کتابی با عکس های شطرنجی
اسماعیل علوی
دبیر گروه پایداری
هفته پیش در سکوت خبری اتفاق مهمی در عرصه خاطره نگاری جنگ بوقوع پیوست و برای اولین بار از کتاب خاطرات یکی از مدافعان حرم از جنگهای متعدد با تکفیریها با عنوان «ابوباران»رونمایی شد. رونمایی این کتاب درشرایطی انجام گرفت که رسانههای جمعی هنوز برای پرداختن به این دست سوژهها محافظه کاری میکنند.
کتاب «ابوباران» نوشته زهرا سادات ثابتی که به خاطرات مصطفی نجیب(نام مستعار) یکی از مدافعان حرم اختصاص دارد، نشان از پایان یافتن جنگ در جبهه سوریه با جنگجویان تکفیری داعش وبلامانع بودن انتشار اطلاعات آن دارد. با مطالعه این کتاب به واقعیت های جنگی پیچیده و دشوار پی میبریم که از بسیاری جهات با سایر جنگها متفاوت است.
مصطفی نجیب رزمنده افغان و عضو تیپ فاطمیون (افغانی ها) مدافع حرم است که با صداقت به روایت خاطرات خود از جنگ با تکفیریها پرداخته و صحنههای درگیری با داعشیان را به تصویر درآورده است. صحنههایی بدیع و بعضاً رعب آور که در جنگهای منظم کمتر پیش میآید. صراحت لهجه راوی از ویژگیهای این کتاب است که موجب شده چیزی کتمان نشود و تصویر روشنی از جنگ با مخوفترین جنگجویان تاریخ معاصر بهدست آید. درفرازی از این کتاب می خوانیم: «...خمپارههای دشمن پشت سرهم اینجا وآنجا به زمین میخورد و منفجر میشد. تا اینکه سرانجام به یک جان پناهی رسیدیم و داخلش پناه گرفتیم. کاملاً معلوم بود که دشمن شب قبل تجدید قوا کرده تا صبح پاتک بزند. دشمن از پایین تل با توپ 23 مواضع ما را میکوبید ما تیربار فقط وکلاش داشتیم که بهدلیل برد کوتاه خیلی کارآیی نداشت. توپ 23 هم داشتیم، ولی بهدلیل اینکه هنوز تا بالای تل جاده زده نشده بود نمیشد به آنجا حملشان کرد. گروهی از نیروهای سوری با خمپاره 60 بالا آمده بودند اما خمپاره ها را گذاشته و رفته بودند. ابو حامد فرمانده تیپ فاطمیون که بهدلیل شرکت درجنگهای افغانستان کار با خمپاره 60 را بلد بود، آنها را برداشت و پشت تخته سنگ بزرگی رفت و پس از عیار کردن آنها شروع به شلیک کرد. ابوحامد با بیسیم از ابویحیی که رابطه خوبی با سوریها داشت خواست تا با توپخانه از ما حمایت کنند، ولی آتش توپهای آنان به مواضع دشمنان نمیرسید. انفجارها یک لحظه قطع نمیشد و هربار تکههای سنگ را به هوا میپاشید و برسر ورویمان میریخت. کمی بعد نیروهای پیاده دشمن را دیدیم که درگروههای 10 نفره بهسمت ما میآمدند. تیربارچی بهسمت آنان نشانه رفت اما چون مهمات به قدر کافی نداشت تک تک شلیک میکرد.
مدتی نگذشت که تیربارچی هدف قرار گرفت وزخمی شد. بلافاصله من بهجای اونشستم اما نمیتوانستم تیربار را کنترل کنم و تک تک شلیک کنم تا مهمات کم نیاوریم. دشمن متوجه موضع ما شده و آنجا را به رگبار گلوله خمپاره گرفت. حتی دو گلوله تانک هم به سمت ما شلیک شد اما به ماآسیبی نرساند.
