سایه: وسیلهای برای کمال
رامتین ایمانی نوبر
روانشناس
در فیلم «قوی سیاه» ساخته دارن آرنوفسکی، شخصیت اصلی داستان نینا سایرز برای اجرای نقش قوی سفید که استعارهای از نیروی خیر و پاکی است، انتخاب شده اما در اجرای نقش قوی سیاه که تمثیلی از نیروی شر و پلیدی میباشد، عاجز است. نینا در یک کشمکش درونی و جنونآمیز تصمیم دارد که نقش قوی سیاه را نیز تصاحب کند. اما زود میفهمد که اگر میخواهد نقش قوی سیاه را به خوبی اجرا کند میبایست به نیمه دیگر درونش نیز گذری بزند. نیمهای که آمیخته به شر و امیال بدوی انسان است. از این رو، یگانه وسیله رسیدن به این قلمرو پهناور، بیدار کردن سایه است، مفهوم اسرارآمیزی که نهفته در لایههای عمیق و متروک روان است. درواقع سایه را میتوان از مناظر گوناگونی بررسی کرد اما برای شناخت بیشتر آن ابتدا باید گریزی به مفهوم کهنالگوها زد. کارل یونگ روانکاو نامدار سوئیسی که مفهوم سایه را مطرح کرد، معتقد است که کهنالگوها تجربیات باستانی موجود در ناخودآگاه جمعی هستند که به وسیله مضامین و الگوهای تکراری نمایان میشوند. این مضامین در روان انسان، از طی نخستین روزگارش، درست مانند جسمش، به صورت تکاملی نسل به نسل منتقل شده تا سرانجام در ناخودآگاه جمعی وی که در بین تمامی انسانها مشترک و واحد است، نهادینه گردد. سایه، یکی از همان کهن الگوها و البته قدرتمندترینشان است که به تعبیر یونگ، شامل همان غرایز ازلی است که شوق و میل بیشتری به رذیلت دارند تا فضیلت. امیالی که جامعه آن را پلشت و غیراخلاقی میداند و اگر انسان میخواهد زندگی آسودهای داشته باشد باید آنها را رام کند. با این حال، سایه میتواند سرچشمه شور، نشاط و خلاقیت نیز باشد و اگر از آن جلوگیری شود نهتنها ساحت روح پژمرده و گرفتار روزمرگی میشود، بلکه ممکن است علیه صاحبش نیز شورش کند. نکته نمادین و نیشدار درخصوص سایه آن است که گویی بین او و نور رابطه عاشقانهای وجود دارد. به عبارت دیگری، هر زمان که نور باشد، سایه شکل خواهد گرفت و بدون نور، سایه معنایی نخواهد داشت. از طرفی هر دو از تاریکی بیزارند، چرا که سایه در تاریکی معنایی ندارد، اما باید تاریکی باشد تا نور معنا داشته باشد و نور باید باشد تا سایه شکل بگیرد. به همین دلیل ویلیام بلیک شاعر نامدار انگلیسی بر این باور است که برای یافتن صلح و رسیدن به رستگاری به جای رویگردانی از شر باید با آن مواجه شد و آن را شناخت تا نور حقیقی و خیر و کمال را درک نمود. از این رو به مدد سایه میتوان در این درازآهنگ پرفراز و فرود که آمیزهای از تضادهاست، قدم گذاشت، تا علیرغم بیدار شدن همان غرایز و امیال، همچنان در سیاهی و پلشتی غوطهور نشد، آن هم منوط به اینکه به جای سرکوب، به آن توجه کرد. این سیر و سلوک مرارتباری است که نینا سایرز برای ایفای نقش قوی سیاه از سر گذراند. او با بیدار کردن سایه درونش و مواجه شدن با شر آن، در سکانس پایانی فیلم، پس از اجرای باصلابت نقش قوی سیاه، در حالی که از پهلوی شکافته شدهاش که خون زیادی رفته، با حالی زار و نزار، از روی استیج به زمین میافتد تا رو به آسمان و مقابل دوربین، سرانجام آخرین و مهمترین دیالوگ فیلم را بگوید: «کمال را دیدم.» در واقع بیدار کردن سایه، مواجه شدن با جنون توهمانگیز و خوفناک و سپس رام کردنش، همان راه کمال و رستگاری است، رهاوردی که تنها نصیب افراد شجاع میشود، همانهایی که ژرژ باتای فیلسوف نامدار فرانسوی در اثر «ادبیات و شر»، در وصفشان مینویسد: «روزی خردههای بهجا مانده از روح و ذهنمان در نوک قلهها و بر بلنداها یافت خواهند شد، آنجاست که حقیقت را که متشکل از تضادها، خوبیها و بدیهاست، خواهیم فهمید.» بلی، حقیقت را زمانی خواهیم فهمید که خیر و شر را با هم، برای هم و به یک اندازه بشناسیم، تمام آن تضادها را، عشق و بیزاریها را و همینطور یافتن چراییهای ارتباط این سه را: یعنی، نور را، تاریکی را و البته، سایه را.
