«زندگی در اعماق اقیانوس» و «یک گله، یک ماجرا» دو نمایشی بود که توسط گروه «عروسکهای جادویی» در هفته کودک در محوطه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای بچهها اجرا شد.
بچهها این نمایشها را خیلی دوست داشتند چون خودشان میتوانستند در آن مشارکت کنند این نوع نمایش در فضایی غیر از سالن تئاتر اجرا میشود و به آن «نمایش محیطی» یا «تئاتر خیابانی» میگویند.
زهرا مریدی، کارگردان این نمایشهاست. او درباره گروه «عروسکهای جادویی» و نمایشها این طور میگوید: «این دو نمایش مورد استقبال کودکان زیادی قرار گرفت.» «زندگی در اعماق اقیانوس» نمایشی است محیط زیستی درباره تأثیر زباله در زندگی جانوران دریایی. چون تماشاگران نمایش ما میتوانستند نقشی در جمعآوری زبالههایی که به عنوان دکور استفاده کردیم، داشته باشند، از این کار خوششان آمد. نمایش «یک گله، یک ماجرا» هم درباره اعتماد کردن است. در این نمایش گوسفندان با کسی دوستی را شروع میکنند که در ظاهر همراه و یاور آنهاست و در این میان احساس چوپان خود را فراموش میکنند. این انتخاب اشتباه مشکلاتی را برای این گوسفندان به وجود میآورد.»

وقتی بچه تازه ای در خانه به دنیا می آید
نیما هوای مادرش را دارد
یگانه خدامی
امسال ماه مهر برای نیما که کلاس سوم دبستان است با سالهای قبل فرق داشت. مادر نیما همان روزهای اول مهر یک دختر به دنیا آورد و نیما حالا یک خواهر کوچک دارد. چند روز اول همه خانه مادربزرگ بودند و نیما از همان جا به مدرسه میرفت. مادربزرگ از مادر و نوزاد مراقبت میکرد تا مادر نیما حالش بهتر شود. الان سه روز است آنها به خانهشان برگشتهاند. مادر نیما باید کارهای قبلی را انجام دهد یعنی غذا بپزد، خانه را تمیز کند و به نیما در درسهایش کمک کند و هم باید به نوزاد برسد که خیلی هم کار دارد. خواهر کوچک که اسمش نیلاست خیلی وقتها گریه میکند و باید شیر بخورد یا پوشکش عوض شود و بعد هم مادر یا پدر او را راه ببرند یا بغل کنند تا بخوابد. تازه خیلی وقتها نصف شب نیما صدای نیلا را میشنود که گریه میکند و مادرش مجبور میشود بیدار شود.
نیما وقتی دید مادرش خیلی کار دارد و نمیتواند بخوابد و حسابی خسته میشود تصمیم گرفت کمکش کند. حالا او تختش را خودش مرتب میکند، وقتی از مدرسه برمیگردد لباسهایش را مرتب آویزان میکند و وقتی ناهار یا شام میخورند کمک میکند تا ظرفها را جمع کنند. قبلاً مادر نیما باید مراقب بود تا او مشقهایش را بنویسد و درسهایش را بخواند اما نیما حالا سعی میکند خودش این کارها را انجام دهد تا مادر خیالش راحت باشد.
مادر دیروز از نیما برای این کارها و کمکهایش تشکر کرد و گفت پسر خوبی است که هوای مادرش را دارد. نیما خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت باز هم کارهایی را که میتواند، انجام دهد تا مادرش بتواند با خیال راحتتر به نیلا برسد و کمتر خسته شود.
نوشتن را دوست دارید؟ تا به حال داستان نوشتهاید؟ دلتان میخواهد نوشتهتان در روزنامه چاپ شود؟ اگر اینطور است، میتوانید برای ما بنویسید. از هرچه دلتان میخواهد. میتوانید از خانه، محله و شهر خودتان بنویسید. از مدرسه، پارک، دوستان و بازیهایتان. از آرزوهایتان برایمان بنویسید. میتوانید داستانهای تخیلی یا واقعی بنویسید. نوشتههایتان را همراه با یک عکس خودتان برای ما به آدرس روزنامه بفرستید تا آنها را با اسم خودتان در این صفحه چاپ کنیم.
