سوت پیروزی روی پل ورسک




  زهرا کشوری

مسافر قطار اگر شده باشی، بی‌گمان کنار پنجره‌ای نشسته‌ای که باز می‌شود رو به سوی آسمان.  روبه سوی قصه‌های دو سوی مسیر؛ قصه‌هایی که می‌آیند و می‌روند. به نظرم پنجره همه قطار‌ها به یک قصه باز می‌شود. قصه‌هایی که از دل پنجره‌ها به داخل سرک می‌کشند و شمایل رؤیاهایی را دارند با ته مزه‌ای از دلتنگی؛ از همین روست که قطارها تو را از دل قصه‌‌ای به قصه دیگری می‌برند و نخستین سوت هر قطار، تو را می‌برد به قصه‌ای جدید. شاید به همین دلیل است که آن شاعر، حرکت قطار را حرکت همه جهان به جایی دور می‌خواند. برای ما هم که قطار تهران- ساری را مسافر بودیم همه دنیای سبز دو طرف ریل قطار کشیده شده بود در کوپه‌های کوچک. سرشاخه‌های سبز باران خورده مسیر و همان مه همیشگی و ابرهای لغزنده گریزان

کوپه شماره 1
روی ریل زندگی افتادیم در مسیری سبز. جاده‌ای به سمت اردیبهشت. البته هر زمان که هوای شمال را داشته باشی و قطار تهران – گرگان یا تهران – ساری را سوار شده باشی به سوی بهشت می‌روی. راه‌آهن شمال از سوزن خروجی ایستگاه گرمسار واقع در استان سمنان آغاز و با عبور از کوه‌های سربه فلک کشیده البرز و بخش‌هایی از استان تهران وارد استان مازندران و مناطق زیبای جنگلی شده و با عبور از شهرهای متعدد و مناطق جلگه‌ای وارد استان گلستان و در نهایت به ایستگاه گرگان ختم می‌شود. حالا اگر این مسیر واقعاً به بهشت ختم نمی‌شود به ما بگویید. هیچ فرقی هم نمی‌کند بهار باشد یا تابستان. پاییزش هم که پادشاه فصل‌هاست. اصلاً پاییز اینجا همان بهاری است که عاشق شده است. ما از زمستانش چیزی نمی‌گوییم و می‌گذاریم به عهده نگاه خودتان. اما اگر شما هم با ما موافق باشید که پادشاه فصل هاست پاییز، باید قبول داشته باشید که پاییز نام مستعار همه فصل‌هاست.

کوپه شماره دو
وقتی سوار قطار می‌شوی تا دلت بخواهد پنجره است که تو را به آسمان وصل می‌کند. با همین پنجره‌هاست که یک زندگی را دوره می‌کنی. زندگی‌هایی که در پایین دست و بالادست ریل قطار در جریان است. کودکان شاد و شنگولی که برایت دست تکان می‌دهند. گاهی قطار از مسیر مهربان تری گذر می‌کند و یک خانواده با دست تکان‌دادن‌های طولانی سفر بخیر عالی را در دل چشمانت می‌نشانند. قطار زندگی، تو را از میان آنان می‌گذراند و گاهی مسافر با تو هم‌مسیر می‌شود و مسافرانی پیاده. زندگی همین است. ورق می‌زنی زندگی را در هرچرخ قطار. مسافران می‌ آیند و می‌روند. می‌روند و گم می‌شوند در زندگی پشت خانه‌های پایین دست و بالادست ایستگاه. اما همیشه یک اصل در ذهنت همزمان با قطار می‌آید و می‌رود که هیچ قطاری منتظر مسافری نمی‌ماند.

کوپه شماره سه
همان اول راه توی کوپه ننشسته راه می‌افتیم تا طول قطار را تا عقب بروم. جالب است در قطار هرگز هیچ مسیری را به عقب نمی‌روی. هیچ مسیری را دوباره نمی‌روی. اگر تمام طول قطار را هم دویده باشی. قطار سریع تر از تو ریل زندگی را می‌چرخد و می‌رود و همیشه گذشته دور دست‌تر از آن است که بخواهی به آن برگردی. مگر آنقدر دیوانه باشی که در کوپه‌ات کز کنی و هی به روزگار گذشته بیندیشی. ایستگاه‌های شهرهایی که تو را می‌برد و به سبزی ساری و گرگان می‌سپارد خیلی کوتاه است. توقف‌های کوتاه و مداوم قطار خنده برلب همه می‌آورد. دقیقاً مثل اتوبوس‌های بین شهری است که زود به زود به ایستگاه می‌رسند. بازهم مسافری پیاده می‌شود و مسیر زندگی‌اش از توجدا می‌شود و مسافری سوار.

