روستای «نی» در آرامش بهاری بود...
فریاد برآمد شیمیایی ... شیمیایی...
رضا رستمی
نویسنده
عبدالرحمن احمدی فرزند شهید اشرف آفتابی میگفت: در سالهای دفاع مقدس، زمانی که هواپیماهای بعثی مداوم شهر مریوان را بمباران میکردند، به اتفاق مادرم به مریوان رفته بودیم. داخل شهر بودیم که هواپیماهای بعثی سایه شوم خود را بر شهر افکندند و اقدام به بمباران کردند. مردم برای درامان ماندن از ترکشِ بمبهای دشمن سراسیمه به این طرف و آن طرف میدویدند و دنبال پناهگاه بودند. مادرم دست من را گرفته و رهایم نمیکرد. در گوشهای پناه گرفتیم. او من را زیر سایه وجودش قرار داد و چون چتری بر جسمِ من گسترانیده شد. گفتم: مادر، تو هم پناه بگیر تا آسیب نبینی، این چه کاری است انجام میدهی؟
گفت: پسرم، مهم حفظ تو و نجات توست. من عمری را سپری کردهام. اگر هم بمیرم خیلی اهمیت ندارد. تو جوانی و باید زنده بمانی.
گفتم: یعنی به همین راحتی حاضری خودت را فدای من کنی؟!
گفت: پسرم! تو فعلاً این موضوع را نمیتوانی درک کنی. عشق مادر به فرزند فراتر از تصورات فعلی توست. اگر خودت صاحب فرزند شوی ممکن است، به درک بخشی از این عشق و احساس صادقانه نائل شوی.
حامد دادرس همسر شهید آمنه دادرس میگفت: صبح روز واقعه، از همسرم خداحافظی کردم. زدم به دل طبیعت، دشت و صحرا رنگ بهار به خود گرفته بود، حدود یک ساعتی بود که از روستا خارج شده بودم، در کوههای پشت روستا بودم. ناگهان تعدادی از جنگندههای عراقی را بالای سرم دیدم، لحظاتی گذشت. آنها با سرعت از من دور شدند، بلافاصله صدای چندین انفجار را شنیدم، بهدنبال آن از چند نقطه روستا دود برخاست. دقایقی توقف کردم تا ببینم هواپیماها دوباره برمی گردند یا نه؟ وقتی دیدم برنگشتند، به طرف روستا راه افتادم، مسیرم طولانی بود، تا به روستا رسیدم، یک ساعتی طول کشید، وارد روستا شدم. دیدم تعدادی مأمور داخل روستا هستند، لباسهای عجیبی پوشیده بودند. خیلی تعجب کردم، جلو رفتم، همه ماسک زده و بادگیر پوشیده بودند، گفتم: چی شده؟
گفتند: روستا بمباران شیمیایی شده. به منزل رفتم، هرچه همسرم را صدا زدم، جوابی نشنیدم. یکی از همسایگان را پیدا کردم و سراغِ آمنه را از او گرفتم، گفت: خیلیها شیمیایی شدهاند، همه را به بیمارستان بردهاند، شاید او هم جزو مجروحین باشد. فوراً به بیمارستان الله اکبر رفتم. مردم زیادی در بیمارستان جمع شده بودند، داد و فغان مردم تا آسمان میرفت، تعداد مجروحین زیاد بود. سراغ همسرم را از هر کسی گرفتم، کسی از او اطلاع نداشت.
خانم پرستاری گفت: چی میخواهی؟ مشخصات همسرم را دادم، گفتم: دنبال همسرم میگردم، رفت، بعد از چند لحظه برگشت، گفت: همسرت به شهادت رسیده. لحظه بسیار تلخی بود، تلختر از هرچه به تصور آید.
یونس محمودپیروزی فرزند شهیده لیلا رحیمزاده هم میگفت: روستای «نی» حال وهوای بهاری به خود گرفته بود. همراه تعدادی از بچهها به مزارع پشت روستا رفته بودیم، سرگرم بازی بودیم، ناگهان غرش هواپیماهای دشمن همه را سرِ جای خود متوقف کرد، ترس و اضطراب بر جمع حاکم شد، چند ثانیهای گذشت. روستا مورد هدف قرار گرفت، اما این بار برخلاف گذشته، نوع و رنگ انفجار به گونهای دیگر بود. چون روستای «نی» بارها بمباران شده بود، ما با بمبارانهای هوایی آشنایی داشتیم. دود سفید رنگی آسمان روستا را فرا گرفت. خیلی ترسیده بودیم، همان جا ماندیم، چون فکر میکردیم، هواپیماها دوباره برمی گردند، روستا را بمباران میکنند. دقایقی گذشت، از برگشت آنها خبری نشد، ما هم به روستا برگشتیم. ولولهای در روستا برپا شده بود، زنان و کودکان مثل برگ خزان روی زمین افتاده بودند.
با دیدن آنها و اینکه هیچ کدام زخمی بر تن ندارند، اما بر زمین افتادهاند، خیلی تعجب کردیم. چشمانم کم کم دچار سوزش شد، به منزل رفتم، مادرم، جلو در منزل روی زمین افتاده بود.
هرچه صدایش زدم جواب نداد. مردم فریاد میزدند؛ شیمیایی زده اند! در آن لحظه فهمیدم که مادرم بر اثر گازهای خفه کننده رژیم صدام به شهادت رسیده است.
