
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.

«باند» بازی درخشان در سینما
وصال روحانی
خبرنگار
مرگ شونکانری که اخیراً روی داد، دنیای سینما را از ادامه حضور اولین و بهترین جیمزباند تاریخ این هنر محروم کرده است. این هنرپیشه مشهور اسکاتلندی که در 90 سالگی در پی مدتی بد بودن احوالش در خواب جان باخت، نقشهای مهم متفاوت و متعددی را بازی کرد اما مثل پنج بازیگر دیگری که تاکنون نقش مأمور افسانهای و البته خیالی «007» را بازی کردهاند تا ابد با همین کاراکتر شناخته و توصیف خواهد شد. واقعیت امر این است که کانری بهتر از هرکس این مأمور را که با کتابهای رمان 16 گانه ایان فلمینگ وارد دنیای ادبیات شد و با داستانهای ابداعی جانشینان وی ادامه حیات یافت، ترسیم و توصیف کرد و منطبقتر از سایرین با خصوصیات باند بود و هم به این سبب و هم بهدلیل بازی درخشانش در فیلمهای موفق و معروف دیگری مانند «مردی که میخواست سلطان باشد» (1976)، قسمت سوم «ایندیاناجونز» به کارگردانی استیون اسپیلبرگ «زاردوز» (1973)، «نام رز» (1985) و همچنین «مارنی» (1962) ساخته آلفرد هیچکاک، «شیر و باد» (1975) و البته بازسازی «تسخیرناپذیران» به کارگردانی برایان دیپالما (1987) که آخری جایزه اسکار نقش دوم مرد را برای او به ارمغان آورد. هرگز از یاد سینمادوستان و بویژه قدیمیها نخواهد رفت. جیسن کانری پسر شون کانری که مثل او به کار بازیگری پرداخته است اما یکصدم او نیز توفیق کسب نکرده، از دست رفتن وی را یک ضایعه اجتماعی برای کل جهان نامیده است که سالها از هنر وی نیرو و انگیزه میگرفتند و تأکید کرده روح و روش ویژه وی تا آخرین روز زندگیاش همچنان جلوهگری و همچون جیمزباند قدرتنمایی کرده است.
دولت انگلیس هم مقابل او کم آورد
شون کانری سالها بود که بازنشستگی اختیار کرده و دور از غوغای بریتانیا و مسائل تند و حاشیهای آن به کشور آرام و توریستی باهاما در امریکای مرکزی پناه برده و آنجا در سکوت زندگی میکرد و در اجتماعات و مقابل خبرنگاران ظاهر نمیشد. سرنوشت، یک زندگی سخت و پرمرارت و همراه با تنشهای اجتماعی را برای وی رقم زده بود و همین دشواریها سبب شد او مقاومتر شود و کششهای سیاسی وی را از همان ایام جوانی به یک طرفدار سرسخت استقلال اسکاتلند و رهایی آن از یوغ حکومت دولت مرکزی لندن تبدیل کرد. درست است که در انتخابات سراسری دهه 2000 رأیی خلاف انتظار کارشناسان بهدست آمد و اکثر اسکاتلندیها رأی به ادامه زندگی خود زیر نظر دولت پادشاهی بریتانیا دادند و استقلال اسکاتلند را منتفی دانستند اما غوغای برگزیت (جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا) و سقوط مکرر دولتهای مسامحهکار انگلیس به سرکردگی دیوید کامرون و ترزا می و موقعیت متزلزل دو سال اخیر بوریس جانسون، فضای متفاوت و تازهای را برای انتخابات مجدد استقلال اسکاتلند رقم زده است. انتخاباتی که اگر انجام و به مستقل شدن اسکاتلند منجر شود، نقش شونکانری بهرغم مرگ اخیر او در این رویداد قابل ذکر خواهد بود زیرا وی در تمامی دو سه دهه اخیر از هر فرصت و تریبونی برای تأکید بر استقلال کشورش بهره جست. شاید هم این تأکید و اهدای لقب «سر» (شوالیهگری) به کانری از سوی دولت انگلیس در عین ایستادن او در جایگاه یک مخالف جدی، نشان از اهمیت شگرف کارهای هنری و اجتماعی وی داشت زیرا نشان میداد برای دربار انگلیس چارهای جز تحسین مردی نمانده که رسماً با آنها ستیز میکرد اما یک ستاره هنری غیر قابل انکار بود که بهکل جامعه بریتانیا اعتبار بخشید.