کوپه شماره چهار
کوپه‌ها برای بسیاری از ایرانی‌ها یک اندرونی اختصاصی‌است. شاید یکی ازمهمترین دلایلی که مسافران بین سفرهای زمینی، قطار را انتخاب می‌کنند همین حفظ حریم است والبته راحتی خیال. مکان و زمان به این مالکیت رسمیت می‌بخشد و باطل می‌کند. بدون اینکه مسافران بتوانند چیزی از این مالکیت را به ارث بگذارند یا باخود ببرند. عین زندگی. دست خالی می‌ آیند و زندگی می‌کنند و دست پر برمی‌گردند. حال و هوای کوپه‌ها هم بستگی به اهلش دارد. کوپه‌های جوانان پر از صدا و خنده و گاهی هم موسیقی. حال وهوای بزرگتر‌ها مثل شب نشینی شب یلداست. می‌گویند و می‌گویند. از گذشته به آینده. شاید هم اصلاً یادشان نمی‌آید که قطار در حال حرکت است. هی گذشته را می‌چسباند به آینده و آینده رامی‌چسباند به گذشته. این وسط میوه است که قاچ می‌شود و بین ساکنان کوپه تقسیم می‌شود. توی کوپه که می‌نشینی کوله‌بارهای همه باز می‌شود. هرکسی حرفی برای گفتن دارد. برای همین است که دوستی‌های قطار پایدارتر از دیگر سفرهاست. سفره‌دل است که باز می‌شود. می‌نوشند و می‌بخشند. به کوپه که برمی‌گردیم دل را می‌دهیم به پنجره‌های قطار که راه دارد به عمق جنگل‌های تو در تو. جنگل‌های باران خورده. خانه‌های شیروانی‌. هرچند دیگر باران‌های این مسیر صدای سفالی ندارند.
اینجا هم همه چیز در حال سنگی و سیمانی‌شدن است.
کوپه شماره پنج
قطار تهران تا ساری را اگر مسافر بوده باشی، می‌دانی که اینجا در دل هر کوپه پیچ سبزی است که به دل آبی آسمان پل می‌زند پل زدنی. آنقدر پل می‌زند و می‌زند تا تو را می‌رساند به «پل ورسک». شاهکار مهندسی باقی مانده از آن جنگ جهانسوز دوم که دودش به چشم ایرانی‌ها هم رفت با‌وجود اعلام بی‌طرفی. اگر مسافر این مسیر سبز بوده باشی می‌دانی که ورسک نام آشنایی است تا آنجایی که به اشتباه اسم معمار سازنده آن یعنی «لونچز آلمانی» را ورسک می‌نامند. مسافران همیشه و هماره این مسیر هم محال است بدون اینکه از آن فاصله دور یک لحظه پل ورسک را در قاب چشمانشان جا بدهند، از این مسیر بگذرند. رسیدن به پل، پل زدن، طعم خاص خود را دارد که هرگز تکراری نمی‌شود. پل زمانی ساخته شد که جنوب ایران را انگلیس اداره می‌کرد و شمال آن را روس‌. سایه سنگین این حضور البته از روزگاران گذشته بر ایران چنبره انداخته بود. همان زمان که شاه قاجار پادشاهی خود را به دست مرده‌شوی‌ها می‌سپارد. چرا که اگر می‌خواست به جنوب کشور برود باید از انگلیسی‌ها اجازه می‌گرفت و اگر می‌خواست به شمال کشورش برود، باید به پای روس‌ها می‌افتاد. ورسک پل عجیبی است. هم تاریخش جهانی شد، هم معماری‌اش. هیتلر که ظهور کرد و جهان را به آتش کشید، انگلیسی‌ها در جبهه مخالف او بودند. سال 1320 بود که نیروهای متفقین در زمان جنگ جهانی دوم وارد ایران شدند، آنها یکی از دلایل پیروزی خود را در این جنگ، وجود راه‌آهن سراسری ایران عنوان کردند. از طرفی، «چرچیل»، نخست‌وزیر وقت انگلیس نیز پل ورسک را«پل پیروزی» لقب داد. سال ۱۹۴۳ بود که بخت از هیتلر روی گرداند و ورقش برگشت. یحتمل که متفقین به ایران حمله می‌کنند. آلمان‌ها وحشت کرده بودند. آنها می‌دانستند اگر متفقین ایران را به تصرف درآورند که درآوردند، کمک‌‌های نظامی و غذایی به استالینگراد که برسد قبر هیلتر کنده می شود که کنده شد. بنابراین شخصی به نام «ژنرال مایر» نامه‌ای را از طرف شخص هیتلر به دست رضاشاه می‌رساند که در آن نامه، هیتلر از رضاخان درخواست می‌کند تا ایران، تمامی پل‌ها و تونل‌هایی را که آلمانی‌ها در مسیر راه‌آهن سراسری برای ایرانی‌ها ساخته‌اند، از جمله پل ورسک را منفجر کرده تا در صورت حمله متفقین به ایران، اعزام نیرو و غذا از جنوب ایران به شمال آن و به سمت مرزهای روسیه با تأخیر و مشکلات فراوانی همراه شود و آلمانها فرصت کافی برای نابودی استالینگراد داشته باشند. همچنین هیتلر به رضا شاه قول می‌دهد تا پس از پایان جنگ و پیروزی کامل بر روس‌ها، به پاس زحمات او در جریان جنگ، همان راه‌آهن، پل‌ها و تونل‌ها و چه بسا بهتر از آن را برای ایران خواهد ساخت. اما رضاشاه در جواب نامه هیتلر از ژنرال مایر خواست تا ضمن ارسال سلام او به پیشوا به هیتلر اطمینان خاطر دهد که ایران عضو کنوانسیون ژنو بوده و در این جنگ نیز اعلام بی‌طرفی کرده است. به این ترتیب هیچ کشوری حق ورود به خاک ایران را در زمان جنگ ندارد. رضاخان نمی‌دانست که با این ژست سیاسی سرنوشت جهان تغییر می‌کند که کرد. پیش‌بینی‌های آلمانها درست در آمد. رضاخان هم حکومت خود را از دست داد و هم مسیر جنگ را به نفع متفقین تغییر.