اسماعیل آذری نژاد
کهگیلویه و بویراحمد استانی است در جنوب غربی ایران؛ استانی سر سبز که جنگلهای بلوط زیبا دارد و کودکانی که عاشق قصهاند. من اسماعیل آذرینژاد هستم. بیشتر از 5 سال است برای کودکان 60 روستا کتاب قصه میبرم تا آنان با یار مهربان دوست باشند و در این سالها چقدر دوستان خوبی شدند. کودکان روستایی هر روز عصر که از چوپانی در کوه برمیگردند، زیر درختان بلوط جمع میشوند و باهم قصه میخوانند، نقاشی میکشند و در مورد کتابهایی که خواندهاند با هم حرف میزنند. اینجا قصه بچهها را برایتان مینویسم. هر هفته یک قصه کوتاه از بچههای روستایی کهگیلویه و بویراحمد بخوانید.
روزی که پروین به روستای قاتل پدرش رفت
پدر پروین وقتی او نوزاد بود، در یک مشاجره کشته شد. روزی به روستای پروین رفتم. دلم میخواست بچه را با خودم به روستای همسایه ببرم. کسی که باعث مرگ پدر پروین شده، اهل روستای مجاور بوده است. به خاطر همین دو روستا سالهاست با هم ارتباطی ندارند. بعد از اینکه در روستای پروین برای بچهها قصه خواندم، پیشنهادم دادم همه با هم به روستای مجاور برویم. بچهها قبول کردند. پروین 10 ساله هم قبول کرد که به روستای قاتل پدرش برود. برایش خیلی سخت بود. قدمها را با سختی و اکراه برمیداشت اما به هرحال آمد. بچههای هر دو روستا با هم فعالیت گروهی انجام دادند. دوستانه بازی کردند و قصه خواندند. قرار شد روز بعد بچههای آن روستا هم به روستای پروین بیایند تا با هم بازی کنند و قصه بخوانند. آن روز برایم یکی از بهترین روزهای این سالها بود.

بازی پسرانه بازی دخترانه
پسرا شیرن مثل شمشیرن؟! دخترا موشن مثل خرگوشن؟!
مجید احمدینیا
هفته پیش، روز جهانی دختر بود. سالها پیش که من هم مثل شما دانشآموز بودم، بیشتر دعواهای ما در مهدکودک و مدرسه و کوچه و خیابان این بود که من پسرم، پس قویترم و یکی هم میگفت من دخترم، من از شما بهترم. اما الان چند سالی میشود که بیشتر آدمها فهمیدهاند دختر بودن یا پسر بودن، به این معنی نیست که کسی از دیگری بهتر است.
سالها گذشت و من معلم شدم، معلم زبان انگلیسی. همیشه حواسم بود تا شاگردهایم با حرفهایشان همدیگر را آزار ندهند، حتی به شوخی. مثلاً بعضی وقتها که قرار بود یک بازی خاصی انجام دهیم، یکی از پسرها میگفت این بازی پسرانه است، شما (دخترها) نمیتوانید و نباید بازی کنید. من هیچوقت اجازه ندادم تا در این دعواها، حتی به شوخی، کسی ناراحت شود و دلش نخواهد بازی کند. یا مثلاً بعضی وقتها که قرار بود دانشآموزهایم یک نمایش را از گفتوگوهای کتابشان، در کلاس بازی کنند، میدیدم که بعضیها دوست نداشتند نقش دختر داشته باشند. یا اگر کسی میخواست نقش یکی از دخترها را بازی کند، دیگران به او میخندیدند. به این لحظه که میرسیدیم، من برایشان توضیح میدادم که این فقط یک نمایش است و اصلاً هیچ اهمیتی ندارد که شما نقش معلم را بازی کنید یا دانشآموز را، نقش پسر را بازی کنید یا دختر را، پدر باشید یا مادر، راننده باشید یا خلبان. مهم این است که در هر نقشی و در هر شغلی و جنسیتی، کنار هم با خوشحالی و آرامش زندگی کنید و اگر یکی از شما مشکلی داشت، بقیه باید به او کمک کنند تا او هم مثل شما خوشحال شود.
قسمت سوم
برگرفته
از یک داستان واقعی
در قسمت قبل خواندیم که فرشاد و محمد و سعید، سه دوست همکلاسی تصمیم میگیرند وارد خانه متروکهای شوند که در محلهشان است. میگفتند خانه مال دکتر جوانی بوده که گویا زنش را به قتل رسانده و از آنجا رفته. انگار روح زن در خانه سرگردان است چون هربار خانوادهای در خانه ساکن میشدند، خانه آتش میگرفته و حالا سالهاست خالی است و بعضی شبها صداهای عجیبی از داخل آن شنیده میشود. آن روز سعید از روی دیوار داخل حیاط میپرد اما وقتی پایش به زمین میرسد، مقابل چشمش دو چشم براق میبینید که به او زل زده است. سگی بزرگ با چشمان قهوهای مقابل او ایستاده است. سگ راهش را میگیرد و میرود. محمد هم از روی دیوار وارد حیاط میشود. آنها به ورودی ساختمان میرسند که درش قفل است. سگ دوباره ظاهر میشود. با دنبال کردن سگ به دری مخفی پشت ساختمان میرسند و با تردید داخل میشوند. با مشاهده چوبهای سوخته گرم متوجه میشوند کسی در خانه بوده است. و حالا ادامه داستان.