از توزیع شیر تا حضور در صحنه تئاتر
شون کانری با نام کامل شون تامس کانری در سال 1930 در محله کارگرنشین فانتن بریج در شهر صنعتی و کشاورزی ادینبورو که سرسبز اما سرشار از رنج برای طبقات متوسط و پایین اجتماع است، چشم به جهان گشود. او 14 سال بیشتر نداشت که مدرسه و تحصیل را رها کرد تا در یک کارخانه تولید شیر کار کند و توزیعکننده آن در سطح شهر باشد. او از 18 سالگی کار ورزشی و بدنسازی را جدی گرفت و به مشاغل دیگری هم روی آورد و یکی از آنها هنرپیشگی بود و در همین راستا طی یکی از سفرهایش به لندن نقشی را در نمایش تئاتری «South Pacific» بهدست آورد. بهدنبال آن شرایط هنری کانری بهتر شد و ابتدا در سریالهایی تلویزیونی در انگلیس همچون «برنامه جک بنی» و سپس در فیلمهای سینمایی و البته با نقشهایی کوچک به چشم خورد. اولین فیلم بلند او محصول 1957 و کاری جنایی بهنام «بدون راه بازگشت» بود که کانری در آن نقش یک دزد خرده پا را بازی میکرد. نخستین نقشی که برای وی راه رسیدن به شهرت را هموار کرد، در فیلمی بهنام «مرثیهای برای یک بوکسور سنگینوزن» براساس داستانی از راد سرلینگ شکل گرفت. او سپس در کنار استنلی بیکر دیگر ستاره آن زمان (اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960) بریتانیا در فیلم «رانندگان جهنمی» ایفای نقش کرد و در فیلم «حرکت ببر» هم ظاهر شد که آن را ترنس یانگ ساخت و این یانگ همان کسی بود که کارگردانی اولین فیلم از فرانچیز 25 فیلمی و 58 ساله جیمزباند را که «دکتر نو» نام داشت، در سال 1962 بر عهده گرفت و از کانری در نقش اصلی این فیلم هم که توفیق خیرهکنندهای داشت و پایهگذار آثار بعدی و پرشمار این سری فیلمها با بازی خود وی شد، بهرهگرفت.
رفتوآمد به دنیای «باند»
کانری در ملودرام پرسروصدای «وقتی دیگر، مکانی دیگر» هم روبهروی لانا ترنر در سال 1957 ایفای نقش کرد اما آنچه او را افسانهای ساخت، همان نقش جیمزباند در سری فیلمهای آن از اوایل دهه 1960 به بعد بود که با برخی وقفهها تا نیمه اول دهه 1980 بسط یافت و او در آن چنان عالی عمل کرد که اکثر قریب بهاتفاق اهالی سینما و دوستداران این هنر وی را با اختلاف چشمگیری نسبت به سایر ایفاکنندگان ولو نامدار این نقش، بهترین جیمزباند تاریخ سینما تلقی میکنند. مخالفان انتخاب وی برای این نقش اندک نبودند اما کانری کاری کرد که همگان مجبور به سکوت و تحسین وی شدند و جیمزباند تصویر شده توسط او در فیلمهای بعدی این فرانچیز شامل «از روسیه با عشق»، «گولد فینگر»، «تندربال» و «شما فقط دوبار زندگی میکنید» فردی پرشکوه بود و همچنین بسیار قاطع و جذاب و از آن پس هر نمایش و ایفای نقشی در این زمینه از سوی دیگران با روش کار کانری قیاس شده و به سبب قدرت و احاطه چشمگیر وی توأم با ناکامی تلقی شده است. بازگشت کانری به نقش جیمزباند پس از یک جلسه غیبت در «الماسها ابدیاند» محصول 1971 جایگاه او را محکمتر کرد اما وی باز بنای رفتن را گذاشت و رجعت مجددش برای فیلم «هرگز نگو هرگز» به سال 1983 بهرغم فرو رفتن موفق و دوباره او در قالب «007» به سبب محدودیتهای قراردادی و تملک این فیلم توسط افرادی بجز گروه آلبرت آر براکولی و شرکایش، هیچگاه یکی از فیلمهای رسمی این فرانچیز تلقی نشد و فقط به چشم یک کار جانبی به آن نگاه شده است.
