تلخنوشتهای برای در خوننشسته جوانان افغان
به زبان زنده فارسی قسم!
ارمغان بهداروند
شاعر
شاید بنا به خطوط مرزی و به تکلیف نقشهها باید یکدیگر را «همسایه» صدا کنیم اما زبان، پرندهتر از آن است که پابند خط و خطوط بماند. پارههای تن سرزمین سالخورده ایران اگر چه اکنون خود سرزمینهایی با نام و نشانی دیگرند اما به قرابت «زبان» و همخونی «ادبیات»؛ نه دور افتاده که پیوستهاند و خیش فاصله، خویشی آنها را نزدوده است. گواه این وصلت نه «همسایگی» که «همزبانی» است و مردمانی که بیهیچ واسطه میتوانند در گفتوگو باشند نمیتوانند و نباید به غرابت؛ «کشور دوست و همسایه» نامیده شوند که همه این سالها اگر چه به رنج، با یکدیگر زیستهاند. چندان که تنپارهای از خشم و جهل زخم خورده وُ تنپارهای دیگر به تبر سیاست پا پس کشیده؛ دوچندان همعزایی و همشادمانی در میان بوده است. دلم میخواهد دو خاطره دیروز و امروز از این همزبانیها نقل کنم که علاوه بر همزبانیها، اسباب شگفتی از سلامت و سزاواری زبان فارسی باشد. یکی اینکه روزی را به یاد میآورم که در بوستان رودکی شهر دوشنبه قدم میزدم و به تماشای مجسمه رودکی - به قول تاجیکها «هیکل اوستاد رودکی»- بوی جوی مولیان را به صدای مخملین بنان گوش میکردم. دخترکی که فکر نمیکردم بیش از هشت سال سن داشته باشد با کتابی در دست میخواست که در ازای چند «سامانی» رودکی برایم بخواند. «کرته» و «پاچامه» و «تاقی» بر سر و تن داشت و اگر بگویم از تابلوی مینیاتوری بیرون پریده بود، گزاف نگفته بودم. شروع به خواندن کرد و به شیوه شیرین تاجیکی بوی جوی مولیان را روایت کرد وُ وقتی به «ای بخارا شاد باش و دیر زی» رسید، انگشتش را لای کتاب گذاشت و گفت: پدرم میگوید هیکل اوستاد را به دستور «سرور دولت» -رئیسجمهوری- جانشین هیکل لنین کردهاند و دوباره به خواندن برگشت. از او خواستم که گوشیها را بر گوش بگذارد و غزلی را که خوانده است با صدای بنان بشنود. میشنید و لبهایش به همخوانی میجنبید و تمام که شد گفت: «چه نغمه دلربایی» و حالا از پس همه باغ و بوستان و دانشگاه و بازار و سرای تاجیکی تنها همین جمله «چه نغمه دلربایی» در خاطرم نفس میکشد وُ شاه بیتی از «لایق شیرعلی» که بر سنگی از دیوار دانشگاه حک شده بود: «زهربادا شیر مادر بر کسی/کو زبان مادری گم کرده است» و دیگر اینکه همین چند روز پیش از نوجوانی که مدتی است شعرهایش را نقد میکنم، پیامی برایم ارسال شده بود که از حال و احوالش و اینکه چرا شعر میگوید و مخالفت پدرش با شاعری و دیگر مصایبش درددل کرده بود. همه آن مدت نمیدانستم که او «افغان» است و در آن لحظه هم خوشحال شدم که اگر شده حتی به شنیدن شعری هموطنش بودهام و هم شرمسار که بارها از او خواسته بودم چه کتابهایی را بخرد و بخواند که او خود نوشته بود؛ «پدرم از بیکاری چنان آزرده است که دلم نمیآید از او پولی طلب کنم که کتابی بخرم.» قول دادم که شعر تازهاش را چاپ کنم و چاپ کردم. عصر همان روز پیام داده بود که: «یگان دفعه بیا آشیانه ما که یک چای خو داده میتانیم.» تعارفی که از دل تاریخی ادبیزاده شده بود و هیچ از خاطرم نخواهد رفت. این دو خاطره خوش کجا و تلخی «جان پدر! کجاستی» کجا!؟
شاعر