وقتی چشم بچهها به تاریکی عادت میکند، تازه میتوانند اشیای موجود در اتاق را که بعد از ورود از درِ کوچک مقابلشان نمایان شده است، ببینند. یک گلیم کهنه وسط اتاق پهن شده که بعضی جاهایش پاره است. یک بوفه گوشه راست اتاق است که شیشههای آن شکسته. یک میز کوچک کشودار کنارش به چشم میخورَد. روی گلیم، دو پتوی کثیف روی هم انداخته شده و آثار سوختن چوب در تشت بزرگی که کنار آن است دیده میشود. بدون شک کسی اینجا بوده اما چه کسی؟! همه اهل محل میدانند خانه سالهاست خالیاست و کسی در آن زندگی نمیکند. اصلاً درش قفل است و حتی در ساختمان هم قفل خورده. محمد میگوید: «اما چجوری اومدن توی خونه؟!» سعید رو میکند به محمد و میگوید: «همونجوری که ما اومدیم.» بچهها به هم نگاه میکنند و یکهو توی دلشان خالی میشود. هرکسی میتواند داخل خانه شده باشد. مسأله این است که اصلاً نمیدانند آنها که داخل خانه شدهاند، کی هستند و از کجا آمدهاند و چه جور آدمهایی هستند. «اصلاً آدم هستن؟! شاید روح باشن.» این را سعید میگوید و بعد قاه قاه میخندد. همان موقع صدایی از پشت دیوار به گوش میرسد. انگار کسی دارد همراه سعید میخندد. در یک لحظه خنده از روی لب سعید محو میشود. «کی بود؟!» این را محمد میگوید. بچهها ساکت گوش میکنند. ترسیدهاند اما سعی میکنند به روی خودشان نیاورند. صدایی به گوش نمیرسد. سکوت مطلق است. سعید میگوید: «این اتاق باید به داخل ساختمون هم راه داشته باشه.» و بعد با دقت چهار دیوار اتاق را وارسی میکند. هیچ در یا دریچهای دیده نمیشود. محمد در حالی که بیقرار به نظر میرسد میگوید: «بسه دیگه. بریم. دیر شده. فرشادم که اون بیرونه. بریم؟» سعید که ترسش نسبت به چند لحظه پیش کمتر شده، دلش نمیخواهد برود. «وایسا یه کم دیگه. ببینیم چه خبره.» محمد میگوید: «هیچ خبری نیست.» اما همان موقع باز صدایی از آن ور دیوار شنیده میشود. هر دو نفر دیگر مطمئن هستند که صدا را شنیدهاند. بچهها در یک لحظه تصمیم میگیرند فرار کنند. با سرعت از دریچهای که از آن داخل شدهاند، خارج میشوند و به سمت حیاط میدوند. نزدیک دیوار میرسند که سعید ناگهان فریاد میزند: «ساعتم! ساعتم نیست.» محمد به جای خالی ساعت روی مچ سعید نگاه میکند. یادش هست که توی اتاق ساعت هنوز به دست سعید بود چون آنجا از او خواسته بود ببیند چقدر زمان گذشته از وقتی داخل خانه شدهاند. آخر عقربههای ساعت سعید شبرنگ است. سعید میگوید: «حتماً اونجا افتاده. الان میرم پیداش میکنم.» و بعد به سمت ساختمان میدود. محمد نمیداند چه کار کند. منتظر بماند یا برود. تصمیم میگیرد دنبال سعید برود. سعید به چالاکی از دریچه داخل میشود. چند ثانیه بعد محمد هم داخل اتاق میشود. بچهها روی زمین دنبال ساعت میگردند. اثری از ساعت نیست. «شاید بیرون افتاده باشه. توی حیاط.» این را محمد میگوید. بچهها میآیند از اتاق خارج شوند که صدایی به وضوح از آن طرف دیوار شنیده میشود. انگار کسی دارد با خودش حرف میزند. بچهها میترسند. صدا واضح است. حالا میشود کلمات را شنید که تک تک ادا میشوند. «من.. تو... کجا...من...حالا...» اینها کلماتی هستند که بچهها میشنوند. دیگر جای تردید نیست. فریاد میکشند و فرار میکنند.
ادامه دارد