گرایش به نقشهای مکمل
در این حد فاصل و پس از رهایی از باند، کانری در نقشها و آثاری ظاهر شد که ثابت میکرد میزان کارایی و وسعت هنر او بیش از آنی است که فقط در چارچوب یک تک کاراکتر ولو افسانهای مثل باند محدود و اسیر شود. او حتی در «رابین و ماریان» محصول 1976 نقش رابین هود افسانهای را البته در ایام پیریاش روبهروی زن محبوبش ماریان بازی کرد که او نیز با بازی ادری هپبورن مانند رابین به مرز پیری رسیده بود و بهجای تقلا و قهرمان بازی بیشتر به آرامش و امنیت میاندیشید. از اواسط دهه 1980 به بعد کانری بیشتر نقشهای دوم و سوم و نقشهای مکمل را بازی میکرد ولی حتی در سال 1999 چنان پرطرفدار بود که در قالب کاراکتر اول مرد فیلم جنایی و دلهرهآمیز «دام گذاری» روبهروی کاترین زتاجونز ولزی که نصف او سن داشت، ظاهر شد و در فیلم سیاسی- جاسوسی «شکار اکتبر سرخ» هم که به 9 سال قبل از آن مربوط میشد، یکی از مردان نخست بود. پس از کامل شدن و پخش فیلم کمیک بوکی و علمی- تخیلی «انجمن مردان فوقالعاده» در سال 2003 که کانری در آن به دفعات با استیفن نورینگتون کارگردان فیلم درگیر شد، وی عطای بازیگری را به لقای آن بخشید و دیگر بر پردههای نقرهای ننشست و تنها مصداق مشارکتش در ساخت یک فیلم سینمایی، صداپیشگی در یک کارتون ساخت وطنش بهنام «آقای بیلی» در سال 2012 بود.
قهرمان زندگی نامداران
توصیف عمیق و تحسینآمیز کانری توسط سایر هنرپیشههای ایام معاصر نشانگر جایگاه رفیع و محو نشدنی او در هنر سینما است. آنجا که هیو جکمن استرالیایی ایفاگر کاراکتر وولورین در سری فیلمهای کمیک استریپی «مردان ایکس» متذکر شده کانری همیشه الگوی کاری او و قهرمان زندگی وی بوده و سمنیل دیگر بازیگر مشهور و پردوام هالیوود هم که مثل جکمن از استرالیا میآید، گفته است هر یک از روزهای همبازی بودن با کانری برای وی به مثابه آموختن درس بازیگری بوده و قدرت و کاریزمای کانری فقط مختص اوست. حتی تمام پنج بازیگر دیگری که در قالب «جیمزباند» فرو رفتهاند، اعتراف کردهاند که کانری برای آنها غیر قابل دستیابی و واقعیترین و بهترین مأمور «007» بوده و یکی از آنها راجر مور انگلیسی بود که سهسال پیش از مرگ کانری همچون او روی در نقاب کشید و اولین مرد فقید در جمع شش نفره «باند»های تاریخ سینما شد. کانری همانطور که پیشتر آمد، سالها عضو بارز حزب ملی اسکاتلند هم که برای استقلال این کشور میکوشید، بود و در مجامع و میتینگهای آن کنار رؤسای حزب مشاهده میشد و کمکهای نقدی زیادی را هم به آنها ارزانی داشت و با اینکه در سالهای دوری جستنش از اجتماع و بواقع طی دهه 2010 چند بار پیامهایی برای هوادارانش فرستاد که خبر از رضایت کامل او از ایام بازنشستگی و استراحتش میداد اما چنان به فرهنگ عام و خاص سینما پیوند خورده و از قهرمانان آن است که مثل سایر ستارههای خاص آن انگار تا ابد پویا و فعال و در صحنه حاضر خواهد بود.
