به مناسبت کسب رتبه ششم در اعتیاد به موبایل
دستپخت مجازی
سمیه قربانی
بچهها سرشان در گوشی بود، من هم داشتم پیاز خرد میکردم. از بچهها پرسیدم: «برای شام چی بپزم؟» برای چند ثانیه به من زل زده بودند؛ ولی مردمکها ثابت بود. کمی طول کشید تا نیمکره راست و چپ مغزشان را تشخیص بدهند و ببینند پیام را به کدام طرف باید ارسال کنند. آخر هم زبانشان درست نچرخید که بگویند برای شام چی درست کنم!
سطح هوشیاری بچهها داشت پایین میآمد! باید بیشتر به حرفشان میگرفتم. با صدای بلند و شمرده پرسیدم: «گوش -تون – با - منه؟ - برای - شام – چی- بپزم؟» به نظر میرسید سطح هوشیاری پسرم بیشتر بود؛ چون دست و پایش هم گاهی تکان میخورد. سعی داشت چیزی بگوید. از خدا خواستم بچهام را به من برگرداند. داشت با لکنت چیزی میگفت: «گوشتمون؟... با کیه؟... هااا.... آره بپز.» و باز هم مشغول گوشی شد. به نظر میرسید دلش گوشت میخواست. فرصت خوبی بود تا اعصابشان را تحریک و واکنششان را تست کنم. درِ یخچال را باز کردم و با صدای بلند گفتم: «آخرین باری که این یخچال گوشت، منجمد کرده مال سه ماه پیشه! گوشت کیلویی 150 هزار تومنه بچهها!» فکر کنم حرفم برایشان سنگین بود. اصلاً واکنشی نداشتند.
علائم حیاتی دخترم داشت قطع میشد. برای اینکه ارتباطشان با دنیای بیرون قطع نشود باید شوک وارد میکردم. ساطور آشپزخانه را به سمتشان پرت کردم، خدا را شکر خورد به دیوار و تا سقف ترک برداشت. در همین لحظه نوتیفیکشن گوشی دخترم شروع کرد به بیب بیب کردن و بعدش هم نوتیفیکیشهای گوشی پسرم مرتب یکی بعد از دیگری میآمد.
بالاخره تلاشم جواب داد و دخترم دهانش را تکان داد: «مامان شارژ گوشیم تموم شده، شارژر میخوام.» پسرم هم پاور بانکش را میخواست. دل توی دلم نبود. پدرشان را صدا زدم و گفتم: «بیا مَرد! بچهها برگشتن» پیازها خرد شده بودند. اشک شوق توی چشمانم جاری شد. بالاخره شب سِرُم شارژ بچهها وصل شد و همان طور سر سفره آمدند. برای شام چلو گوشی مجازی داشتیم.
بچهها سرشان در گوشی بود، من هم داشتم پیاز خرد میکردم. از بچهها پرسیدم: «برای شام چی بپزم؟» برای چند ثانیه به من زل زده بودند؛ ولی مردمکها ثابت بود. کمی طول کشید تا نیمکره راست و چپ مغزشان را تشخیص بدهند و ببینند پیام را به کدام طرف باید ارسال کنند. آخر هم زبانشان درست نچرخید که بگویند برای شام چی درست کنم!
سطح هوشیاری بچهها داشت پایین میآمد! باید بیشتر به حرفشان میگرفتم. با صدای بلند و شمرده پرسیدم: «گوش -تون – با - منه؟ - برای - شام – چی- بپزم؟» به نظر میرسید سطح هوشیاری پسرم بیشتر بود؛ چون دست و پایش هم گاهی تکان میخورد. سعی داشت چیزی بگوید. از خدا خواستم بچهام را به من برگرداند. داشت با لکنت چیزی میگفت: «گوشتمون؟... با کیه؟... هااا.... آره بپز.» و باز هم مشغول گوشی شد. به نظر میرسید دلش گوشت میخواست. فرصت خوبی بود تا اعصابشان را تحریک و واکنششان را تست کنم. درِ یخچال را باز کردم و با صدای بلند گفتم: «آخرین باری که این یخچال گوشت، منجمد کرده مال سه ماه پیشه! گوشت کیلویی 150 هزار تومنه بچهها!» فکر کنم حرفم برایشان سنگین بود. اصلاً واکنشی نداشتند.
علائم حیاتی دخترم داشت قطع میشد. برای اینکه ارتباطشان با دنیای بیرون قطع نشود باید شوک وارد میکردم. ساطور آشپزخانه را به سمتشان پرت کردم، خدا را شکر خورد به دیوار و تا سقف ترک برداشت. در همین لحظه نوتیفیکشن گوشی دخترم شروع کرد به بیب بیب کردن و بعدش هم نوتیفیکیشهای گوشی پسرم مرتب یکی بعد از دیگری میآمد.
بالاخره تلاشم جواب داد و دخترم دهانش را تکان داد: «مامان شارژ گوشیم تموم شده، شارژر میخوام.» پسرم هم پاور بانکش را میخواست. دل توی دلم نبود. پدرشان را صدا زدم و گفتم: «بیا مَرد! بچهها برگشتن» پیازها خرد شده بودند. اشک شوق توی چشمانم جاری شد. بالاخره شب سِرُم شارژ بچهها وصل شد و همان طور سر سفره آمدند. برای شام چلو گوشی مجازی داشتیم.
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/7862/30/604929/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
ویژه نامه





