روانشناس
در فیلم «قوی سیاه» ساخته دارن آرنوفسکی، شخصیت اصلی داستان نینا سایرز برای اجرای نقش قوی سفید که استعارهای از نیروی خیر و پاکی است، انتخاب شده اما در اجرای نقش قوی سیاه که تمثیلی از نیروی شر و پلیدی میباشد، عاجز است. نینا در یک کشمکش درونی و جنونآمیز تصمیم دارد که نقش قوی سیاه را نیز تصاحب کند. اما زود میفهمد که اگر میخواهد نقش قوی سیاه را به خوبی اجرا کند میبایست به نیمه دیگر درونش نیز گذری بزند. نیمهای که آمیخته به شر و امیال بدوی انسان است. از این رو، یگانه وسیله رسیدن به این قلمرو پهناور، بیدار کردن سایه است، مفهوم اسرارآمیزی که نهفته در لایههای عمیق و متروک روان است. درواقع سایه را میتوان از مناظر گوناگونی بررسی کرد اما برای شناخت بیشتر آن ابتدا باید گریزی به مفهوم کهنالگوها زد. کارل یونگ روانکاو نامدار سوئیسی که مفهوم سایه را مطرح کرد، معتقد است که کهنالگوها تجربیات باستانی موجود در ناخودآگاه جمعی هستند که به وسیله مضامین و الگوهای تکراری نمایان میشوند. این مضامین در روان انسان، از طی نخستین روزگارش، درست مانند جسمش، به صورت تکاملی نسل به نسل منتقل شده تا سرانجام در ناخودآگاه جمعی وی که در بین تمامی انسانها مشترک و واحد است، نهادینه گردد. سایه، یکی از همان کهن الگوها و البته قدرتمندترینشان است که به تعبیر یونگ، شامل همان غرایز ازلی است که شوق و میل بیشتری به رذیلت دارند تا فضیلت. امیالی که جامعه آن را پلشت و غیراخلاقی میداند و اگر انسان میخواهد زندگی آسودهای داشته باشد باید آنها را رام کند. با این حال، سایه میتواند سرچشمه شور، نشاط و خلاقیت نیز باشد و اگر از آن جلوگیری شود نهتنها ساحت روح پژمرده و گرفتار روزمرگی میشود، بلکه ممکن است علیه صاحبش نیز شورش کند. نکته نمادین و نیشدار درخصوص سایه آن است که گویی بین او و نور رابطه عاشقانهای وجود دارد. به عبارت دیگری، هر زمان که نور باشد، سایه شکل خواهد گرفت و بدون نور، سایه معنایی نخواهد داشت. از طرفی هر دو از تاریکی بیزارند، چرا که سایه در تاریکی معنایی ندارد، اما باید تاریکی باشد تا نور معنا داشته باشد و نور باید باشد تا سایه شکل بگیرد. به همین دلیل ویلیام بلیک شاعر نامدار انگلیسی بر این باور است که برای یافتن صلح و رسیدن به رستگاری به جای رویگردانی از شر باید با آن مواجه شد و آن را شناخت تا نور حقیقی و خیر و کمال را درک نمود. از این رو به مدد سایه میتوان در این درازآهنگ پرفراز و فرود که آمیزهای از تضادهاست، قدم گذاشت، تا علیرغم بیدار شدن همان غرایز و امیال، همچنان در سیاهی و پلشتی غوطهور نشد، آن هم منوط به اینکه به جای سرکوب، به آن توجه کرد. این سیر و سلوک مرارتباری است که نینا سایرز برای ایفای نقش قوی سیاه از سر گذراند. او با بیدار کردن سایه درونش و مواجه شدن با شر آن، در سکانس پایانی فیلم، پس از اجرای باصلابت نقش قوی سیاه، در حالی که از پهلوی شکافته شدهاش که خون زیادی رفته، با حالی زار و نزار، از روی استیج به زمین میافتد تا رو به آسمان و مقابل دوربین، سرانجام آخرین و مهمترین دیالوگ فیلم را بگوید: «کمال را دیدم.» در واقع بیدار کردن سایه، مواجه شدن با جنون توهمانگیز و خوفناک و سپس رام کردنش، همان راه کمال و رستگاری است، رهاوردی که تنها نصیب افراد شجاع میشود، همانهایی که ژرژ باتای فیلسوف نامدار فرانسوی در اثر «ادبیات و شر»، در وصفشان مینویسد: «روزی خردههای بهجا مانده از روح و ذهنمان در نوک قلهها و بر بلنداها یافت خواهند شد، آنجاست که حقیقت را که متشکل از تضادها، خوبیها و بدیهاست، خواهیم فهمید.» بلی، حقیقت را زمانی خواهیم فهمید که خیر و شر را با هم، برای هم و به یک اندازه بشناسیم، تمام آن تضادها را، عشق و بیزاریها را و همینطور یافتن چراییهای ارتباط این سه را: یعنی، نور را، تاریکی را و البته، سایه را.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/8042/24/631883/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه





