منبع: Independent

به سرراستی «مرگ»
وقتی میگوییم تا بهحال شش هنرپیشه نقش جیمزباند را در سینما بازی کردهاند، باید بیفزاییم که دو فرد دیگر هم در این قالب جذاب فرو رفتهاند اما در فیلمهایی که چون درجمع فیلمهای فرانچیز 58 ساله و رسمی «007» قرار ندارند، لاجرم نمیتوانند جزئی از این پکیج تلقی شوند. بر این اساس بری نلسون امریکایی در سال 1954 و در یک فیلم ساخته شده برای مدیوم تلویزیون اولین کسی بود که در قالب «باند» فرو رفت و این در اقتباسی از داستان «کازینو رویال» صورت گرفت. کازینو رویال البته در سال 1965 در اقتباسی نیمه کمیک یک بار دیگر هم ساخته شد که وودی الن نیز در آن حضور داشت اما رسمیترین و بهترین نسخه آن که در جمع 25 فیلم فرانچیز «007» قرار میگیرد، نسخه سال 2006 است که اولین فیلمی بود که دانییل کریگ نقش این مأمور سریع و بیرحم را بازی کرد. وقتی تهیه «دکتر نو» اولین فیلم بلند و رسمی متمرکز بر کاراکتر جیمزباند در دستور کار قرار گرفت، برخلاف ایان فلمینگ خالق داستانهای این کاراکتر که دوست داشت آدمی مثل دیوید نیون این نقش را ایفا کند، ایون پروداکشنز شرکت تولیدکننده «باند»ها شونکانری اسکاتلندی و بلندبالا و ورزیده را انتخاب کرد که در تعدادی از فیلمهای بریتانیایی اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960 جلب نظر کرده بود اما از دیدگاه فلمینگ کانری که 31 سال سن داشت، فقط یک ورزشکار آماتور رشته بدنسازی بود و یک بدلکار که بیش از حد مهم و بزرگتلقی شده است. بااین حال کانری با چنان خونسردی، قاطعیت و کلاسی این نقش را بازی کرد که حتی خود فلمینگ مجبور به اعتراف به اشتباه خود شد و در رمانهای آخری که پیرامون «007» نوشت، برخی خصوصیات کانری را به این شخصیت خیالی اضافه کرد و توگویی باند باید دقیقاً چنین موجودی باشد و اصلاً و اصولاً همچون شونکانریزاده شده است! به این ترتیب البرت آر براکولی یکی از ستونهای اصلی تولید سری فیلمهای «باند» که بیشاز 50 سال با این پروژه همراه بوده است، اصرار براین داشت که کانری همه خصلتها و حالاتی را دارد که باند باید داشته باشد و بیرحمی خونسردانه و افسانهای باند در برخورد با دشمنانش نشانگر وسعت عملی است که این مأمور ویژه همیشه داشته و میتواند هر کسی را بکشد، مشروط بر این که نه منافع شخصیاش بلکه حفظ سلامت همگانی بهوجود آورنده این الزام باشد. جورج لازنبی استرالیایی که فقط یک بار به باند تبدیل شد، به اعتقاد اکثر ناظران بدترین«007» تاریخ بوده است اما همان تک فیلم او با گذشت زمان تحسین برانگیز شناخته شده است. راجر مور که بهجای لازنبی آمد و با «بکش تا زنده بمانی» در سال 1973 برای اولین بار باند شد، در تجلی آخرش که «منظری به یک قتل» بود، چنان آثار پیری را در خودنمایانگر شد که واشنگتن پست نوشت او بیشتر شبیه به زامبیهای شیک پوش است تا «007» سرشناس. پس از کنار رفتن مور، تیموتی دالتون ولزی در شرایطی باند شد که جان گلن، مایکل جیویلسون و باربارا براکولی مصمم به استفاده از سمنیل استرالیایی برای این نقش بودند و گلن همانی بود که برای کارگردانی نسخه تازه «باند» استخدام شده بود اما البرت براکولی همسر باربارا براکولی با آنها همعقیده نبود و تیموتی دالتون را برای این نقش خطیر برگزید که بهعنوان یک بازیگر تئاتری قوی و مرید شکسپیر در عالمی متفاوت سیر میکرد. بههر روی با سلیقه و نحوه کار او باند تبدیل به یک مأموربسیار دقیق و کامل و کم نقص شد که بجز لبخندهای گاه به گاهش به هیچ چیز جز وظایف خود فکر نمیکرد. دالتون قبل از اولین نمایش باندیاش («روشنایی ماندگار روز» در سال 1987) آن قدر کتابهای باند را خواند که تبدیل به موجود تیرهای شد که برخلاف باندهای تصویر شده توسط کانری به تفریحات جنبی چشم نداشت و در تضاد با باندهای راجر مور باهیچکس شوخی نمیکرد و همان قدر سرراست و بدون انعطاف بود که «مرگ» همیشه توصیف شده است.