کوپه شماره شش
پس زمینه پل ورسک جنگل‌های تو در توی شمال است با شب کلاهی از ابرهای لغزنده. اینجاست که متوقف شد وایستاد. اگر می‌شد از پنجره قطار پرید تا همه زیبای‌هایش را یکجا ارزانی روحمان کنیم می‌پریدم اما می‌دانیم که این مسأله غیرممکن است. بنابراین همه زیبایی‌هایش را یکجا به داخل کوپه می‌کشانیم و چرخی در هوای این روستای زیبا می‌زنیم.  هنوز هم از دل کوپه می‌شود محل اسکان کارگران سازنده این پل را دید. حتی محل اقامت رضاخان و سران حکومتی برای افتتاح پل را. سنگ قبر شکسته سازنده پل هم هست. می‌گویند نخستین قطار که از روی پل ورسک رد شد رضاخان از سازنده می‌خواهد تا به همراه خانواده خود زیر پل قرار بگیرد تا در صورت خراب شدن پل نخستین قربانیان ماجرا باشند. ساخت ورسک پر از قصه‌هایی از این دست است. آنچه بیش از همه ورسک را در چشم معماران جهانی نشان داده پل زدن بین دو کوه عظیم وسخت گذر عباس‌آباد است. هزینه ساخت این پل در بین سال‌های 1306 تا 1317، بالغ بر دو میلیون و 600 هزار تومان شد. چنین ویژگی‌های ورسک باعث شد تا نام این پل درفهرست آثار ملی ایران به ثبت برسد. پنجره کوپه‌های قطار قاب لحظه‌های سبز می‌شود از عبور جنگل‌های تو در تو در حاشیه رود «تالار». علاوه بر پل ورسک شاهکار دیگری را در دل چشمانت می‌نشاند به نام سه خط طلایی.

کوپه شماره هفت
به سنگ یاد بود می‌رسیم. یادبود سنگی کشته شدگان سال 1310. بوی عرق جبین می‌دهد. روی یادبود، قصه آنها اینچنین نوشته شده است. «به یاد پنج نفر عمله‌زاده کار که به واسطه حریق باروت در این مکان مقتول شدند.» البته اتفاق‌هایی که در این مسیر اتفاق افتاد به همان انفجار‌های تونل شماره 36 محدود نشد. انفجارهایی که شعله‌های آبی و سرکش آنها گاه تا یک ماه به طول می‌کشید. در این شرایط کارگران در حرارت بالاتر از 55 درجه به کار خود ادامه می‌دادند. اما مهم‌ترین حادثه به وجود آمده در این زمینه به تابستان سال 1312 برمی‌گردد که در دل تونل گدوک طولانی‌ترین تونل راه‌آهن سراسری اتفاق افتاد. کارگران در هنگام حفر این تونل به یک منبع آب زیرزمینی برخورد کردند که بلافاصله پس از حفر تونل، آب بشدت جاری شد. جریان اولیه آب در حدود 120 لیتر در ثانیه بود، به ‌طوری که در همان لحظات اولیه محوطه جلوی تونل به رودخانه‌ای خروشان تبدیل شد. ‌صدای سوت قطار بلند می‌شود. از پل ورسک رد شدیم..
 


آدرس مطلب http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/5987/17/319932/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه ها