نویسنده
عبدالرحمن احمدی فرزند شهید اشرف آفتابی میگفت: در سالهای دفاع مقدس، زمانی که هواپیماهای بعثی مداوم شهر مریوان را بمباران میکردند، به اتفاق مادرم به مریوان رفته بودیم. داخل شهر بودیم که هواپیماهای بعثی سایه شوم خود را بر شهر افکندند و اقدام به بمباران کردند. مردم برای درامان ماندن از ترکشِ بمبهای دشمن سراسیمه به این طرف و آن طرف میدویدند و دنبال پناهگاه بودند. مادرم دست من را گرفته و رهایم نمیکرد. در گوشهای پناه گرفتیم. او من را زیر سایه وجودش قرار داد و چون چتری بر جسمِ من گسترانیده شد. گفتم: مادر، تو هم پناه بگیر تا آسیب نبینی، این چه کاری است انجام میدهی؟
گفت: پسرم، مهم حفظ تو و نجات توست. من عمری را سپری کردهام. اگر هم بمیرم خیلی اهمیت ندارد. تو جوانی و باید زنده بمانی.
گفتم: یعنی به همین راحتی حاضری خودت را فدای من کنی؟!
گفت: پسرم! تو فعلاً این موضوع را نمیتوانی درک کنی. عشق مادر به فرزند فراتر از تصورات فعلی توست. اگر خودت صاحب فرزند شوی ممکن است، به درک بخشی از این عشق و احساس صادقانه نائل شوی.
حامد دادرس همسر شهید آمنه دادرس میگفت: صبح روز واقعه، از همسرم خداحافظی کردم. زدم به دل طبیعت، دشت و صحرا رنگ بهار به خود گرفته بود، حدود یک ساعتی بود که از روستا خارج شده بودم، در کوههای پشت روستا بودم. ناگهان تعدادی از جنگندههای عراقی را بالای سرم دیدم، لحظاتی گذشت. آنها با سرعت از من دور شدند، بلافاصله صدای چندین انفجار را شنیدم، بهدنبال آن از چند نقطه روستا دود برخاست. دقایقی توقف کردم تا ببینم هواپیماها دوباره برمی گردند یا نه؟ وقتی دیدم برنگشتند، به طرف روستا راه افتادم، مسیرم طولانی بود، تا به روستا رسیدم، یک ساعتی طول کشید، وارد روستا شدم. دیدم تعدادی مأمور داخل روستا هستند، لباسهای عجیبی پوشیده بودند. خیلی تعجب کردم، جلو رفتم، همه ماسک زده و بادگیر پوشیده بودند، گفتم: چی شده؟
گفتند: روستا بمباران شیمیایی شده. به منزل رفتم، هرچه همسرم را صدا زدم، جوابی نشنیدم. یکی از همسایگان را پیدا کردم و سراغِ آمنه را از او گرفتم، گفت: خیلیها شیمیایی شدهاند، همه را به بیمارستان بردهاند، شاید او هم جزو مجروحین باشد. فوراً به بیمارستان الله اکبر رفتم. مردم زیادی در بیمارستان جمع شده بودند، داد و فغان مردم تا آسمان میرفت، تعداد مجروحین زیاد بود. سراغ همسرم را از هر کسی گرفتم، کسی از او اطلاع نداشت.
خانم پرستاری گفت: چی میخواهی؟ مشخصات همسرم را دادم، گفتم: دنبال همسرم میگردم، رفت، بعد از چند لحظه برگشت، گفت: همسرت به شهادت رسیده. لحظه بسیار تلخی بود، تلختر از هرچه به تصور آید.
یونس محمودپیروزی فرزند شهیده لیلا رحیمزاده هم میگفت: روستای «نی» حال وهوای بهاری به خود گرفته بود. همراه تعدادی از بچهها به مزارع پشت روستا رفته بودیم، سرگرم بازی بودیم، ناگهان غرش هواپیماهای دشمن همه را سرِ جای خود متوقف کرد، ترس و اضطراب بر جمع حاکم شد، چند ثانیهای گذشت. روستا مورد هدف قرار گرفت، اما این بار برخلاف گذشته، نوع و رنگ انفجار به گونهای دیگر بود. چون روستای «نی» بارها بمباران شده بود، ما با بمبارانهای هوایی آشنایی داشتیم. دود سفید رنگی آسمان روستا را فرا گرفت. خیلی ترسیده بودیم، همان جا ماندیم، چون فکر میکردیم، هواپیماها دوباره برمی گردند، روستا را بمباران میکنند. دقایقی گذشت، از برگشت آنها خبری نشد، ما هم به روستا برگشتیم. ولولهای در روستا برپا شده بود، زنان و کودکان مثل برگ خزان روی زمین افتاده بودند.
با دیدن آنها و اینکه هیچ کدام زخمی بر تن ندارند، اما بر زمین افتادهاند، خیلی تعجب کردیم. چشمانم کم کم دچار سوزش شد، به منزل رفتم، مادرم، جلو در منزل روی زمین افتاده بود.
هرچه صدایش زدم جواب نداد. مردم فریاد میزدند؛ شیمیایی زده اند! در آن لحظه فهمیدم که مادرم بر اثر گازهای خفه کننده رژیم صدام به شهادت رسیده است.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7913/18/613608/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه
