پییرس براسنان به این سبب شش سال پس از آخرین باند دالتون تبدیل به این مأمور شد که سازندگان این فیلم دقیقاً نمیدانستند با این پروژه بسیار طولانی شده چه بکنند و پس از مدلهای دالتونی باند به کدام شمایل و مرام روی بیاورند و بین دومین (و آخرین) باند دالتون و اولین باند دانی یل کریگ به این سبب وقفهای چهار ساله شکل گرفت که تهیه کنندگان فیلم با سؤالات و درماندگیمشابهی مواجه شده بودند و فرد انتخابیشان (دانییل کریگ) با 1.78 متر قد نه تنهاکوتولهترین باند تاریخ سینما تلقی شد بلکه با بلوند بودن داستانهای فلمینگ را که همواره تأکید میکردند این مأمور، بلند بالا و با موهایی سیاه رنگ است، نقض میکرد. اغلب رسانهها این گزینش را کوبیده و کریگ را بهجای جیمزباند «جیمز بلوند»(!) نامگذاری کردند اما پس از عرضه اولین فیلم باندی وی (سومین نسخه «کازینو رویال») نظرها تغییر یافت و تاد مک کارتی از لسآنجلس تایمز او را برترین و «طبق قصه»ترین باند پس از شون کانری نامید و استیون اسپیلبرگ مشهور هم کریگ را بهترین «007» ممکن برای قرن بیستویکم توصیف کرد. حالا بهتر و بیشتر از هر زمانی میتوان و باید باور کرد که شون کانری فقید و با ابعادی کمتر دانییل کریگ در قید حیات، چیزهای زیادی را بر این فرانچیز نمونه افزودهاند.
25 فیلم رسمی و قطعی فرانچیز جیمز باند: «دکترنو» (1962)، «از روسیه با عشق» (1963)، «گولد فینگر» (1964)، «تندربال» (1965)، «شما فقط دوبار زندگی میکنید» (1967)، «در خدمت سرویس مخفی ملکه» (1969)، «الماسها ابدیاند» (1971)، «بکش تا زنده بمانی»(1973)، «مردی با تپانچه طلایی» (1974)، «جاسوسی که دوستم داشت» (1977)، «ماه شکن» (1979)، «فقط برای چشمان تو» (1981)، «اختاپوس» (1983)، «منظری بر یک قتل» (1985)، «روشنایی ماندگار روز» (1987)، «مجوز قتل» (1989)، «جشم طلایی» (1995)، «فردا هرگز نمیمیرد» (1997)، «دنیا کافی نیست» (1999)، «یکروز دیگر بمیر» (2002)، «کازینو رویال» (2006)، «ذرهای آرامش» (2008)، «سقوط آسمان» (2012)، «اسپکتر» (2015) و «زمانی برای مردن نیست» (2021)ش

نباید با «باند» دفن میشدم
شون کانری درسالهای آخر زندگیاش به ندرت مصاحبه میکرد و بسیار کم در مجامع ظاهر میشد و دلیل انتخاب جزیره کم سکنه باهاما بهعنوان محل سکونتاش نیز همین مسأله و دورماندن از جنجالها و مداخله سایرین بود. باوجود این وی در یکی از واپسین مصاحبههایش که در ماه مارس 2013 با نشریه GQ و سایت ایندیوایر انجام پذیرفت، از بسیاری از علایق خود پرده برداشت و از هنر هفتم و دردسرهایش گفت.
آقای کانری، با توجه به دلبستگی عمیقتان به اسکاتلند آیا احتمال دارد با ترک باهاما به کشور اروپاییتان بازگردید؟
شاید جسم من در اسکاتلند نباشد اما فکر و روح من همیشه در آنجاست و در نتیجه هرگز فکر و حس نمیکنم که اسکاتلند را ترک گفتهام.