مهمات مان درحال تمام شدن بود که ابوحامد به عقب بیسیم زد که چرا ازما پشتیبانی نمیکنید، به ابوحامد یاد آور شدم که خودشان هم مهمات به اندازه کافی ندارند. با هدف قرار گرفتن صخرهای که پشت آن پناه گرفته بودیم ناچار موضع خودمان را تغییر دادیم. دراین حین یکی از نیروها دوان دوان آمد وخبر داد که نیروهای دشمن دارند به ما نزدیک میشوند. نیروها پشت تخته سنگها موضع گرفتند و بهسمت نفرات دشمن که بهسمت ما میآمدند شلیک کردند. به یکباره یکی از بچهها فریاد زد دشمن رسید بالا! افراد دشمن خودشان را بالا کشیده واز پشت تخته سنگها با ما میجنگیدند. درگیری به اوج خود رسیده بود و هرکس با سلاحی که داشت سعی میکرد نگذارد دشمن جلوتر بیاید. تعدادی از بچهها شهید و مجروح شده بودند.
صدایی از بیسیم میگفت عقب بکشید. همزمان مرتضی عطایی با صدایی باصلابت میگفت عقب نشینی درکارنیست. بچهها وقتی میدیدند ابوحامد، فرمانده تیپ فاطمیون ایستاده وکنارشان مثل یک رزمنده عادی میجنگد رغبتی به عقب نشینی نشان ندادند. شمار شهدا وزخمیها زیاد شده بود. من و ابو رقیه پشت تخته سنگی موضع گرفته بودیم که یکباره صدای انفجارمهیبی بلند شد وهمزمان به چند متر آن طرفتر پرتاب شدم.
گلوله تانک پرقدرتی تخته سنگی را که پشت آن سنگرگرفته بودیم را هدف گرفته بود. وقتی چشم باز کردم ابوحامد را بالای سرم دیدم که لبهایش تکان میخورد ولی من صدایش را نمیشنیدم. بعد از دقایقی شنواییام برگشت و متوجه ابو رقیه شدم که موج انفجار اورا گرفته بود. ابو رقیه را در گودالی که گلوله تانک ایجاد کرده بود خواباندم و به سمت ابوحامد و فاتح، جانشین فرمانده فاطمیون حرکت کردم تا به آنان بپیوندم. همین وقت صدای سوت کشداری آمد و هم زمان یک شئ آتشین دقیقاً به همان نقطهای اصابت کرد که ابوحامد و فاتح موضع گرفته بودند.
من بار دیگر براثر موج انفجار به درون گودال پرتاب شدم وگرد وخاک شدیدی به هوا برخاست. بعد از مدت کوتاهی که به هوش آمدم ویادم آمد که چه اتفاقی افتاده است بلند شدم و به محلی که ابوحامد و فاتح سنگر گرفته بودند چشم دوختم درمیان مهی از گرد وغبار شبح دو پیکر را دیدم که یکی از آنها سر نداشت. ابورقیه زودتر از من خودش را رسانده بود آن جا و بر سرو صورت میکوبید و وای وای میکرد. بدن بیسر متعلق به ابوحامد فرمانده تیپ فاطمیون بود که توسط موشکی که از سوی مرزبههمراه جانشین تیپ برادر فاتح به شهادت رسیده بود.»
کتاب «ابو باران» با وجود اهمیت تاریخی و اولین اثر در موضوع جنگ با نیروهای مخوف تکفیری، همچنین طرح مسائل حاشیهای که به فهم ابعاد این جنگ کمک میکند، نقاط ضعفی هم دارد که مهمترین آن پرشهای مکرر در متن است. طوریکه کتاب را به مجموعه گزارشهای جنگی بدل ساخته و از کارکرد داستانی و یکنواختی آن کاسته است. با وجود این کتاب قابلیت ترجمه به زبانهای دیگر را داراست و مطمئناً روایتهای آن که از ارزش سندی نیز برخوردار است، برای بسیاری از مردم جهان جذابیت وکشش دارد.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7466/17/557243/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه

























