اول دفتر
الگوی رفتاری امریکا در قبال ایران
حمید قاسمی فیضآباد
در حال حاضر سؤال تاریخی بسیاری از نخبگان ایرانی این است که در این برهه کدام سیاست و راهبرد میتواند ایرانیها را به حداکثر منافعشان در مقابل امریکا نائل سازد. بیان دیگر این سؤال این است که یک استراتژی مؤثر و موفق ایرانی در شطرنج مذاکره با طرف امریکا چه اجزا و ابعادی دارد؟
به باور اندیشمندان، پایه اول و مطمئن یک استراتژی موفق در میدان بازی دیپلماسی، همانا کسب شناخت روشن از «الگوی رفتاری» دولت حریف است. این کار مهم جزو نخستین و مبرمترین وظایف دیپلماتها و سیاستگذاران است. دیپلماتها وظیفه دارند اندیشه، رفتار و اهداف آشکار و پنهان حریف خود را با دقت پیگیری و محاسبه کرده و بر همان مبنا کنش و واکنش کشور خویش را تنظیم کنند. در این مرحله که دوران شکلگیری خط مشی کشور نامیده میشود، آنها متعهدند که با عیار واقعبینی و به دور از احساسات و ذهنیات خویش، صحنه بازی را بررسی و تصمیمگیری کنند. این نقطه یعنی واقعگرایی مرز تفاوت دیپلماتها با همه جریانهای سیاسی است که ممکن است رفتار دولت حریف را با عینک منافع شخصی و گروهی بنگرند.
بعد از انتخابات خرداد 92 که سیاست خارجی ایران را بیش از فضای داخلی متحول ساخت، دیپلماتهای ایرانی علائم و نشانههای تازهای از رفتار سیاسی امریکا و بلوک غرب دریافت کردند. این نشانهها در نهایت به مبادله پیامهایی مکتوب میان طرفین برای شروع مذاکره درباره مهمترین اختلاف یعنی پرونده هستهای انجامید. در این بزنگاه بود که تیم دیپلماتهای ایرانی میبایست تحلیلی روشن از رفتار حریف امریکایی ارائه میکرد و به این سؤالهای مهم پاسخ میداد که چه عواملی دولت اوباما را به حضور در میدان مذاکره هستهای واداشته است. چرا دولت امریکا که تا بهار سال گذشته دائم از تهدید به حمله نظامی سخن میگفت و حتی طرح و نقشه این کار- طبق اسناد و شواهد پنتاگون- را مهیا کرده بود، یکباره از گزینه نظامی فاصله میگیرد و جان کری، رئیس دیپلماسی این کشور را که داوطلب مذاکره بود مأمور مذاکره با ظریف میکند؟
تیم دیپلماسی روحانی و در رأسشان محمدجواد ظریف قبل از هر چیز در مصاحبههای مختلف ماهیت سیاست خارجی امریکا را تبیین کردند. آنها به تجربه دریافته بودند که سیاستمداران امریکا سالها است از ایدهآلیسم دوره ویلسون فاصله گرفته و در میدان مراودات دیپلماتیک از آموزه «مکتب قدرت» الهام میگیرند؛ مکتبی که بیشتر به بینش وینستون چرچیل نزدیک است که میگوید: دوست و دشمن دائمی در سیاست خارجی ندارند و این منافع ملی است که دیپلمات را روزی در لباس یک جنگجو وارد صحنه میکند و روزی دیگر در لباس سازش. به واسطه همین بینش پراگماتیستی، امریکاییها در مقطعی دشمن شماره یک چین بودند و در مقطعی دیگر شریک آن. دورهای برای براندازی نظام دیکتاتوری لیبی خیز برداشتند و برههای دیگر وزیر خارجه امریکا (کاندولیزا رایس) رسماً برای گشایش باب همکاری به خیمه معمر قذافی رفت.
به نظر میآید در این مقطع کمتر دیپلماتی را میتوان سراغ گرفت که نسبت به سرشت سیاست خارجی ایالات متحده وقوف نداشته باشد. سران اکثر دولتها با آگاهی دقیق از همین قواعد بازی سیاستگذاران کاخ سفید، مناسبات و مراودات خویش را تنظیم میکنند.
در یک نگاه اجمالی، دولتهای طرف ارتباط امریکا به واسطه میزان اشتراک در مواضعشان به دو گروه تقسیم میشوند:
اول شرکای دوست و همپیمان امریکا که اغلب دولتهای اروپایی و برخی از کشورهای آسیایی در این جرگه قرار دارند. این گروه از دولتها جهانبینی سیاسی مشترک با امریکا به عنوان قطب دنیای سرمایهداری دارند. گروه دوم دولتهای غیردوست هستند که ضمن داشتن تماس دیپلماتیک و مراوده اقتصادی با واشنگتن، تضاد خویش در عرصههای فرهنگی و سیاسی با امریکا را حفظ کردهاند. در این باره نمونههای بسیار میتوان سراغ گرفت. چین به عنوان قدرت اول آسیا بارزترین مصداق از گروه دولتهای طرف ارتباط امریکا است که در عرصه سیاسی و ایدئولوژیک با غرب تضاد دارد. بسیاری از کشورهای امریکای لاتین هنوز با تفکر اقتصادی امریکا سر ستیز دارند و خاطره تلخ حکمفرمایی نظامهای تحت نفوذ امریکا و مکتب نئولیبرالیسم را فراموش نکردهاند. در منطقه پیرامون ما، دولتهای عراق و افغانستان با آن که تحت پشتیبانی امریکا روی کار آمدهاند اما اکنون حاضر نیستند الگوی نظام سیاسی خویش را با اندیشه امریکا و غرب همسو سازند.
ادامه در صفحه 24
آدرس مطلب
http://old.irannewspaper.ir/newspaper/page/5621/1/259046/0
ارسال دیدگاه
ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.




