همیشه گفتهاید از وقتی مشتی مدیر «سینمانفهم» اداره کارها را در این حرفه در دست گرفتند، مصمم به ترک سینما شدید. اینها چه کسانی هستند؟
آنها آدمهای ابلهی اند که چون سرمایهگذار و مدیران تولید فیلمها هستند، گمان میکنند که عقل و مهارت ترسیم جزئیات این کار را هم دارند. آنها حتی از اعتراف به ندانستن حقایق و الزامهای این حرفه ابا دارند و فقط بلدند کارها را خراب و کیفیت فیلمها را نازل و کل سینما را نابود کنند.
همیشه به لهجه غلیظ اسکاتلندی و گویشتان که مختص اهالی شهر ادینبورو است، ایراد گرفته شده است. آیا هرگز به این فکر نیفتادید که این لهجه را تغییر بدهید؟
اصلاً. ذات و توان هر بازیگر و جوهره هر اثر هنری زمانی هویدا میشود که یک بازیگر هرچه در وجودش دارد، رو کند و احساس و نمادهای واقعیاش را به نمایش بگذارد و نه این که چیزهای دیگری را تقلید کند. بنابراین من همیشه همان چیزی بودهام که هستم و با همان گویش و زبانی که از وجودم برمیخیزد، به صحنه آمدهام.
مشاغل متوسط بسیاری را تجربه کردید تا تبدیل به شونکانری معروف و بزرگ شدید اما کدام یک از همه بدتر بود؟
تابوتسازی و جلا بخشیدن به آن. هرکار میکردم از عهده این کار برنمیآمدم.
بهعنوان یک آدم دارای علایق عمیق سیاسی درسال 1997 با گوردون براون نخستوزیر وقت انگلیس دیدار و گفتوگو کردید. به او چه گفتید؟
طبیعی است که بهخاطر علایق شدید من به اسکاتلند، راجع به لزوم جداسازی آن از دولت مرکزی بریتانیا صحبت کرده باشیم. دوران امیدسازی بود زیرا همه میاندیشیدیم در همهپرسی تعیین وضعیت اسکاتلند مردم به استقلال این کشور رأی بدهند و کار را تمام کنند اما چنین نشد و در دوران صدارت تونی بلر اوضاع خرابتر شد و هر دولت تازهای در انگلیس ازجمله کابینههای ترهزا می و بوریس جانسون وارث خرابیهای اسلاف خود شدهاند و اسکاتلند همچنان بلاتکلیف مانده است.
استیون اسپیلبرگ از شما که در قسمت سوم ایندیانا جونز درخشش داشتید، خواست که در قسمت چهارم نیز ایفای نقش کنید اما نپذیرفتید. چرا؟
بهعنوان پدر کاراکتر ایندیانا جونز چیز تازه و جالبی در سناریوی فیلم چهارم نیامده بود و به این خاطر جواب منفی دادم. البته اسپیلبرگ همیشه فیلمهای خوبی میسازد و میدانم که هریسون فورد (ایفاگر نقش اصلی) که بشدت بهدنبال جور کردن شرایط تهیه این فیلم بود، از بازی مجدد در آن لذت برده است.
خیلیها میگویند دانییل کریگ پس از شما منطبقترین ایفاگر نقش جیمزباند بر اساس نوشتههای ایان فلمینگ و اصول ذکر شده برای این کاراکتر بوده و بعد از شما بهترین باند است. شما او را چگونه میبینید؟
این برآورد صحت دارد و کریگ عالی کار کرده است و دو سه فیلم باند با حضور او هم آثار بسیار خوبی از آب درآمدهاند.
اما از «ذرهای آرامش» بسیار بد میگویند و آن را همپا با «اختاپوس» از بدترین نسخههای این فرانچیز تقریباً 60 ساله میانگارند.
فکر نمیکنم بدترین باشد ولی از بقیه کمتر تحویل گرفته شده و این با صفتی که گفتید، بسیار فرق میکند.