شاید بنا به خطوط مرزی و به تکلیف نقشهها باید یکدیگر را «همسایه» صدا کنیم اما زبان، پرندهتر از آن است که پابند خط و خطوط بماند. پارههای تن سرزمین سالخورده ایران اگر چه اکنون خود سرزمینهایی با نام و نشانی دیگرند اما به قرابت «زبان» و همخونی «ادبیات»؛ نه دور افتاده که پیوستهاند و خیش فاصله، خویشی آنها را نزدوده است. گواه این وصلت نه «همسایگی» که «همزبانی» است و مردمانی که بیهیچ واسطه میتوانند در گفتوگو باشند نمیتوانند و نباید به غرابت؛ «کشور دوست و همسایه» نامیده شوند که همه این سالها اگر چه به رنج، با یکدیگر زیستهاند. چندان که تنپارهای از خشم و جهل زخم خورده وُ تنپارهای دیگر به تبر سیاست پا پس کشیده؛ دوچندان همعزایی و همشادمانی در میان بوده است. دلم میخواهد دو خاطره دیروز و امروز از این همزبانیها نقل کنم که علاوه بر همزبانیها، اسباب شگفتی از سلامت و سزاواری زبان فارسی باشد. یکی اینکه روزی را به یاد میآورم که در بوستان رودکی شهر دوشنبه قدم میزدم و به تماشای مجسمه رودکی - به قول تاجیکها «هیکل اوستاد رودکی»- بوی جوی مولیان را به صدای مخملین بنان گوش میکردم. دخترکی که فکر نمیکردم بیش از هشت سال سن داشته باشد با کتابی در دست میخواست که در ازای چند «سامانی» رودکی برایم بخواند. «کرته» و «پاچامه» و «تاقی» بر سر و تن داشت و اگر بگویم از تابلوی مینیاتوری بیرون پریده بود، گزاف نگفته بودم. شروع به خواندن کرد و به شیوه شیرین تاجیکی بوی جوی مولیان را روایت کرد وُ وقتی به «ای بخارا شاد باش و دیر زی» رسید، انگشتش را لای کتاب گذاشت و گفت: پدرم میگوید هیکل اوستاد را به دستور «سرور دولت» -رئیسجمهوری- جانشین هیکل لنین کردهاند و دوباره به خواندن برگشت. از او خواستم که گوشیها را بر گوش بگذارد و غزلی را که خوانده است با صدای بنان بشنود. میشنید و لبهایش به همخوانی میجنبید و تمام که شد گفت: «چه نغمه دلربایی» و حالا از پس همه باغ و بوستان و دانشگاه و بازار و سرای تاجیکی تنها همین جمله «چه نغمه دلربایی» در خاطرم نفس میکشد وُ شاه بیتی از «لایق شیرعلی» که بر سنگی از دیوار دانشگاه حک شده بود: «زهربادا شیر مادر بر کسی/کو زبان مادری گم کرده است» و دیگر اینکه همین چند روز پیش از نوجوانی که مدتی است شعرهایش را نقد میکنم، پیامی برایم ارسال شده بود که از حال و احوالش و اینکه چرا شعر میگوید و مخالفت پدرش با شاعری و دیگر مصایبش درددل کرده بود. همه آن مدت نمیدانستم که او «افغان» است و در آن لحظه هم خوشحال شدم که اگر شده حتی به شنیدن شعری هموطنش بودهام و هم شرمسار که بارها از او خواسته بودم چه کتابهایی را بخرد و بخواند که او خود نوشته بود؛ «پدرم از بیکاری چنان آزرده است که دلم نمیآید از او پولی طلب کنم که کتابی بخرم.» قول دادم که شعر تازهاش را چاپ کنم و چاپ کردم. عصر همان روز پیام داده بود که: «یگان دفعه بیا آشیانه ما که یک چای خو داده میتانیم.» تعارفی که از دل تاریخی ادبیزاده شده بود و هیچ از خاطرم نخواهد رفت. این دو خاطره خوش کجا و تلخی «جان پدر! کجاستی» کجا!؟
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7485/20/559546/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه

























