فرودگاه قلعه مرغی- 20
فرار برای دفاع از آبروی خواهر
محمد بلوری/ آنچه گذشت: با راهاندازی نخستین فرودگاه در جنوب شهر تهران، یک هواپیمای نظامی در برخورد با کبوتران سرنگون شد و دادگاههای نظامی، محاکمه کبوتربازان را آغاز کردند. دختری که با یکی از کارکنان فنی امریکایی در فرودگاه آشنا شده بود در جریان قرار با او بهدست ناشناسی به قتل رسید و جسدش را در بیابان پیدا کردند. حیدر برادر این دختر برای حفظ آبرویشان پا به فرار گذاشت تا خودش را قاتل خواهر نشان دهد و در جریان فرار شبانه وارد یک مقبره در بیابان شد...
٭٭٭
درویش (ساکن مقبره)، رو به حیدر کرد و گفت: جوان، من در سیمای تو نشانی از گناهکاری نمیبینم. چرا فراری هستی؟ حیدر جواب داد: خواهرم که میخواست با یک کارشناس امریکایی فرار کند، کشته شده و همه خیال میکنند من قاتلش هستم. حالا ژاندارمها دنبالم میگردند.
درویش با نگاه خیره به چهره حیدر گفت: تو که قاتل نیستی چرا فراری شدهای؟ حکایت چیست پسرم؟ حیدر جواب داد: خواهرم اقدس با یک گروهبان خارجی در فرودگاه قرار گذاشته بودند که با هم فرار کنند و به خارج بروند. قرارشان پشت سیمخاردارهای فرودگاه بود. خواهرم نیمهشب با مادرم خداحافظی کرد که برود سرقرارش با گروهبان خارجی. من بیدار بودم، حرفهایشان را میشنیدم. فهمیدم خواهرم از این گروهبان آبستن شده. مجبور است با هم فرار کنند. بهخودم گفتم، این طوری بهتر است چون پیش دوست و دشمن بیآبرویی پیش نمیاد. اقدس که از منزل بیرون رفت فکر کردم نکنه این غریبه انگلیسی بلایی به سر خواهرم بیاره بیدار ماندم تا مادرم خوابش ببره. بعد رفتم پی اقدس، پشت حصار طیارهها که رسیدم دیدم جنازه خواهرم افتاده زمین با کارد زده بودند به سینهاش.
درویش آهی کشید و پرسید: کی قاتلش بود؟ حیدر گفت: ندیدم. نفهمیدم کی بوده جوان انگلیسی هم که از راه رسید بهتزده شد. درویش با تعجب پرسید: پس تو چرا فراری شدهای پسرم؟ حیدر سرش را پایین انداخت و گفت: میخواستم مردم آبادی خیال کنند من قاتلش هستم.
درویش با چهرهای غمزده نگاهش کرد و پرسید: آخر چرا خودت را به دام بلا انداختی پسرم؟
حیدر که با شرمساری سرش را میان خیمه زانوهایش خم کرده بود و با سر انگشتش نقش گل گلیم زیر پایش را به بازی گرفته بود، گفت: از بیغیرتی ترس داشتم. باید همه خیال میکردند که من از سر غیرت خواهرم را کشتهام. برای همین دارم فرار میکنم.
درویش به دلسوزی و غمخواری سرجنباند و گفت: عجب حکایتی جوان، بیگناه تن به جزا دادن معصیت دارد پسرم. تو جوان هستی باید زندگی کنی. هیچ فکر مادر داغدیده ات هستی؟ فکر نمیکنی داغ مصیبت دیگری به دلش مینشیند؟
حیدر خاموش ماند و با سرانگشتش به بازی با نقش گلیم ادامه داد. درویش آه عمیقی کشید و گفت: - دیروقت است پسرم تو که شامت را خوردی، خسته هم هستی بهتر است بخوابی.درویش بلند شد، فانوس روشن را در دست گرفت و با گذشتن یک دالان حیدر را به خوابگاهی که مخصوص زائران و مسافران در راه مانده بود راهنمایی کرد.
ادامه پنجشنبه آینده
٭٭٭
درویش (ساکن مقبره)، رو به حیدر کرد و گفت: جوان، من در سیمای تو نشانی از گناهکاری نمیبینم. چرا فراری هستی؟ حیدر جواب داد: خواهرم که میخواست با یک کارشناس امریکایی فرار کند، کشته شده و همه خیال میکنند من قاتلش هستم. حالا ژاندارمها دنبالم میگردند.
درویش با نگاه خیره به چهره حیدر گفت: تو که قاتل نیستی چرا فراری شدهای؟ حکایت چیست پسرم؟ حیدر جواب داد: خواهرم اقدس با یک گروهبان خارجی در فرودگاه قرار گذاشته بودند که با هم فرار کنند و به خارج بروند. قرارشان پشت سیمخاردارهای فرودگاه بود. خواهرم نیمهشب با مادرم خداحافظی کرد که برود سرقرارش با گروهبان خارجی. من بیدار بودم، حرفهایشان را میشنیدم. فهمیدم خواهرم از این گروهبان آبستن شده. مجبور است با هم فرار کنند. بهخودم گفتم، این طوری بهتر است چون پیش دوست و دشمن بیآبرویی پیش نمیاد. اقدس که از منزل بیرون رفت فکر کردم نکنه این غریبه انگلیسی بلایی به سر خواهرم بیاره بیدار ماندم تا مادرم خوابش ببره. بعد رفتم پی اقدس، پشت حصار طیارهها که رسیدم دیدم جنازه خواهرم افتاده زمین با کارد زده بودند به سینهاش.
درویش آهی کشید و پرسید: کی قاتلش بود؟ حیدر گفت: ندیدم. نفهمیدم کی بوده جوان انگلیسی هم که از راه رسید بهتزده شد. درویش با تعجب پرسید: پس تو چرا فراری شدهای پسرم؟ حیدر سرش را پایین انداخت و گفت: میخواستم مردم آبادی خیال کنند من قاتلش هستم.
درویش با چهرهای غمزده نگاهش کرد و پرسید: آخر چرا خودت را به دام بلا انداختی پسرم؟
حیدر که با شرمساری سرش را میان خیمه زانوهایش خم کرده بود و با سر انگشتش نقش گل گلیم زیر پایش را به بازی گرفته بود، گفت: از بیغیرتی ترس داشتم. باید همه خیال میکردند که من از سر غیرت خواهرم را کشتهام. برای همین دارم فرار میکنم.
درویش به دلسوزی و غمخواری سرجنباند و گفت: عجب حکایتی جوان، بیگناه تن به جزا دادن معصیت دارد پسرم. تو جوان هستی باید زندگی کنی. هیچ فکر مادر داغدیده ات هستی؟ فکر نمیکنی داغ مصیبت دیگری به دلش مینشیند؟
حیدر خاموش ماند و با سرانگشتش به بازی با نقش گلیم ادامه داد. درویش آه عمیقی کشید و گفت: - دیروقت است پسرم تو که شامت را خوردی، خسته هم هستی بهتر است بخوابی.درویش بلند شد، فانوس روشن را در دست گرفت و با گذشتن یک دالان حیدر را به خوابگاهی که مخصوص زائران و مسافران در راه مانده بود راهنمایی کرد.
ادامه پنجشنبه آینده
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7770/13/591437/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه
