با مورای گریگور هنرمند اسکاتلندی روی یکی دو فیلم مستند همکاری داشتهاید. این قضیه چطور پایهگذاری شد؟
من مدتها پیش نیز متن یک کار مستند را که «اسکاتلندی بودن» نام داشت به اتفاق گریگور که از دوستان قدیمی من است، نوشته بودم و در نتیجه وقتی بحث ساخت فیلم «همیشه درخشان» در معیت وی پیش آمد، قبول کردم. این فیلم به مناسبت سالگرد تأسیس دانشگاهی در اسکاتلند تهیه شده که طبق روایات عمری 600 ساله دارد و این اصلاً مدت کمی نیست. البته صور اولیه این دانشگاه بیشتر بهصورت یک پژوهشکده کوچک بوده است.
جایی گفتهاید که در این سنین بالا هنوز مشغول تحصیل و یادگیری هستید.
همینطور است. برای تحصیل و آموختن هیچگاه دیر نیست. من حتی بخشی از درآمدهای سینماییام را به امر ساخت و تقویت «بنیاد تحصیل بینالملل اسکاتلند» اختصاص دادم.
آیا قبول دارید که بازی در نقش «مأمور 007» بهرغم همه شکایتهایتان در این باب
چیز بسیار پرسودی بوده است.
خب، دوران پرهیجانی بود و به جاها و مناظر زیبایی میرفتیم و موضوعات این فیلمها هم غیرمنتظره و جذاب بود. گلایه من اسیر شدن در آن چارچوب و دورماندن از سایر نقشها بود که باید دیر یا زود پایان مییافت تا من فقط با «باند» دفن نشوم.
ظاهراً فیلم اول فرانچیز جیمزباند (بهنام «دکترنو») هم با بودجه اندکی ساخته شد.
بله و آن را هم در بریتانیا ساختیم زیرا هنوز نتوانسته بودیم امریکاییها را قانع کنیم که این یک پروژه بسیار پولساز است.
اما فیلم دوم (از روسیه باعشق) ظاهراً امریکاییها را راضی کرد.
من بیشترین سهم را در این ارتباط به ترنس یانگ میدهم که سه فیلم اول را ساخت و افکار و ابداعات او، ما و کل فرانچیز را به پرواز درآورد و به ماشین پولسازیای تبدیل کرد که اینک میبینیم. او همه چیزهای لازم برای ساخت این فیلمها را تنظیم و اجرایی کرد و منجمله نحوه لباس پوشیدن و رفتارهای من و سایرین را. بسیار تأکید داشت که کاراکتر باند باید خوشپوش و بهروز و در عین حال بسیار خطرناک و قاطع باشد و بهتر از هرکس میتوانست فضای ترسیم شده در کتابهای ایان فلمینگ را بازسازی کند.
اکثر مردم و کارشناسان «گولدفینگر» (پنجه طلایی) را بهترین فیلم در میان سری کارهای باند میدانند اما خود شما کدام یک را بیشتر میپسندید؟
هر سه فیلم اول را دوست دارم و درمیانشان «از روسیه با عشق» بهترین است. این فیلم سرشار از قدرت و جدیت و تصویری صریح از قاطعیت باند است.
ولی در سالهای بعدی از این سری فیلمها دلسرد شدید.
دلسرد شدم زیرا همه چیزها گفته و تمام شده و قوانین و مشخصهها جا افتاده بود و دائماً همان کارهایی را انجام میدادیم که از ما توقع میرفت و پیشتر هم صورت داده بودیم و خبری از نوآوری نبود و نمیتوانست هم باشد. ما باید همیشه آماده میبودیم که بهترین و صریحترین تصویر موجود از باند و دشمنانش را ارائه بدهیم و هیچ خدشهای بر آن متصور نبود. اشتباه تیموتی دالتون که فقط دو فیلم از این مجموعه را بازی کرد، این بود که فکر کرد کارها همان قدر آسان است که شرایط و نوع بازی ما گواهی میداد. حال آن که ما جان کنده بودیم تا آن آسانی ظاهری حاصل آید. در نهایت آنهمه جنگ و حرکت و تعقیب و گریز باند و دشمنانش برای من تبدیل به چیز محدود و مسخرهای شد که اگر از چارچوب آن خارج نمیشدم، به خفگیام منجر میگشت. باید میرفتم تا نفس بکشم.
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
اخبار این صفحه
-
«باند» بازی درخشان در سینما
-
به سرراستی «مرگ»
-
نباید با «باند» دفن میشدم

اخبارایران آنلاین