و این شمع رو به فراموشی را به باد بسپارید. خدایا من هزار بار بیشتر این قبیله را به تلخی گریه بخشیده‌ام و چنان بی‌دریغ در آزمون ارادت اهل آسمان غلط داشته‌ام که نمی‌توانم به پشیمانی قدم از قدم بردارم. چه درد استخوان‌سوزی در من می‌دود و مرا با خاک و خاشاک مقایسه می‌کند. آقا! آقا! این دیوار آوار شده جز به دست بخشش تو سر از خاک برنخواهد داشت. آمده‌ام که در ساحل امن آزادگی‌ات، مشق عشق بنویسم و روح تب‌آلود خود را از ارتفاع دور از دسترس شما به خاک بسپارم. آمده‌ام که از محاصره خویش نجاتم دهی و در آغوش خود بمیرانی‌ام.

 
غزل تشنگی

حالا خروس بانگ عزا سر خواهد داد و خورشید خون‌آلود در افق مظلومیت به‌خاک خواهد نشست. کلمه کلمه زندگی در ناجوانمردی پراکنده شده است و کسی نیست تا به هم‌دردی دستی به نوازش بر گیسوان دخترکان مغموم بکشاند، دستی نیست تا اندوه خار خلیده در جان کودکان را ملایم‌تر کند. دیگر کسی نمانده تا غزل تشنگی را از زبان کودکان وامانده بشنود. حالا می‌توانی جمعیتی را ببینی که در ساحل عزیزان خاموش خود خاکستری‌تر شده‌اند. جمعیتی که نمی‌دانند از مرگ کدام عزیز گیسو سپید کنند. غروب با همه دلگیری‌اش به میدان آمده است. از اوج این تپه می‌توانی شانه به شانه بزرگ بانوی صبر، فرشتگانی را ببینی که با بال و پری خاک وخون گرفته به آسمان دعوت می‌شوند. خدایا خدایا من این صحنه را در آغوش مادرم که چون مرغی زخم خورده اکنون در این صحنه بال و پر گشوده گریسته‌ام. این داغ از دیرباز به من اشاره شده بود.

آدرس مطلب http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7431/16/553104/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه ها